خاطرات خبرنگار جنایی

قربانیان ‌اعتیاد

تابستان سال 1371 بود. پیگیر پرونده قتل مرد جوانی بودم که جسدش در منزلش در یکی از مـناطق جنوب تهران کشف شده بود. این مرد 33‌ساله‌هادی نام داشت. معتاد بود و ظواهر امر نشان می‌داد که براثر سقوط از پله جان سپرده است. مادرش نیز تاکید داشت که پسرش در اثر یک تصادف جان سپرده و از هیچ‌کس شکایت ندارد. اما کـارآگـاهان شعبه یک اداره آگاهی نظر دیگری داشتند. آنها معتقد بودند هادی به قتل رسیده است. آنها برای گشودن راز مرگ این مرد تحقیقات گسترده‌ای را آغاز کردند و پس از 48 ساعت پرده از راز قتل او کنار زدند. قاتل کسی جز یکی از نزدیکان مقتول نبود. آنچه که در پی می‌خوانید برگی از این پرونده است.
کد خبر: ۲۶۲۱۶۴

14 تیر سال71 به ماموران یکی از کلانتری‌های منطقه خزانه اطلاع داده می‌شود که جسد مردی33‌ساله به نام هادی در منزلش که براثر سقوط از پله‌ها جان سپرده، پیدا شده است. ماموران کلانتری بلافاصله در محل حاضر و باجسد مردی بلند قد، لاغر اندام با موهای جوگندمی که در کنار راه پله‌های منتهی به پشت بام در خاک و خون در غلتیده بود، روبه‌رو می‌شوند.

وضعیت خانه بسیار نابسامان بود. در داخل باغچه کوچک حیاط خانه، تلویزیون شکسته و همچنین خرده شیشه در کف حیاط پخش بود که بررسی‌های بعدی نشان داد که این خرده شیشه‌ها مربوط به شیشه بزرگ پنجره اتاق است که کاملا خرد شده و در اطراف حیاط پراکنده شده است.

ماموران کلانتری آن روز گزارش می‌دهند: در داخل خانه کوچک همه چیز به هم ریخته است. جـسـد مـقـتـول در کـنـار راه پله‌ها در حالی که سروصورتش کاملا خونی است دیده می‌شود. او یک شلوار گرمکن آبی رنگ و زیرپوش سفید به تن دارد که لباس‌هایش رنگ خون به خود گرفته‌اند. شیشه پنجره بزرگ شکسته و جالباسی وسط اتاق واژگون شده است. روی پله های منتهی به پشت بام خون زیادی ریخته است.

مادر مقتول می‌گوید: پسرم معتاد و بیکار است. او کاری جز خوردن و خوابیدن و مواد کشیدن ندارد. پول اعتیادش را از من پیرزن که با حقوق بازنشستگی شوهرم امرار معاش می‌کنم می‌گیرد.

پیرزن می‌افزاید: آن روز او در خواب بود که برای خرید بیرون رفتم. ساعتی بعد وقتی برگشتم او تازه از خواب بیدار شده بود و جلوی آینه در حال شـانه کردن موهایش بود. تا مرا دید شروع به بهانه‌گیری کرد و گفت کجا بودی؟ جوابش را ندادم. فریاد کشید پرسیدم کجا بودی؟ با عصبانیت گفتم سرقبر بابات. یک دفعه برگشت طرفم و گفت حالم خوب نیست. زودباش پول بده باید جنس بخرم. گفتم ندارم. هر چه داشتم خرید کردم. طبق معمول بنای داد و فریاد را گذاشت. بهش گفتم هرچی داشتم دادم. دیگر چیزی ندارم. تهدیدم کرد که وسایل خانه را می‌برد می‌فروشد.

گفتم مگر چیزی از وسایل خانه باقی مانده که ببری؟‌مثل یک حیوان وحشی شروع به فحاشی کرد و هر چه جلوی دستش بود زمین زد و شکست. تلویزیون را از پنجره به بیرون پرت کرد. آینه را شکست و خلاصه در اوج عصبانیت کنترلش را از دست داد و خودش را به در و دیوار می‌کوبید. در آن لحظه که قدرت مقابله با او را نداشتم از خانه بیرون زدم و وحشت زده به مغازه برادرم جعفر رفتم و موضوع را به او گفتم. می‌خواستم بروم کلانتری از او شکایت کنم تا هادی را به بازپروری ببرند.

برادرم از من خواست آرام باشم تا بعدا به اتفاق به خانه برویم و با او صحبت کنیم. یک ساعتی پیش برادرم بودم. وقتی به خانه برگشتم دیدم هادی از پله‌ها سقوط کرده و جان سپرده است.

مادر مقتول شکایتی از کسی نداشت و تاکید داشت که پسرش براثر افتادن از پله‌ها جان سپرده است.

موضوع مرگ مشکوک هادی به بازپرس ویژه جنایی اطلاع داده شد. با حضور بازپرس با توجه به نکات مبهمی که در صحنه مرگ هادی وجود داشت و از طرفی نحوه سقوط، بازپرس دستور پیگیری پرونده مرگ‌ هادی را توسط اداره آگاهی صادر می‌کند. پرونده پس از انجام تحقیقات اولیه به اداره شعبه یک ارجاع داده می‌شود.

کارآگاهان در اولین گام به تحقیق و بازجویی از اعضای خانواده هادی می‌پردازند.

مادر هادی همان سخنانی را که به ماموران کلانتری گفته بود تکرار می‌کند و در عین حال تاکید بسیار دارد که پسرش در اثر سقوط از پله‌ها جان سپرده است.

او می‌افزاید: پسرم 12 سال است که معتاد و بیکار است. او آن روز حال و روز خوبی نداشت. بعد از این که خشم بر او چیره شد و همه چیز را بهم ریخت از خانه بیرون رفتم و وقتی برگشتم او را مرده پیدا کردم.

پیرزن اضافه کرد: هادی اصلا تعادل روحی نـداشـت و چـون آن روز بـراثـر اعتیاد وضعیت جسمی‌اش بهم ریخته بود، گمان می‌کنم وقتی برای استعمال مواد به پشت بام رفته تعادلش را از دست داده و سقوط کرده است.

دایی هادی هم به کارآگاهان می‌‌گوید: آن روز خواهرم وقتی آمد به مغازه خیلی آشفته و سراسیمه بود. در میان گریه و زاری گفت هادی دیوانه شده و همه وسایل خانه را از بین برده. خواهرم آنقدر عصبانی بود که قصد داشت به کلانتری برود و از او شکایت کند. اما من جلویش را گرفتم و گفتم بیشتر آبروریزی می‌شود. باید فکری کرد. بعد هم تصمیم گرفتم از یکی از دوستانم که در کار مبارزه با موادمخدر است کمک بگیرم. بیشتر از یک ساعت خواهرم در مغازه بود و در این مدت سعی کردم او را آرام کنم. بعد هم خواهرم را به خانه فرستادم و از او خواستم اصلا کلامی حرف نزند. البته اولش قصد داشتم خودم هم همراه او بروم اما ترسیدم با هـادی درگـیـر شـوم. برای همین پشیمان شدم. خلاصه دقایقی بعد دیدم یکی از همسایه‌های خواهرم آمد و گفت جعفر زود بیا اتفاق بدی افتاده. وقتی به خانه خواهرم رفتم متوجه ماجرا شدم. هادی 2 خواهر و یک برادر کوچک داشت که آنها هم تحت بازجویی قرار گرفتند. آنها فقط اعتیاد برادرشان را تایید کردند و اظهار داشتند روز حادثه در خانه نبوده‌اند.

تحقیقات از همسایه‌ها معلوم کرد که آن روز دقایقی قبل از اعلام مرگ هادی، حامد برادر کوچک او را دیده‌اند که سراسیمه از خانه بیرون آمده و سوار برموتورسیکلت از محل دور شده است. همسایه‌ها همچنین اعلام کردند که هادی بسیار ناآرام بود و دائم برای گرفتن پول مادرش را تحت فشار قرار می‌داد و داد و فریاد راه می‌انداخت

ظواهر امر نشان می‌داد که هادی براثر سقوط از پلهها دچار خونریزی مغزی شده و جان سپرده است. گزارش اولیه پزشکی قانونی هم این موضوع را تایید می‌کرد. اما آنچه که ظن برانگیز بود تاکید مادر هادی بر سقوط او از پله‌ها بود. او که مخالف تحقیقات کارآگاهان بود دائم می‌گفت پسرم از پله‌ها سقوط کرده و مرده است. من از هیچ‌کس شکایت ندارم چرا شما موضوع را بزرگ می‌کنید.

از آنجا که در زمان حادثه مادر مقتول در خانه حضور نداشت بنابر این تاکید او خود شک برانگیز بود. ضمن این که در گزارش ماموران کلانتری هیچ اشاره‌ای به ادوات استعمال موادمخدر نشده بود.

کارآگاهان به منظور تکمیل تحقیقات با دستور مقام قضایی بار دیگر خانه را تحت بازرسی قرار دادند و در آنجا بود که با موضوع تازه‌ای روبه‌رو شدند. در بازرسی از خانه در حیاط خلوت، موکت کـرم رنگی را یافتند که کاملا خون آلود بود. بلافاصله موکت را در اختیار اداره تشخیص هویت قرار دادند و از مادر هادی در مورد موکت خون آلود سوال کردند.

پیرزن که با دیدن موکت شوکه شده بود به تناقض‌گویی افتاد و اظهارات عجیب و غریبی بیان کرد. در اینجا شک کارآگاهان به یقین تبدیل شد و آنها دریافتند که مرگ هادی یک تصادف نبوده است. برای گشودن راز مرگ مشکوک هادی این بار به سراغ همسایه‌ها رفتند و به بازجویی از آنها پرداختند. در نتیجه تحقیقات از همسایه‌ها معلوم شد که آن روز دقایقی قبل از اعلام مرگ هادی، حامد برادر کوچک او را دیده‌اند که سراسیمه از خانه بیرون آمده و سوار برموتورسیکلت از محل دور شده است. همسایه‌ها همچنین اعلام کردند که هادی بسیار ناآرام بود و دائم برای گرفتن پول مادرش را تحت فشار قرار می‌داد و داد و فریاد راه می‌انداخت . همسایه‌ها تایید کردندکه آن روز نیز طـبـق معمول صدای فریاد و فحاشی هادی را شنیده‌اند.

با به‌دست آمدن این نتایج بلافاصله حامد برادر کـوچـک هـادی احضار و تحت بازجویی قرار گرفت. حامد در پاسخ سوال کارآگاهان مبنی بر این که آیا آن روز قبل از مرگ هادی در خانه بوده یا نه سکوت می‌کند. وی سپس در حالی که اشک مـی‌ریـخـت بـا صـدای گـرفـتـه‌ای بـه کارآگاهان می‌گوید: من او را کشتم. من برادر معتادم را کشتم تا هم او را راحت کنم و هم مادرم را نجات دهم.

حــامــد در آخـریـن بـرگ از بـازجـویـی خـود می‌گوید:

آن روز وقتی به خانه آمدم و در را پشت سرم بستم هیچ‌کس در حیاط نبود. تلویزیون شکسته وسط باغچه افتاده و خرده شیشه پنجره کف حیاط ریخته بود. حدس زدم چه اتفاقی افتاده است.این‌بار اول نبود. هادی را روی آخرین پله پشت بام دیدم. مثل تمام روزهای گذشته، مواد کشیده بود و سر به زانو داشت. به اتاق رفتم. همه چیز بهم ریخته بود و اثری از مادرم نبود. یک دفعه افکار شیطانی به ذهنم آمد. این بار باید کار را تمام می‌کردم. از پله‌ها که بالا می‌رفتم خیلی عصبانی نبودم. آرام و مطمئن بالای سرش رسیدم. او سربرداشت و مرا دید. بهش گفتم دیگر تحملت را ندارم. آرام گفت خودم هم از این وضع خسته شدم. از این وضعیت نکبت‌بار بیزارم. اما جراتش را ندارم. به او گفتم ولی من جرات دارم. نگاه بی‌رمقش را به من انداخت و گفت پس تمامش کن.

حامد ادامه داد: عقلم کار نمی‌کرد. مثل آدم‌های دیوانه شده بودم. قدرتم را جمع کردم و او را به پایین پرتاب نمودم. لحظه‌ای بعد پیکر مچاله شده و خونین هادی تا پله اول حیاط پایین غلتید. وقتی به خودم آمدم به سراغش رفتم. هادی خرخر می‌کرد. سرش را در بغل گرفتم و او را صدا زدم. بهش گفتم هادی دوستت دارم. حرف بزن، چیزی بگو. اما او خاموش بود. نفس‌های آخر عمرش را می‌کشید. از کاری که کرده بودم پشیمان شده بودم. به داخل خانه رفتم. یک موکت برداشتم تا او را داخل موکت بگذارم و به بیمارستان برسانم. اما وقتی تلاش کردم تا این کار را بکنم متوجه شدم بدنش سرد شده و مرده بود. در همان لحظه مادرم وارد خانه شد. وقتی وضعیت را دید به سرش زد و به داخل اتاق رفت. بعد هم خواست از خانه فرار کنم. بهم گفت می‌گوید که هادی سقوط کرده. نمی‌خواستم بروم اما مادرم قسمم داد و منم وحشت زده خانه را ترک کردم. من گناه کردم. مثل یک انسان وحشی برادرم را کشتم. من او را دوست داشتم. سال‌ها تلاش کردم تا او را ترک بدهم اما نشد تا این حادثه وحشتناک رخ داد. دستم به خون برادرم آلوده شد.

با اعترافات حامد، پرونده مرگ مشکوک هادی بسته شد. پرونده تلخی که به خاطر اعتیاد رقم خورد و مثل صدها پرونده دیگر خانواده‌ای را متلاشی کرد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها