در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
نویسندهای در انزوا
«اسماعیل فصیح» علاقهای به گفتگو کردن نداشت مگر یکی دوسال پیش که در بستر بیماری بود و درد بیماری و درد منتشر نشدن داستانهایش با هم همراه شده بود. آنان که از نزدیک با او روبهرو شدند صفات مهربانی، خوشرویی، منزوی و حتی خجالتی را برای این نویسنده پرکار و کم حاشیه ردیف میکنند.
نویسندهای که شاید حال هوای آثارش برای خوانندگان امروزی غریبه باشد و در عوض برای خوانندههای قدیمی یادآور خاطرات بسیار. شاید همین تناقض همان رمز پرفروش بودن آثاری باشد که به گفته خودش: «نویسنده کارش را روی کاغذ میآورد و میدهد ناشر چاپ میکند. هر چه هست، همانجا در کتابها و نوشتههاست و اگر من بخواهم درباره آثارم صحبت کنم، مثل کار همینگوی میشود که مثلا برای هر صفحهای پاورقی میدهد و به خواننده میگوید که اشتباه نکنی، مقصود من این است. پس هر چه هست، در کتابها و نوشتههای یک نویسنده است و هر خوانندهای برداشت خود را دارد. بنابراین باید گذاشت تا کار مورد قضاوت تاریخ قرار گیرد. رمانهای «دل کور» و «داستان جاوید» الان به چاپهای 10 و 11 رسیدهاند. هر چه هست، درون کتابهاست؛ برخی از داستانها را من خودم نمیدانم چطور در ذهنم شکل گرفته و بیرون آمده است که وقتی آنها را میخوانم، گاهی حتا گریهام میگیرد و گریه میکنم. پس ترجیح میدهم کار من بهعنوان یک نویسنده، حرف خودش را در مغز خواننده احساس کند. من فکر میکنم 30 یا 50 سال پس از مرگ نویسنده اگر کتابها باز خوانده شود، ماندگار است و نوعی کتیبهوار تاریخی به حساب میآید »
جوانان ناکام قصههای فصیح
بعضی مکانها، بعضی اتفاقات و بعضی آدمها آنقدر در داستانها واقعیاند و قابل لمس که ما باورش میکنیم و سالها آن را به یاد میآوریم. گاه این اتفاقات برگرفته از واقعیت هستند.
مثلا صحنه معلول شدن برادر جلال آریان. همان برادری که جوان است و صاحب ذوق و قریحه و باهوش و با استعداد. در دعوایی میخواهد طرف مادر را بگیرد سرش میخورد به سقف کوتاه، میافتد بر لبه حوض و از حال میرود وقتی به هوش میآد همه آرزو میکنند کاش مرده بود. همه هوش و ذکاوتش میرود و تبدیل میشود به یک عقب مانده ذهنی که حتی توان مراقبت از خود را نداشت. به همین سادگی دل همه میسوزد.
چه کسی میتواند یکی از 10 هزار نسخه «زمستان 62» را بخواند و شخصیت پسر آن را فراموش کرده باشد. او با همه رزمندههایی که قبلتر به تصویر کشیده شده بودند فرق داشتند. اما یکی از آنان بود. پسری جوان، تحصیلکرده خارج. میآید و عاشق میشود و ماندگار سرزمین ایران. دختری که دوست دارد از دست میدهد و تنها راه برایش رفتن به جنگ است میرود و او نیز. عشقی که آغازگر عشقی بزرگتر میشود و قربانی عشق بزرگتر میشود.
آن دختر روستایی که با مرد پیر ثروتمند عروسی میکند نیز فراموش نشدنی است. از پیرمرد انتقام گرفته میشود او و این دختر در گاوصندوق بزرگ جواهراتش زندانی میشوند. بعدتر که در صندوق باز میشود جنازه دختر را به تصویر کشیده میشود که همه جواهرات را در بغل دارد و با آنها از گرسنگی مرده است. انگار که او بعد از پیرمرد مدتی زنده بوده و وقت خود را صرف جمع کردن جواهرات کرده است. تا عمر دارید شاید این طمع در ذهنتان باقی میماند بدون این که حتی نام کتابش هم برایتان مهم باشد. داستانهای او پر از غصه و غم و مرگ هستند. به قول فصیح «در هر داستانی که جلال آریان در آن حضور دارد، یک نفر هست که رنج میبرد و تلاشش را میکند، اما ماجرا به مرگ ختم میشود، در نهایت یا مرده آن فرد را حمل میکند مثل زمستان 62 یا...»
فصیح چه طور نویسنده شد؟
وقتی فرزند آخرخانواده ای باشی هم کلی امکانات داری و هم کلی محدودیتها. یکی از آنها این است که خواهرانت کتاب میخوانند و برای تو هم میخوانند: «خواهرم هر از چند گاهی کتابهای مختلفی میگرفت و برایم میخواند، مثل کتابهای الکساندر دوما. از5، 6 سالگی «قصه خوانی» را شروع کردم. یکی از خواهرهایم کتاب کرایه میکرد. لیلی و مجنون نظامی و میشل زاواگو و یا هرچه گیر میآمد. برایم بلند بلند میخواند. بعد خودم از ده، دوازده سالگی یک خواننده جبری شدم.»
کتابهای فصیح نثر خیلی روان و سادهای داشتند نثری قوی، با اندیشه و فکر. او خود میگوید: «مفهوم واژه فلسفه داستاننویسی برای من روشن نیست. کسی که خواننده جبری باشد ممکن است نویسنده جبری هم بشود.»
هنگامی که بحث تاثیرات میشود میگوید: «وقتی بچه بودم «شاهنامه» را تقریبا میپرستیدم. شبها یواشکی میرفتیم پشت در قهوهخانه ته بازارچه درخونگاه مینشستیم و به این نقالی گوش میکردیم و میرفتیم توی هپروت رستم و سهراب دنیای کیانی ... حالا شاید خود حکیم ابوالقاسم فردوسی هم یک همچنین چیزی توی ذهنش داشته یا از سالهای بچگی آن احساس را داشته ...»
کتاب خواندن برای او مهم بوده است: «شب و روز گاهی سه چهار تا کتاب را در آن واحد میخواندم. یکیش فرض کنید «آگاتا کریستی» یا «ریموند چندلر» بود که توی رختخواب میخواندم. یکیش ممکن بود «ویلیام فاکنر» باشد که بیرون میخواندم و یکی «جوکهای ایرلندی» که برای بچهها میخواندم. من فکر میکنم کتاب بهطور کلی، داستان، به فرد خیلی خیلی نزدیکتر است تا حتی فیلم در ویدئو و در تنهایی. چرا؟ چون وقتی شما رمان میخوانید، شما هستید و کلمات و مرکب و کاغذ ... بدون تصویر، بدون موسیقی و بدون حس و احساس شعر. بنابراین شما بیشتر داخل آن میروید و بخشی از آن میشوید. فیلم کمتر میتواند آن اثر را داشته باشد، حتی بهترین فیلمها هم که از روی کتابهای بزرگ ساخته شدهاند باز اثر کتاب را ندارند. چون شما وقتی رختخواب هستید یا روی صندلی نشستهاید دیگر کاملا جذب کلمات شدهاید.»
شباهت داستانها با زندگی فصیح
شباهت زیاد برخی داستانهای او به روال زندگیاش همیشه این موضوع را پدید میآورد که چه قدر این آثار واقعی است و چه قدرنه؟ فصیح تاکید میکرد که این طور نیست. اما شباهتها را هم رد نمیکرد: «به نظر من نویسنده چه در داستان کوتاه و چه در رمان، کاراکتر اصلی را از هوا نمیگیرد، بلکه از زندگی خود و اطراف خود و کسانی که بر او اثر گذاشتهاند، میگیرد. ولی ممکن است وقتی وارد مجرای داستان شود، مشخصات دیگری را به کاراکتر اصلی بیفزاید، تغییراتی به او بدهد و یا کاراکترهای دیگری به داستان اضافه کند. به طور کلی فکر نمیکنم که در کتابهای من شخصیت اصلیای وجود داشته باشد که از بیرون سرنوشت و زندگانی اصلی من آمده باشد. از درخونگاه بگیرید تا پاریس و آمریکا و اهواز و آبادان و اکباتان و... از اولین کار چاپ شده تا الان حدود سال است که من در جبر نوشتن هستم! اکثر نوشتن من با اتفاقاتی که برای من اتفاق افتاده وکسانی که من را تکان دادهاند به نحوی بستگی داشته. مرگ و جنگ و انقلابها و بخصوص انگیزههای شدیدی بودهاند. به هر حال داستان میتواند خودش را عوض کند. چه بسا حتی شده رمانی به نحوی شروع شده و در تصمیمگیریهای بعد به شکلی کلاً متفاوت به اتمام رسانده شد.»
مثل کتاب «عشق و مرگ» که به گفته خودش ماجرای «جلال آریان» در آن دقیقا با ماجرای زندگی خودش شباهت دارد: «اولین ازدواجم با یک دختر نروژی به نام آنابل کمبل بود در سانفرانسیسکو که تازه آمده بود به کالیفرنیا و من هم عاشقاش شده بودم. اما هنگام وضع حمل بچه در شکم مادر میمیرد و مادر و کودک با هم همزمان میمیرند»
در «دل کور» هم ماجرایش را از فضاها و خاطرات کودکیاش الهام گرفته است، همان فضاهای محلههای قدیمی تهران به خصوص زیر بازارچه درخونگاه و خانه پدریاش که شلوغ بود همان خانه بزرگ که باید تعداد زیادی بچه را از تولد تا پس از ازدواج در خود جا میداد.
کتاب «تلخ کام» آخرین حرفهای داستان جاوید است. یعنی جاوید در 91 سالگی. این بار جلال آریان بعد از انقلاب برای چند کار شرکتی میرود لندن و توسط یک خانمی مطلع میشود که شخصی در خانه سالمندان به طور عجیبی تمام روزها قدم میزند و با زبان اوستایی حرف میزند و گه گاه گریه میکند و جلال آریان میرود پیش او تا از او مراقبت کند.
وقتی جاوید میفهمد که آریان به دیدنش آمده، میگوید: وای! تو آریانی یعنی از دین زرتشتی، و او میگوید که نه بابا، اسم من جلال است.»
او درباره خلق کاراکتر جلال آریان یا همان راوی داستانها میگوید: «وقتی هنوز جنوب بودم تصمیم گرفتم یک کاراکتر در زندگیام انتخاب کنم به نام جلال آریان.»
عادات نویسنده
او همیشه اول داستانهایش شعری را قرار میدهد که تمام معنی داستان در آن است.
راوی کتابهای فصیح هر از چند گاهی در کتاب، مشغول خواندن کتابی از یک نویسنده است که به قول فصیح «همان تز اصلی داستان است.» که این کتاب داخل داستان در «زمستان » کتاب «در انتظار گودو» نوشته «ساموئل بکت» است.
از همان ایام کودکی تاکنون با مداد مینویسد و از تایپ فارسی گریزان است.
وقتی هنوز آبادان بود، ساعت 3 صبح از خواب بیدار میشد و شروع میکرد به نوشتن. ده دوازده صفحهای مینوشت تا هوا روشن شود و بعد صبحانه میخورد و از این که کار را کمیجلو انداخته بود، ذوق میکرد.
برای نوشتن روالش بر این بود اول باید نام، تز و یک خلاصه طرح یاAbstract، نام و شخصیت داشته باشد. حتی برای داستان کوتاه ولی نه برای شعر چون احساسی است. اسم و خلاصه طرح را مینوشت و میزد به دیوار.
صبحها مینوشت. از 14، 15 سالگی از ساعت 5 ، 6 بیدار میشد، میخواند یا مینوشت.
هیچوقت نشده بود بعدازظهرها بنویسد.
یکی از بهترین علایقش علاوه بر شاهنامه، کارهای «عبید زاکانی» و حافظ است.
نقل و قولها از کتاب «گفتگوها» علی دهباشی/ صدای معاصر/ تهران 1379 / زمان گفتگو با اسماعیل فصیح: 1373
هلیاکیانی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: