در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در خانه نشسته بودم که صدای زنگ در بلند شد. جمال بود، دوست چندین سالهام که از دوره سربازی با هم رفیق بودیم. وقتی دیدمش شوکه شدم. سر و صورتش خونی بود و بسختی حرف میزد. پرسیدم چه اتفاقی افتاده است؟ جواب داد با 3 پسر جوان دعوا کرده و آنها حسابی کتکش زدهاند. جمال آمده بود از من کمک بخواهد.
بدون این که علت درگیری را بپرسم، با عجله لباسهایم را پوشیدم و به راه افتادم. قبل از این که از خانه بیرون بیایم، همسرم حمیرا با دلواپسی پرسید کجا میروم و برای چه چاقو برداشتهام. جوابی ندادم و گفتم زود برمیگردم. البته این زود من 8 سال طول کشید؛ سالهایی پر از درد و رنج و اضطراب. ندانسته و ناخواسته دستم به خون یک پسر 21 ساله به اسم رضا آلوده شد. در جریان دعوا یک لحظه کنترل خودم را از دست دادم و ضربهای به او زدم. نمیخواستم او را بکشم، اما آنچه که نباید، اتفاق افتاد و من راهی زندان شدم. اولیای دم مقتول برایم تقاضای قصاص کردند و حکم هم صادر شد. در این گیرودار که پای چوبه دار بودم و تا مرگ فقط چند قدم فاصله داشتم، حمیرا هر روز دنبال پدرم میرفت تا هر طور که شده از پدر رضا رضایت بگیرند، اما حرف او یک کلام بود و به نظر نمیرسید نظرش تغییر کند. تا این که بالاخره بعد از 8 سال در روز نیمه شعبان به خاطر رضای خدا و بدون این که حتی مطالبه دیه کند، اعلام گذشت کرد و من آزاد شدم.
زندگی من بعد از آزادی با قبل از آن خیلی فرق داشت. اول این که مهر قاتل روی پیشانیام خورده بود و در محلهمان همه مرا با انگشت نشان میدادند طوری که دیگر ادامه زندگی در آن محله برایم غیرممکن بود و حتی به این فکر میکردم که اصلا باید بوشهر را ترک کنیم و به شهری دیگر برویم که البته امکان این کار را نداشتیم. از طرفی دیگر از نظر مالی بشدت در مضیقه بودیم. در تمام این سالها پدرم خرج حمیرا را میداد، اما حالا که آزاد شده بودم، دیگر باید چارهای پیدا میکردیم ولی کسی حاضر نبود به من شغل بدهد. انگار تمام صافکارهایهای شهر فهمیده بودند من که هستم و چه کردهام. یک مشکل دیگر هم داشتم. کلیهام بشدت بیمار بود و کارم به دیالیز کشیده بود، در آن بیپولی و بیآبرویی این مشکل برای من مثل تیر خلاص بود، از حمیرا و پدرم خجالت میکشیدم.
2 ماه از آزادیام در فلاکت مطلق گذشت. شبهایی بود که گرسنه میخوابیدیم. میخواستم کار کنم اما نمیتوانستم و دیگر بیماریام به آنجا رسیده بود که باید پیوند کلیه میشدم، اما با کدام پول؟ اول از همه پدرم داوطلب شد اما پزشکان گفتند او توانایی این کار را ندارد، گروه خونی حمیرا هم به من نمیخورد. یک زمانی همسرم برای نجاتم از اعدام دوندگی میکرد و حالا دوره افتاده بود تا بار دیگر برای نجات و بازگرداندن سلامتیام فکر چارهای کند، ولی قبل از این که به نتیجه برسد، یکهو دنیا روی سرم خراب شد. از کلانتری خبر دادند همسرم را به جرم سرقت بازداشت کردهاند. حمیرا و دزدی؟ امکان نداشت. سراسیمه خودم را به کلانتری رساندم. خبر واقعیت داشت. همسرم برای این که هزینه درمان مرا فراهم کند از زنان در بازار سرقت میکرد. آنقدر از این کار او عصبانی شدم که در همان کلانتری سرش داد و فریاد کردم، اما بعد پشیمان شدم. به هر حال او به خاطر من این کارها را انجام داده بود. از آن روز به بعد افتادم دنبال رضایت گرفتن از شاکیان و راهی را که حمیرا قبلا به خاطر من رفته بود، تکرار کردم. به تکتک شاکیان شرایط سخت زندگیمان را توضیح دادم و بالاخره بعد از 3 ماه همه آنها در دادگاه اعلام گذشت کردند، اما زنم به 6 ماه حبس محکوم شد.
پیش از آزادی حمیرا، حال من بشدت رو بهوخامت گذاشت و پدرم با هزار و یک بدبختی توانست از یک بیمار مرگ مغزی برایم کلیه بگیرد. من نام آن متوفی را نمیدانم فقط خبر دارم اعضای دیگر بدنش را هم به چند بیمار پیوند زدهاند. وقتی همسرم آزاد شد، با هم به آبادان رفتیم تا از نظر روحی و روانی تجدیدقوا کنیم. آن شب کنار بهمنشیر یک بار دیگر به هم قول دادیم تا آخر عمر پیش هم بمانیم و از این پس زندگی تازهای را شروع کنیم. نقشه کشیدیم راهی تهران شویم و در آنجا همه سعی و تلاشمان را به کار بگیریم تا از فقر و بدبختی نجات پیدا کنیم. سفرمان به علت مرگ پدرم به تعویق افتاد. من از خانه او که تنها داراییاش بود، ارثی نمیبردم چون فرزند ناتنی بودم. پدر و مادر من بچهدار نمیشدند و مرا از نوزادی به فرزندی قبول کرده بودند. با پرس و جوهایی که انجام دادم، فهمیدم طبق وصیتنامه پدرم یکسوم خانه او به من میرسد و بقیه به پسرعموهایم. سهم خودم را گرفتم و با همسرم راهی تهران شدیم. پولی که به من رسیده بود، صرف رهن خانه شد. از فردای روز اثاثکشی دنبال کار گشتم و اتفاقا خدا یاورم بود و توانستم بعد از 3 روز در یک خشکشویی کار پیدا کنم. هرچند این حرفه را بلد نبودم، در همان 2 روز اول اصول اولیه را یاد گرفتم.
صاحب مغازه پیرمردی به اسم ابوالفضل بود. او ماجرای زندان رفتن مرا نمیدانست و بدون این که مدرک و ضامنی بخواهد به من اعتماد کرده بود. من هم سعی میکردم این محبتش را جبران کنم. 8 ماه در آن مغازه کار میکردم و در این مدت توانسته بودم برای همسرم هم یک شغل در خانه پیدا کنم. با اجازه ابوالفضل روی شیشه مغازه نوشته بودم دوخت و دوز پرده و سرویس خواب پذیرفته میشود. بعد سفارش میگرفتم و به حمیرا میدادم. شکر خدا درآمدمان آنقدر بود که کرایه خانه عقب نیفتد، اما بعد از 8 ماه که ابوالفضل مغازه را برای فروش گذاشت، اوضاع کمی بههم ریخت. در مدتی که در خشکشویی کار میکردم، دنبال فرصتی بودم تا در حرفه خودم مشغول شوم ولی موقعیتش پیش نیامده بود. این بار جستجوهایم برای پیدا کردن کار طولانی شد و من بشدت نگران بودم چون حمیرا باردار شده و تولد اولین فرزندمان 9 سال بعد از ازدواج نزدیک بود.
زندگیام دو رویه پیدا کرده و بیم و امید با هم توام شده بود، اما خیلی زود آن امیدی که به خاطر در راه بودن فرزندمان در دل من و حمیرا به وجود آمده بود، از بین رفت و جنین فوت شد. پزشک همسرم میگفت میتواند به خاطر استرس زیاد باشد، اما بعد از آزمایشهای تکمیلی اعلام کرد حمیرا به بیماریای مبتلا شده که دیگر توانایی بارداری ندارد.
کلافه و عصبی بودم و دیگر از روحیهای که روز مهاجرت به تهران داشتم، خبری نبود. سر سال که شد، تصمیم گرفتیم جول و پلاسمان را جمع کنیم و دوباره به بوشهر برگردیم. آن روزها در یک پیتزافروشی کارگر ساده بودم و درآمدم کفاف مخارجمان را نمیداد. از صاحبخانه پول پیشمان را پس گرفتیم و دوباره راهی بوشهر شدیم. این بار برای اجاره خانه جدید رهن کمتری دادیم و من با بقیه پول یک موتورسیکلت خریدم تا با آن کار کنم. دوباره بعد از مدتی زندگیمان یک روال ثابت پیدا کرد و من با حقوق پیک موتوری چرخ زندگیمان را میچرخاندم تا این که باز هم یک حادثه همه چیز را بههم ریخت. البته این بار حادثه شیرینی بود.
برخلاف تشخیص پزشک، حمیرا باردار شده بود و به خاطر شرایط خاصی که داشت، دکترهای بوشهر توصیه کردند او را به تهران و نزد پزشک اولش ببرم. مدتی در مسافرخانه ماندیم تا این که دوباره به تهران اثاثکشی کردیم. البته این بار بیشتر وسایل زندگیمان را فروختیم تا مشکلات مالیمان را رفع کنیم. من سراغ ابوالفضل رفتم تا شاید او کمکم کند. اتفاقا همین کار را هم کرد و مرا به تعمیرگاه محلشان که مغازه بزرگی بود و از جلوبندی و صافکاری تا تعمیر موتور انجام میداد، معرفی کرد.
همسرم در استراحت مطلق بود و دکتر توصیه کرده بود نباید اجازه بدهم کوچکترین استرس و فشار روحی به او وارد شود. از صبح تا شب سر کار بودم و فقط تلفنی میتوانستم احوال حمیرا را بپرسم. سرم حسابی شلوغ شده و مشتریها که از کارم راضی بودند، مرا به دیگران معرفی میکردند. عباس آقا ــ صاحب تعمیرگاه ــ هم دستمزدم را بالا برد.
بالاخره پسرمان به دنیا آمد و اسمش را خداداد گذاشتیم. از آن به بعد وظیفه من سنگینتر بود. میخواستم یک ماشین بخرم تا ساعتهای بیکاریام را مسافرکشی بکنم. من و حمیرا برای آینده خداداد برنامههای زیادی داشتیم. میخواستم او درس بخواند، دانشگاه برود و زندگی خوبی برای خودش فراهم کند. پسرمان تازه دو ساله شده بود که بالاخره یک پیکان خریدم. هنوز در همان تعمیرگاه کار میکردم و با این که شاگردهای عباسآقا چند بار عوض شده بودند، او حسابی هوای مرا داشت. ولی میدانستم هیچ شغلی همیشگی نیست و بالاخره باید روزی آنجا را هم ترک کنم. برای همین به فکر ارتقای زندگیام بودم. خداداد 3 ساله که شد، اجازه دادم حمیرا هم سر کار برود. صبحها پسرمان را به مهدکودک میبردم بعد همسرم را به محل کارش که یک آرایشگاه زنانه در نزدیکی مهدکودک بود، میرساندم و خودم راهی تعمیرگاه میشدم. در بین راه هم اگر مسافری به تورم میخورد، سوار میکردم.
از آن زمان به بعد وضع مالیمان بهتر شد و وقتی من بناچار از عباس آقا جدا شدم، به مسافرکشی پرداختم. حمیرا هم یک آرایشگر ماهر شده بود. برای همین پیشنهاد داد خودش یک آرایشگاه تاسیس کند. اول موافق نبودم اما وقتی اصرار کرد، ماشین را فروختم و برای او یک آپارتمان اجاره کردم. اتفاقا کارش حسابی گرفت. من هم توانستم در یک صافکاری دست خودم را بند کنم و از آن زمان تا امروز در همانجا کار میکنم. البته با درآمد حمیرا یک پراید خریدهام. پسرم هم حسابی بزرگ شده و بزودی برای خودش مردی میشود. داستان زندگی من به همه ثابت میکند موفقیت و شکست دست خود آدم است و اگر اراده داشته باشیم، به هر چه بخواهیم، میرسیم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: