خاطرات ‌خبرنگار‌ جنایی

خیانت

زمستان سال 1367 بود. تقریبا 20 سال و 5 ماه پیش در اداره آگاهی تهران پیگیر پرونده قتل مرد 37 ساله‌ای‌به نام بهروز بودم که جسد خون‌آلود او در حاشیه جاده فرحزاد کشف شده بود. سر و صورت مرد بیچاره تقریبا متلاشی شده بود. ظاهر امر حکایت از آن داشت که وی در یک تصادف کشته شده و احیانا لاستیک خودرو از روی سرش رد شده است؛ اما واقعیت چیز دیگری بود.
کد خبر: ۲۶۶۷۲۲

گزارش پزشکی قانونی مشخص کرد که جسم سنگینی بر سر و گردن مقتول کوبیده شده است و در واقع او به قتل رسیده بود. تلاش کارآگاهان دایرهیک‌آگاهی آن زمان برای گشودن راز قتل بهروز حدود 5 ماه به طول انجامید. قتل بسیار حرفه‌ای انجام گرفته و قاتل هیچ ردی از خود بر جای نگذاشته بود.

آنچه در پی می‌خوانید، برگی از پرونده قتل بهروز است.

اواخر دی‌ماه سال 1367 بود. در اداره آگاهی پیگیر پرونده قتل مرد 37 ساله‌ای به نام بهروز شدم. جسد این مرد هنگام غروب آخرین روزهای دی‌ماه در حاشیه جاده فرحزاد کشف شد. هنگامی که جسد مرد توسط چند رهگذر پیدا شد، سر و صورت او کاملا خون‌آلود بود. ظواهر امر نشان می‌داد که وی در تصادف با یک خودروی عبوری به کنار جاده پرتاب شده و جان سپرده است؛ اما واقعیت چیز دیگری بود. بهروز به قتل رسیده و جسد او پس از ارتکاب جنایت به کنار جاده انتقال و در آن مکان رها شده بود.

کارآگاهان دایره یک آگاهی، تحقیقات گسترده‌ای را برای کشف چگونگی قتل بهروز و شناسایی و دستگیری قاتل یا قاتلان او آغاز کردند.

بهروز مالک یک نمایشگاه اتومبیل در تهران بود. او وضع مالی بسیار خوبی داشت. بهروز 2 همسر و2 فرزند داشت که هر دو همسرش در یک خانه در یکی از مناطق شرق تهران زندگی می‌کردند. بهروز 12 سال پیش با همسر اولش ازدواج و از او 2 فرزند 8 و 4 ساله داشت و 3 سال پیش نیز همسر دومی اختیار کرده بود.

کارآگاهان در اولین گام به بازجویی از دو همسر و همچنین پدر و مادر و تنها برادر مقتول پرداختند. همسران بهروز که هر دو دل خوشی از او نداشتند، ضمن ابراز تاسف از مرگ دلخراش وی عنوان کردند که بهروز، مرد خوشگذرانی بود که به غیر از خودش و خوشگذرانی‌هایش به هیچ چیز دیگر فکر نمی‌کرد. هر‌دوی آنها اظهار داشتند، بهروز نسبت به آنها ظلم کرده و زندگی بی‌سروسامانی را برای آنها ایجاد کرده است.

تحقیقات بعدی کارآگاهان حکایت از آن داشت که بهروز وضعیت خانوادگی مناسبی نداشته و دائم در خانه درگیر بوده است، ضمن این که او بسیار رفیق‌باز و نسبت به زن و زندگی بی‌خیال بوده است. در این میان برادر او اعلام کرد که بهروز فرد پولداری بود و دائم با رفقا و دوستانش، جلسات عیش و نوش داشته و احتمال این که توسط یکی از همین رفقایش به قتل رسیده باشد، وجود دارد.

اظهارات برادر مقتول و از طرفی بررسی‌های انجام گرفته درخصوص رفت‌وآمدهای بهروز باعث گردید که سیر تحقیقات کارآگاهان برای یافتن ردی از قاتل بهروز متوجه دوستان و رفقای او گردد.

ماموران بیش از 18 نفر از دوستان صمیمی و نزدیک مقتول را دستگیر و تحت بازجویی قرار دادند. حتی مدت‌ها، تعدادی از آنها که بیشتر از دیگران مورد ظن قرار گرفته بودند، تحت نظر بودند؛ اما تمام این تلاش‌ها هیچ نتیجه‌ای در بر نداشت.

کارآگاهان این بار به تحقیقات و بازجویی از نزدیکان و خویشاوندان مقتول پرداختند. آنها تلاش می‌کردند تا شاید در بازجویی از خویشان و نزدیکان مقتول بتوانند گره کور این جنایت را بگشایند؛ اما این تلاش‌ها نیز بی‌نتیجه بود. هیچ‌کس از اقوام و نزدیکان مقتول اطلاعی از وقوع قتل بهروز نداشت.

زمان بسرعت سپری می‌شد و قتل بهروز همچنان در هاله‌ای از ابهام فرو رفته بود. کارآگاهان هرچه بیشتر تلاش می‌کردند، کمتر نتیجه می‌گرفتند؛ اما از آنجا که ماه هیچ‌گاه پشت ابر نمی‌ماند و از طرفی تجربه نشان داده بود که خون، گریبان قاتل را خواهد گرفت، ماموران همچنان به تحقیقات خود ادامه می‌دادند تا این که اولین سرنخ به دست آمد.

پدر مقتول با مراجعه به اداره آگاهی اظهار داشت که من از همسر دوم پسرم شکایت دارم. او یا خود قاتل پسرم است یا کسی را برای قتل او اجیر کرده است.

پیرمرد درخصوص صحت اظهارات خود گفت: الان که چند ماه از مرگ پسرم می‌گذرد، عروس دوم ادعای حق و حقوق می‌کند و تهدید کرده که از ما شکایت خواهد کرد.

وی در پاسخ این سوال کارآگاهان که این امر چه ارتباطی با دست داشتن وی در قتل پسرتان دارد، با تردید گفت: من از یک نفر مورد وثوق اطلاع یافتم که او قاتل پسرم است.

پیرمرد در مورد معرفی آن شخص سکوت می‌کند و فقط تکرار می‌کند که این زن فقط به خاطر پول پسرم زن او شد، وگرنه کسی زن مردی نمی‌شود که زن و 2 بچه دارد.

پیرمرد ادامه می‌دهد: وقتی این زن دید پسرم قرار نیست تمام پول‌هایش را در اختیار او بگذارد، نقشه قتل او را کشید تا از این طریق پول‌های او را بالا بکشد؛ چرا که مهریه او بسیار سنگین است و از طرفی 3 دانگ از خانه پسرم هم به نام اوست که حالا ادعای مهریه و مال و اموالش را دارد.

کارآگاهان به بازجویی از پیرمرد ادامه می‌دهند و بالاخره پس از ساعت‌ها موفق می‌شوند آن شخصی را که زن دوم پسرش را به عنوان قاتل معرفی کرده، شناسایی کنند. آن شخص کسی جز مهری همسر اول مقتول نبود.

پیرمرد می‌گوید: مهری از من خواست که هیچ وقت او را که راز قتل پسرم را می‌داند، معرفی نکنم و علتش هم این بوده که می‌ترسد برادر وی از او و بچه‌هایش انتقام بگیرد.

با اظهارات پیرمرد بلافاصله مهری احضار و تحت بازجویی قرار گرفت. مهری در بازجویی اظهار کرد: فکر می‌کنم شیرین، هوویم مرتکب قتل بهروز شده است.

او ادامه می‌دهد: چند روز پیش زمانی که سر ارث و میراث با شیرین درگیر شدم، او خواستار 3 دانگ خانه‌اش و حق و حقوقش شد. من او را کلاهبردار خواندم و او هم که بشدت عصبانی شده بود، به من گفت می‌خواهی بلایی که سر بهروز آوردم، سر تو و بچه‌هایت هم بیاورم؟ این حرف او مرا بشدت تکان داد؛ اما راستش از ترس چیزی نگفتم.

مهری افزود: شیرین 3 برادر دارد که هر 3 نفر بسیار عصبی و یکی از آنها هم سابقه‌دار و خلافکار است. من هم از ترس این که توسط آنها مورد آزار و اذیت قرار بگیرم، سکوت کردم و چیزی نگفتم. با این که 3 یا 4 روز پیش وقتی از رفتار و کردار او که باعث آبروریزی در محل شده به ستوه آمدم، موضوع را با پدرشوهرم در میان گذاشتم؛ ولی از او خواستم نامی از من نبرد.

مهری یادآور شد: شیرین قبل از این که زن بهروز شود، در عقد مرد جوانی بود که آن مرد در یک تصادف کشته شد. او زن بسیار بی‌بندوباری است و در طول مدتی که با بهروز زندگی می‌کرد، به انحای مختلف از او اخاذی می‌کرد.

با اظهارات مهری، کارآگاهان بلافاصله شیرین را دستگیر و تحت بازجویی قرار دادند؛ اما وی منکر گفته‌های مهری شد و عنوان کرد مهری فقط از روی حسادت به او تهمت زده است. با این حال، وی که بشدت دچار ترس و وحشت شده بود، اظهارات ضدونقیضی عنوان نمود که ظن کارآگاهان را برانگیخت. آنها از مراجع قضایی، حکم بازداشت شیرین را گرفته و در عین حال برادران وی نیز دستگیر و تحت بازجویی قرار گرفتند؛ اما هیچ نتیجه‌ای در بر نداشت. 2 برادر شیرین که هر دو کارمند بودند و افراد تحصیلکرده و مثبتی به نظر می‌رسیدند، بصراحت عنوان کردند که هیچ اطلاعی از چگونگی قتل بهروز ندارند. برادر کوچک شیرین هم که بنا به اظهارات مهری، خلافکار و سابقه‌دار بود، جوانی بود که مدتی پیش با خودروی خود یک موتورسوار را زیر گرفته و باعث مرگ او شده بود و وی نیز مدتی بود که در مشهد زندگی می‌کرد. با این وجود کارآگاهان همچنان درخصوص شیرین و برادرهایش مشغول تحقیق و بازجویی بودند تا این که شیرین در شب دوم بازداشت اعلام کرد که قصد دارد حقایقی را در مورد قتل شوهرش عنوان کند. وی بلافاصله تحت بازجویی قرار گرفت. او در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، بدون مقدمه به افسر پرونده گفت: مهری، بهروز را کشته است. من مطمئنم. شیرین با رنگی پریده و پریشان‌حال و در حالی که به موزائیک‌های کف اتاق زل زده بود، ادامه داد: من خودم لباس‌های خونی بهروز را دیدم که او داخل باغچه خانه چال کرد. او قاتل است و برای این که از دست قانون بگریزد، مرا قاتل معرفی کرده است.

شیرین در حالی که اشک می‌ریخت، در پاسخ این سوال مسوول پرونده که چرا قبلا نگفتی، جواب داد:

چون نمی‌خواستم او با 2 بچه معصومش گرفتار شود؛ چون دل پرخونی از بهروز داشتم و او کاری کرد که من آرزویش را داشتم.

شیرین ادامه داد: از زمانی که من زن بهروز شدم، مهری کینه شوهرش را به دل گرفت. با گذشت زمان، علاقه بهروز نسبت به من بیشتر شد و همین امر باعث شد که مهری کینه و نفرتش نسبت به بهروز بیشتر شود.

در این میان بهروز هم فقط فکر خودش بود. به همه قول‌هایی که به من داده بود، پشت پا زد؛ ولی چون علی‌رغم مخالفت خانواده‌ام، زن او شدم، چاره‌ای جز سکوت نداشتم. همه بدبختی‌ها را تحمل کردم. شیرین در مورد آدرس دقیق محل دفن لباس‌ها گفت: مهری لباس‌ها را در باغچه چال کرد و جای دقیق آنها را می‌دانم. البته او از این که من از این موضوع اطلاع دارم، بی‌خبر است و هرگز به روی او نیاوردم و علتش هم این بود که دلم برای بچه‌هایش می‌سوخت و از طرفی هدفم این بود که حق و حقوقم را بگیرم و دنبال زندگی خودم بروم.

وی در مورد مشخصات لباس‌ها گفت: پیراهن آبی‌رنگ به همراه شلوار سرمه‌ای. شیرین ادامه داد: آن روز صبح خیلی زود بود. نمی‌دانم چطور شد که زودتر از حد معمول از خواب بیدار شدم. پشت پنجره رفتم که یکباره چشمم به او افتاد. مهری داشت لباس‌هایی را پنهان می‌کرد. آن زمان متوجه نشدم لباس چه کسی است. وقتی چند روز گذشت، شستم خبردار شد که لباس‌های بهروز است و احتمالا او قاتل است. آن زمان سکوت کردم؛ اما در این دو روزی که اینجا بودم، عذاب وجدان پیدا کردم. احساس کردم روح بهروز آرامم نمی‌گذارد. از طرفی دیدم مهری مرا در معرض تهمت قرار داده است، برای همین تصمیم گرفتم که حقیقت را بگویم.

با اعترافات شیرین، کارآگاهان بلافاصله به همراه او وارد خانه بهروز شده و در مقابل دیدگان بهت‌زده مهری به کندن باغچه مشغول می‌شوند و لحظاتی بعد لباس‌های بهروز را با همان مشخصاتی که شیرین گفته بود از زیر خاک بیرون می‌کشند.

مهری که بهت‌زده بر جای خود میخکوب شده بود، روی زمین نشست و زانوی غم بغل گرفت.

کارآگاهان شیرین را به جرم قتل شوهرش دستگیر کردند. شیرین که دچار لکنت‌زبان شده بود و رنگ به رخ نداشت، آرام گفت: شوخی می‌کنید. جناب سروان خودتان که لباس‌ها را دیدید. کارآگاهان او را به داخل خودرو هدایت کرده و دقایقی بعد در اداره آگاهی از او خواستند تا حقیقت را بگوید.

شیرین این بار در میان اشک و ناله گفت: باور کنید من او را نکشتم. باور کنید. جلال او را کشت. شیرین در آخرین برگ اعترافات خود گفت: وقتی بهروز به من توجه نداشت و نسبت به من بی‌اهمیت بود، یک روز هنگام خرید ادکلن با جلال آشنا شدم، ارتباط من با او ادامه داشت تا این که تصمیم به قتل بهروز گرفتیم.‌ می‌خواستم با کشتن او، من به حق و حقوقم برسم و بعد هم با جلال ازدواج کنم. آن شب 2 قرص آرام‌بخش به بهروز خوراندم. بعد هم در تاریکی شب، جلال وارد خانه شد و کار را تمام کرد و شبانه جسد را از خانه بیرون برد. با اعترافات شیرین، جلال نیز دستگیر و به قتل اعتراف کرد. بدین ترتیب پرده از راز قتل بهروز کنار رفت.

حمید موفق

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها