زندگی مشترکی که هر گز شروع نشد

پس از 5 سال انتظار آنها برای جدایی به دادگاه خانواده آمده‌اند. رابطه لیلا و داوود آنقدر صمیمی است که حتی زمانی که برای جدایی به دادگاه آمده‌اند، می‌خندند و حرف‌هایی می‌زنند که دل همدیگر را شاد کنند. چه چیز باعث شد این زوج جوان که سال‌های زیادی را به انتظار برگزاری مراسم عروسی بودند برای جدایی به شعبه 262 دادگاه خانواده نزد قاضی صداقتی مراجعه کنند. این سوالی است که لیلا در حین تعریف کردن ماجرای زندگی‌اش جواب می‌دهد.
کد خبر: ۲۶۰۵۶۹

چند سال است که با هم زندگی می‌کنید ؟

ما هنوز زندگی مشترکمان را آغاز نکرده‌ایم و 5 سال است که عقد کرده‌ایم، اما خانواده داوود نمی‌خواهند ما با هم ازدواج کنیم، به همین خاطر هم هنوز زندگی مشترکمان را آغاز نکرده‌ایم.

همسرت را از قبل می‌شناختی؟

نه ما در دانشگاه با هم آشنا شدیم. او پسر بسیار خوبی بود و البته هنوز هم به صداقت و پاکی او ایمان دارم. در دوران تحصیل کم‌کم به هم علاقه‌مند شدیم و رابطه ما از حالت دو همکلاسی خارج و خصوصی شد. ما آنقدر به هم وابسته شدیم که حتی یک ساعت هم نمی‌توانستیم از هم بی‌خبر باشیم. بعد از این‌که داوود درسش تمام شد و به سربازی رفت، تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم.

این تصمیم شما بود یا این‌که خانواده‌ها هم در جریان بودند؟

پدر و مادر من در جریان بودند و داوود را می‌شناختند. اما خانواده داوود من را نمی‌شناختند. البته آنها می‌دانستند داوود دختری را دوست دارد، اما این‌که این دختر کیست، سوال بی‌پاسخی برای آنها بود.

چرا با خانواده داوود غریبه بودی؟

داوود دوست نداشت پدر و مادرش از وجود من با خبر شوند، به همین خاطر هم مرا به آنها معرفی نمی‌کرد. داوود می‌گفت اگر مرا به خانواده‌اش معرفی کند آنها به تکاپو می‌افتند که هر چه سریع‌تر دختری را به عقد او درآورند تا از من دست بکشد، به همین خاطر هم می‌خواست در فرصتی مناسب این کار را بکند تا خانواده‌اش نتوانند رابطه ما را به هم بزنند.

مشکل خانواده داوود با تو بر سر چه مساله‌ای بود؟

آنها اصلا من را نمی‌شناختند. در واقع آنها دوست نداشتند داوود با غریبه ازدواج کند و می‌خواستند او با یکی از دختران فامیل مثلا دخترعمه یا دخترخاله‌اش ازدواج کند، اما داوود زیر بار نمی‌رفت. به همین خاطر هم با هم مشکل داشتند.

چه شد که بالاخره خانواده شوهرت به خواستگاریت آمدند؟

بعد از این‌که داوود به سربازی رفت و ما قرار گذاشتیم که مقدمات ازدواجمان را فراهم کنیم، داوود از مادرش خواست تا آماده شود و به خواستگاری من بیاید، اما مادرش گفت که این کار را نمی‌کند و مطابق قرار قبلی داوود باید با یکی از دختران فامیل ازدواج کند. این کشمکش بین آنها چند ماهی ادامه داشت تا این‌که داوود تهدیدکرد بدون مادرش به خواستگاری رفته و با من ازدواج خواهد کرد. البته این تهدید داوود اثر منفی داشت و کار را پیچیده‌تر کرد. چرا که مادرش تصمیم گرفت به خواستگاری دخترخواهرش برای داوود برود و این مساله را به داوود نگفت از آنها هم جواب مثبت گرفته بود.

داوود چطور متوجه شد که مادرش به خواستگاری خواهرزاده‌اش رفته است؟

او زمانی متوجه این ماجرا شد که مادرش از او خواست چند روزی مرخصی بگیرد، چون کار مهمی پیش آمده است. روزی که داوود مرخصی گرفت و به خانه بازگشت هر دوی ما فکر می‌کردیم مادرش قصد دارد مقدمات آمدن به خانه ما و خواستگاری را فراهم کند، اما ساعاتی بعد از رسیدنش با من تماس گرفت و گفت مادرش مقدمات عقد او و دخترخاله‌اش را فراهم کرده است و آنها به شدت با هم درگیر شده‌اند.

تو چه واکنشی در برابر این اتفاق نشان دادی؟

من در آن روزها آنقدر عاشق داوود بودم که فکر می‌کردم زندگی‌ام بدون او نمی‌تواند ادامه داشته باشد.

هر چند داوود من را دلداری می‌داد و می‌گفت که این ماجرا تمام می‌شود من فکر می‌کردم او فقط می‌خواهد من را سر کار بگذارد و نمی‌تواند کاری بکند. به هر حال به توصیه مادرم تماسم را با داوود قطع کردم. مادرم معتقد بود اگر داوود واقعا قصد ازدواج با دخترخاله‌اش را نداشته باشد به سمت من می‌آید و اگر نه،ادامه‌دادن این رابطه درست نیست.

چه مدتی با داوود رابطه نداشتی؟

8 ماه ما بدون هیچ تماسی از هم جدا بودیم. این مدت برای من پر از درد و اندوه گذشت. بشدت ناراحت بودم. دلم برای داوود تنگ شده بود. چون مدت زمان زیادی بود فکر می‌کردم دیگر سراغ من نمی‌آید. سعی داشتم با کارهایی که می‌تواند ذهنم را مشغول کند کاری کنم که حداقل چند ساعتی به داوود فکر نکنم و کم‌کم به زندگی عادی برگردم. اما یک روز زنگ در خانه به صدا درآمد، مادرم در را که باز کرد، داوود با یک دسته گل پشت در خانه ایستاده بود. مادرم اجازه داد او وارد خانه شود. زمانی که او را دیدم قلبم بشدت میتپید. داوود متوجه شده بود که من در چه فشار شدیدی هستم و رنگ پریده و لاغر شدنم این موضوع را نشان می‌داد. وقتی نشستیم داوود توضیح داد که در این مدت در حال حل مشکل پیش آمده بوده است و همه چیز تمام شده و خانواده‌اش می‌خواهند به خواستگاری من بیایند.

واکنش مادرت نسبت به این ماجرا چه بود؟

مادرم اشتیاق را در چشمان من می‌خواند و می‌دانست که چقدر از آمدن داوود خوشحالم.بههمینخاطر هم چیزی نمی‌گفت، اما از دیدن داوود چندان خوشحال نبود یک هفته بعد آنها به خواستگاری من آمدند و این آغاز مجدد رابطه ما بود.

رویارویی دو خانواده چطور بود؟

مادر داوود بسیار زن لجوج و بداخلاقی است. او روز خواستگاری هم این بدرفتاری را نشان داد و می‌خواست کاری کند که من به داوود نه بگویم تا همه چیز تمام شود. آن روز با بدرفتاری تمام گفت که داوود به زور او را به خواستگاری آورده است و راضی به این وصلت نیست. او به خانواده من توهین کرد و مرا دختری ترشیده خطاب کرد. با این حال نتوانست من را از بله گفتن به داوود پشیمان کند و من همچنان روی ازدواج با داوود پافشاری کردم.

خانواده‌ات از برخوردهایی که شده بود ناراحت نشدند؟

مادرم خیلی ناراحت بود او به من می‌گفت هرچقدر هم عشق بین من و داوود زیاد باشد رفتارهای مادرش اجازه داشتن یک زندگی آرام را به ما نمی‌دهد. پدرم هم مخالفت می‌کرد، اما من به خاطر کاری که داوود کرده بود آنقدر پافشاری کردم تا این‌که توانستم موافقت خانواده‌ام را جلب کنم و قرار برگزاری مراسم عقد گذاشته شد. البته در قرار‌های بعدی فقط داوود به خانه ما آمد و مادرش دیگر حاضر نشد که به دیدار پدر و مادر من بیاید.

با این همه اختلاف چطور توانستید مراسم عقد را برگزار کنید؟

مراسم عقد را پدر من برگزار کرد. ما در محضر به عقد هم در آمدیم و بعد به خانه پدرم آمدیم تا جشنی در آنجا بر پا کنیم. یادم می‌آید مادر داوود شناسنامه او را نیاورده بود و می‌گفت فراموش کرده است. با این حال با اصرار ما عقد خوانده شد و نام داوود در شناسنامه من ثبت شد و قرار بر این شد که فردای روز عقد شناسنامه را ببریم تا نام من هم در شناسنامه داوود ثبت شود. پس از برگزاری مراسم عقد به خانه پدرم رفتیم. مادر داوود در خانه جنجالی به پا کرد که چرا پذیرایی کامل نیست و از مهمانان او خوب پذیرایی نشده است. او با این حرف قهر کرد و از خانه بیرون رفت. اما این پایان درگیری‌های ما نبود بلکه آغاز جنگی بود که باعث شد حالا ما در دادگاه خانواده باشیم.

در این سال‌ها که عقد کرده بودید چرا عروسی نکردید تا زندگی مشترکتان را آغاز کنید و این جنجال‌ها پایان یابد؟

آن روزها شرایط خیلی بدی بود مادر داوود مرتب با من دعوا می‌کرد و دخالت‌های داوود هم فایده‌ای نداشت. ما تصمیم گرفتیم خانه‌ای اجاره و زندگیمان را آغاز کنیم، اما نتوانستیم ، چون مادر داوود یکباره رفتارش را تغییر می‌داد و می‌گفت که می‌خواهد برای ما عروسی برگزار کند داوود هم فکر می‌کرد مادرش واقعا می‌خواهد این کار را بکند. ما چندین بار تا آستانه عروسی رفتیم و باز مادر داوود همه چیز را خراب کرد. سه بار میهمانان هم دعوت شدند و همه چیز آماده شد، اما 2 یا 3 روز مانده به عروسی همه چیز با کارهای مادر داوود خراب شد. به هر حال من و داوود با این‌که 5 سال با هم بودیم و عاشقانه همدیگر را دوست داریم و جدایی برای هر دوی ما سخت است، اما تصمیم گرفتیم که از هم جدا شویم؛ چرا که با وضعیت موجود ادامه زندگی غیرممکن است.

مریم عفتی

نظر کارشناس


قاضی صداقتی
چه خوب است که خانواده‌ها شرایطی را به وجود آورند تا فرزند جوانشان احساس راحتی کند و زمانی که مشکلی دارد در خانه مطرح کند. چرا که در این صورت آسیب کمتری به جوان وارد خواهد شد. خانواده‌هایی که فرزندانی در سن ازدواج دارند باید به این نکته توجه داشته باشند که فرزندانشان در سن ازدواج هستند و این حق را دارند که همسر آینده‌شان را خودشان انتخاب کنند بنابر این پدر و مادر نباید در این انتخاب دخالت کنند و در واقع برای این‌که انتخاب درست داشته باشند باید به آنها کمک کرد. والدین وقتی می‌بینند که فرزندشان به کسی دل بسته حتی اگر مخالف آن شخص هستند نباید بی‌دلیل و بی‌منطق مخالفت کنند و رفتاری داشته باشند که فرزندشان بابت این رفتار شرمنده شود. بلکه باید دلایل مخالفت را با فرزندشان مطرح کنند. بی‌احترامی به همسر فرزند و خانواده‌ای که جوان با آنها وصلت کرده در واقع بی‌احترامی به خود اوست و باعث ناراحتی و دل چرکینی فرزند می‌شود و شرایط را برای شکست در زندگی آینده برای وی فراهم می‌کند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها