مرگ وادارمان می‌کند...

تکین حالا لابد به یک نمای تازه از کشوهای سردخانه فکر می‌کند، تکین حالا حتما فکر می‌کند گردنه‌های حیران چه سوژه‌های خوبی‌اند برای عکاسی، همسرش لابد دلتنگ در آغوش گرفتن دخترشان شده است و دخترشان، شکیلا حتما از تاریکی کشوی سردخانه می‌ترسد و به عروسک‌هایش فکر می‌کند که بی‌او تنها می‌مانند و من به یاد جاده‌هایی هستم که آدم‌های عزیز را با خود می‌برند و به یاد تکین و همسرش و شکیلا و باز از ذهنم می‌گذرد که این روزها خبرهای بد چقدر زیاد شده‌اند، این روزها، چقدر خبر مرگ می‌شنوم، این روزها، مرگ هر روز جایی در صفحه خبرگزاری‌ها یا صفحات روزنامه‌ها را برای خودش رزرو کرده است، دو سه روز صفحه‌ای برای سقوط هواپیمای کاسپین با 168 سرنشین را و امروز خبر فوت مجتبی تکین و دخترک شیرینش و همسرش در سانحه تصادف در گردنه‌های حیران.
کد خبر: ۲۶۶۹۰۰

این روزها گاهی ترجیح می‌دهم این جور خبر‌ها را نبینم. این جور خبر‌ها را نخوانم. این جور خبرها را نشنوم؛ اما ممکن نیست. ناچارم ببینمشان؛ بخوانمشان؛ بشنومشان و چه سخت است وقتی میان آن خبرها، اسم یک همکار را می‌بینم یا عکسش را؛ عکسی با لبخند؛ عکسی که حتی خیال این که صاحبش حالا با سر و صورتی خونین توی یکی از آن کشوهای سرد فلزی دراز کشیده باشد، به گریه‌ام می‌اندازد تا چه رسد به این که بخواهم تصور کنم همسرش هم.... دخترکشان هم..... نه ممکن نیست! مرگ همیشه ناروا و ناگهان. مرگ همیشه ناخوانده و غم‌انگیز است.

حالا چه آنها که دبیر سرویس عکس خبرگزاری مهر را می‌شناخته‌اند و چه آنها که نمی‌شناخته‌اندش، غمگین و کم حرف شده‌اند. کسی در گروه جامعه روزنامه  که دبیرش روزگاری همکار مجتبی تکین بود  دستش به نوشتن نمی‌رود. دو سه تا از همکارانم که پیشتر در خبرگزاری مهر با تکین همکار بوده‌اند، از خاطره‌هایشان با او حرف می‌زنند. یکی از آنها می‌گوید: «هیچ وقت عصبانیتش را ندیدیم. صبور و آرام بود.» دبیر گروه بغض می‌کند: «لبخند از لبش نمی‌افتاد، نگاهش کن توی این عکس... عکسش را ببین...» همکاری سر تکان می‌دهد، او باز آه می‌کشد و من فکر می‌کنم که آیا همه آدم‌هایی که مرده‌اند خوبند یا این خاصیت مرگ است که با آمدنش وادارمان می‌کند یاد خاطره‌های خوبمان با یک دوست بیفتیم که وادارمان می‌کند دلخوری‌های کوچک را از یاد ببریم که وادارمان می‌کند مهربان شویم و خصایص خوب دیگری را ببینیم که وادارمان می‌کند دلتنگ کسی شویم که تا دیروز هر روز جلوی چشممان بودند که وادارمان می‌کند از خاطره‌ای شیرین با یک عزیز، برای دیگران حرف بزنیم، که وادارمان می‌کند سراغ عکس‌های قدیمی برویم که وادارمان می‌کند.... همکارم تکرار می‌کند: «آدم خوبی بود...» و من آرزو می‌کنم کاش پیش از مرگ، یاد خوبی آدم‌ها می‌افتادیم.

مریم یوشی‌زاده

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها