در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
از زندان تا خانه ما با ماشین 20 دقیقه بیشتر راه نیست اما من این مسیر را در 2 ماه طی کردم. همه چیز از بعد از سربازی شروع شد. بیکار بودم و افسرده. نه میتوانستم دستم را توی جیب خودم بکنم و نه تشکیل خانواده بدهم. تمام روز را به بطالت میگذراندم و سعی میکردم با بودن در کنار دوستانم اوقات خوشی را برای خودم فراهم کنم اما همین دوستیها کار دستم داد و با وسوسه آنها شروع کردم به کشیدن حشیش. خب مواد هم خرج دارد و تا ابد نمیشود سربار این و آن بود، پس راه چارهای پیدا کردم که در واقع بیراههای بود به اعماق چاه ظلمت و بدنامی. دزدیهای کوچک انجام میدادم؛ رادیوپخش ماشین، دخل مغازه، کیف مردم بختبرگشته و... تا این که به سرم زد از خانه عمهام سرقت کنم. شوهر او مرد پولداری بود و میدانستم مقدار زیادی دلار در خانهاش نگه میدارد. یک روز وقتی آنها به عنوان مهمان به خانه ما آمده بودند از فرصت استفاده کردم و با یکی از دوستانم به نام هاشم خودم را به منزل عمه رساندم و با کمی جستجو جای ارزها را پیدا کردم. همان شب شوهرعمهام وقتی فهمید دزد به خانهاش زده است به پلیس خبر داد. من دلارها را جای امنی پنهان کرده و مطمئن بودم کسی از موضوع بویی نمیبرد اما یک ماه بعد وقتی با هاشم رفتیم تا دلارها را بفروشیم دستمان رو شد و به زندان افتادیم. همان یک ذره آبرویی هم که داشتم به باد رفت. پدرم مرا طرد کرد و گفت هیچ کس حق ندارد کارهای مرا پیگیری کند. با این که امیدوار بودم شوهرعمهام رضایت بدهد نهتنها این کار را نکرد بلکه با پدرم هم دعوا به راه انداخت. در مدت چند روز در همه فامیل پیچید که پسر مرتضی دزد است.
در بازجوییها به همه سرقتها اعتراف کردم و به 3 سال و نیم حبس محکوم شدم، ضمن این که باید اموال همه شاکیان را پس میدادم، البته چون به جز دلارها پول دیگری در بساط نداشتم توانستم بعد از اتمام دوران محکومیتم با رضایت مالباختگان از زندان بیرون بیایم ولی بعد از آزادی کارم به جایی رسید که آرزو میکردم ای کاش به حبس ابد محکوم شده بودم. من جوانی 22 ساله بودم و بدون پول و جای خواب باید شب را به صبح میرساندم. نمیتوانستم به خانهمان برگردم پس چارهای جز خوابیدن در محوطه جلوی نمایشگاه بینالمللی برایم وجود نداشت، البته تا خود صبح چشم روی هم نگذاشتم. روز بعد کمی در اطراف نمایشگاه پرسه زدم تا شاید کار موقتی برای خودم پیدا کنم. توقع من ظاهرا خیلی رویایی بود چون هر جا که رفتم به در بسته خوردم. پاهایم گزگز میکرد و صدای شکمم چیزی شبیه به غرش شیر بود. شب اول آزادی خیابانخوابی را تجربه کردم و شب دوم خوردن پسمانده غذای مردم را و این روند تا 2 هفته ادامه پیدا کرد تا این که به سرم زد به شهرستانی دور بروم، جایی که کسی مرا نشناسد و از گذشتهام خبر نداشته باشد. نمیدانم چطور شد که سر از اراک درآوردم یعنی اتفاقی به آنجا رفتم. تنها رانندهای که قبول کرد مرا مجانی سوار کند راننده اتوبوسی بود که به این شهر از نظر من ناشناخته میرفت.
همان لحظهای که از اتوبوس پیاده شدم به خودم قول دادم هر طور شده زندگیام را روبهراه کنم. اولین گام را در زندان برداشته و مواد را کنار گذاشته بـودم، حـالا باید کاری برای خودم دست و پا میکردم و بعد هر طور که شده با خانوادهام آشتی و کاری میکردم مرا ببخشند و خطاهایم را نادیده بگیرند. رسیدن به این هدف برای من خیلی سخت بود چون هر جا که برای کار میرفتم دو چیز میخواستند که نداشتم؛ اول ضامن معتبر و دوم گواهی عدم سوءپیشینه، البته برای کار خلاف تا دلت بخواهد راه باز بود مخصوصا برای من که با فوت و فن دزدی آشنا بودم. تا 3 هفته مقاومت کردم و در ایـن مـدت بـا پول کمی که هرازگاهی از خردهکاریهایی مثل شستن فرش، بیل زدن باغچه و جـابـهجـایی اثاثیه سنگین به دست میآوردم اموراتم را میگذراندم یعنی یک لقمه نان برای خودم میخریدم. دیگر ناامید شده و به این نتیجه رسیده بودم افرادی مثل من که برچسب سابقهدار به پیشانیشان خورده یا باید بمیرند یا دوباره خلافکار شوند. گزینه سوم درست همان شبی که به این موضوع فکر میکردم پیش رویم قرار گرفت. در ترمینال نشسته بودم که همان رانندهای که مرا مجانی به اراک آورده بود سراغم آمد و گفت شاگردش مریض شده و او تا یک هفته دست تنهاست. این طور شد که همراه او راهی تهران شدم و بابت مسیر اول دستمزدی نگرفتم تا مدیون صاحب ماشین که اسمش غلام بود نباشم. به محض رسیدن به تهران دوباره مسافر زدیم و به اراک برگشتیم. بعد از آن غلام به خانهاش رفت و من دوباره در خیابانها سرگردان ماندم، البته صبح روز بعد دوباره سفری تازه در پیش داشتیم. کمی که فکر کردم دیدم شاگرد شوفری برای من میتواند شروع خوبی باشد. چون غذایم را بین راه مجانی میخوردم و بیشتر وقت را هم در اتوبوس بودم و از سرگردانی نجات پیدا میکردم. البته این کار موقت بود و بعد از یک هفته شاگرد غلام سر کارش برمیگشت و من دوباره آواره میشدم.
بعد از یک هفته وقتی خبری از شاگرد نشد از غلام پرس و جو کردم و فهمیدم او را به اتهام سرقت وسایل مسافران گرفتهاند و غلام میخواسته در این یک هفته مرا امتحان کند تا ببیند به درد کارش میخورم یا نه. من خوشحال از این موقعیت برای این که صداقت به خرج داده باشم ماجرای سابقهدار بودنم را تعریف کردم. غلام وقتی این را شنید عصبانی شد و گفت به محض این که به تهران رسیدیم باید از او جدا شوم. خیلی خواهش و التماس کردم و به او گفتم چه قولی به خودم دادهام اما اعتنایی نکرد و تا مقصد یک کلمه هم با من حرف نزد. به ناچار از او جدا شدم و در ترمینال سرگردان پرسه میزدم که مامور گشت سراغم آمد، بازرسی بدنی و سوال و جوابهای او مرا خیلی ناراحت کرد اما آن مامور هم وظیفهاش را انجام میداد. با این که برگه آزادیام از زندان را دید و فهمید سابقهدار هستم چون چیز مشکوکی پیدا نکرده بود اجازه داد بروم.
دوباره به همان زندگی فلاکتبار برگشتم و 2 روز در غصه و اندوه خودم را تا آستانه خودکشی پیش بردم، اما بعد از آن دوباره به ترمینال رفتم تا شاید غلام را راضی کنم اجازه بدهد با او کار کنم. اتفاقا این کارم نتیجه داد، البته بعد از یک ساعت التماس و خواهش و وقتی به گریه افتادم و به غلام گفتم او تنها امید من است و اگر مرا براند مجبور به خودکشی هستم. بعد از آن روزگارم بهتر شد و شبها هم در ترمینالها میخوابیدم.
2 ماه از آزادیام گذشته بود که فکر آشتی با خانوادهام را جدی کردم و غلام هم مرا تشویق کرد. این مرحله هم با موفقیت سپری شد، البته باز هم نه به این راحتی که حرفش را میزنم، چند بار جلوی در خانهمان رفتم و مرا راه ندادند. چند بار فحش و ناسزا شنیدم و بالاخره پدرم نرم شد و من دوباره به خانواده برگشتم.
بعد از آن دیگر به آرامش نسبی رسیدم. والدینم مرا به شدت زیر نظر داشتند تا مبادا دست از پا خطا کـنـم. هـرچـنـد ایـن نـوع رفتار در شرایط عادی ناراحتکننده است، من آن را دوست داشتم و با جان و دل میپذیرفتم. پدرم خیلی مرا نصیحت میکرد و میگفت باید دنبال حرفه بهتری بگردم، شاگرد شوفری برای آدم شغل نمیشود. این توصیه را گوش کردم و در یک موسسه آموزشگاه تعمیر موبایل ثبتنام کردم، البته تا چند ماهی در این زمینه کاری پیدا نکردم تا این که یکی از همدورهایهایم به نام علی مغازهای راه انداخت و مرا هم پیش خودش برد. قرارمان این بود که کارهای تعمیراتی را من انجام بدهم و او فقط به فروش گوشی بپردازد. هر چه هم که دستمزد من میشد 20 درصد به علی میرسید و بقیه به من. آن زمان چون این نوع مغازهها کم بود خیلی زود کارمان گرفت. هرچند دیگر شاگرد شوفری نمیکردم، هرازگاهی به غلام سر میزدم و احوالش را جویا میشدم تا این که یک روز به من گفت میخواهد اتوبوسش را بفروشد و مغازهای راه بیندازد. به او پیشنهاد موبایلفروشی دادم و غلام قبول کرد. 3 ماه بعد دوباره به اراک نقل مکان کردم تا کارهای مغازه غلام را انجام بدهم. اتفاقا برخلاف تصور اولیهام اوضاع خیلی خوب و همه چیز بر وفق مراد بود. داشتم پیشرفت میکردم و از این که سر و سامانی گرفته، خوشحال بودم تا این که مادرم فوت شد. بعد از آن دیگر نتوانستم در اراک بمانم چون مجبور بودم از پدرم مراقبت کنم، از طرفی در مغازه علی هم جایی برای من نبود و او برادرش را پیش خودش برده بود، برای همین افتادم در خط مسافرکشی. با پولی که پدرم به من داد یک پیکان خریدم و از صبح تا شب یکسره کار میکردم. بعد از سال مادرم با دخترخاله همسر برادرم به اسم شهدخت ازدواج کردم و در خانه پدرم ساکن شدیم. حالا 3 سال از زمان ازدواجمان میگذرد و من همچنان مسافرکشی میکنم و در خانه پدرم زندگی خوبی داریم.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: