بازی‌های زمانه

پرونده ماجرا زمان آغاز ماجرا؛ 1377 مکان: اهواز ــ تهران شخصیت‌ها: قاسم ــ ن؛ زندانی سابق کریم: برادر بزرگ قاسم حلیمه: نامزد اول کریم یاسر: دوست قدیمی مرضیه: همسر کریم امیر: فرزند مرضیه و کریم
کد خبر: ۲۵۷۵۶۲

بعضی‌ها به شانس و اقبال اعتقاد دارند و هر اتفاق بدی که برایشان می‌افتد تقصیر بخت می‌اندازند، اما من دیگر این حرف‌ها را قبول نمی‌کنم، البته خودم هم زمانی این‌طور فکر می‌‌کردم. 22 سالم بود که خانواده‌ام تصمیم گرفتند برایم آستین بالا بزنند. من 5 برادر دیگر داشتم که 3 نفرشان مستقل شده بودند و هر کدام به طریقی امـورات‌شـان را می‌گذراندند. هیچ‌کدام از ما وضع مالی‌‌مان خوب نبود ولی آب باریکه‌هایی داشتیم که از عـهـده نـان شـب بـربـیـایـیم. من با یک پیکان جوانان مسافرکشی می‌کردم. در آن گرمای کشنده اهواز زیر آفتاب بـرای مـسـافـر داد کـشـیـدن و در شـلـوغی هی ترمز، کلاچ کردن واقعا طاقت‌فرساست. برای همین تصمیم داشتم دست خودم را در یک اداره یا شرکت دولتی بند کنم. در همان روزهایی که مادرم از در و همسایه سراغ دختر خوب برای ازدواج با من را می‌گرفت، شش‌دانگ حواسم جمع بود تا اگر جایی آگهی استخدام دیدم فرصت را از دست ندهم. البته بیشتر جاها لیسانس و دانشگاه رفته می‌خواستند، ولی پدرم می‌گفت این‌طور هم نیست که همه درها به رویم بسته باشد.

شب 16 تیر سال 77 بود که به خواستگاری رفتیم. تاریخ را یادم مانده چون روز تولد خودم است. آن دختر اسمش حلیمه بود. پدرش صیاد و خودش دیپلمه. خانواده‌شان نه زیاد سنتی بود و نه مثل خانواده‌های امروزی. آنها حرفی نداشتند من هم از حلیمه بدم نیامد برای همین قرار بعدی را گذاشتیم. چند جلسه رفتیم و آمدیم تا این که بالاخره صیغه محرمیت خواندیم و قرار شد زمستان همان سال عقد و عروسی را یکجا برگزار کنیم. در همان روزها بود که فهمیدم یک شرکت خصوصی که با شرکت نفت همکاری می‌کند، نیرو می‌گیرد. فرم‌ها را پر کردم و منتظر روز آزمون ماندم. شب‌ها وقتی به خانه برمی‌گشتم می‌نشستم کتاب اطلاعات عمومی و مطالب مربوط به نفت را می‌خواندم تا در امتحان قبول شوم. دو هفته‌ تمام حتی وقت نکردم به خانه حلیمه بروم، ولی به زحمتش می‌ارزید و می‌توانستم آینده مطمئن و بهتری برای همسرم بسازم. بالاخره روز امتحان فرا رسید و آبان ماه بود که نتیجه‌ها را اعلام کردند. من قبول شده بودم. این اولین خبر خوشحال‌کننده‌ای بود که به حلیمه می‌دادم. طبق برنامه‌ریزی‌ها من باید از اول دی سرکار می‌رفتم و اتفاقا 15 دی هم زمان عقد و عروسی‌مان بود.

همه چیز به خوبی و خوشی می‌گذشت و من فقط کافی بود دستم را دراز کنم و میوه خوشبختی را بچینم، اما یکهو در زندگی‌ام توفانی به پا شد و اوضاع را زیر و رو کرد. هنوز مسافرکشی می‌کردم، اتفاقا خیلی جدی‌تر چون باید مخارج عروسی را تهیه می‌کردم. چون قرار بود یک‌سال اول را در یکی از اتاق‌های منزل پدرم زندگی کـنیم از بابت پول پیش‌خانه خیالم راحت بود، اما هیچ‌جوری نمی‌توانستم از زیر بار جشن فرار کنم. مدت‌ها بود لاستیک جلوی ماشینم صاف شده بود، خیلی خطر داشت و باید لاستیک نو می‌خریدم، اما نمی‌خواستم تا قبل از عروسی هزینه اضافی کنم. آن روز صبح با پدرم از خانه بیرون آمدیم و او وقتی لاستیک را دید خیلی سفارش کرد که عوضش کنم ولی من اعتنا نکردم. تمام روز را کار کردم. حوالی ساعت 11 شب بود و از آبادان به سمت شهرمان برمی‌گشتم. ساعتی قبل یک مسافر دربستی را به آنجا رسانده و پول خوبی هم گرفته بودم. در مسیر برگشت مسافر نزدم. یعنی نبود. نصف راه را پشت سر گذاشته بودم که یکهو لاستیک ترکید،‌ کنترل ماشین را از دست دادم و با مردی که می‌خواست به آن طرف جاده برود تصادف کردم. آن مرد در جا فوت شد و من همان شب افتادم زندان.

از بخت خودم نالان بودم و به این شانس لعنت می‌فرستادم، اما حقیقتش تقصیر خودم بود. بی‌احتیاطی همین عواقب را هم دارد. از طرفی به خاطر مرگ آن مرد عذاب وجدان داشتم و از طرفی دیگر کارم را از دست می‌دادم و عروسی‌ام به‌هم می‌خورد. از آن شب که به زندان افتادم تا 2 سال بعد طعم آزادی را نچشیدم و در این مدت تمام امیدها و آرزوهایم به باد رفت. فرصت شغلی‌ام را از دست دادم. پدر حلیمه گفت حاضر نیست دخترش را در خانه و به انتظار من نگه دارد. 6 ماه بعد از این که راهی حبس شدم او را شوهر داد. ماشینم را فروختم تا پول دیه را جور کنم. پدرم تا خرخره در قرض فرو رفت و بالاخره در شرایطی از زندان آزاد شدم که زندگی‌ام به زیر صفر سقوط کرده بود. نه‌تنها آه در بساط و امید در دل نداشتم، بلکه باید بدهی‌های پدرم را هم می‌پرداختم.

قبل از هر چیز باید کار پیدا می‌کردم، اما در اهواز شغلی گیرم نیامد برای همین راهی آبادان و از آنجا بندرعباس شدم. حاضر بودم هر کاری بکنم تا قسط‌های پدرم عقب نیفتد. 3 ماه در بندرعباس کارگری کردم ولی درآمدم کافی نبود برای همین تصمیم گرفتم به تهران بیایم. فکر می‌کردم اینجا فرصت شغلی بیشتر است، اما اوضاع آن طور هم که شنیده بودم، نبود. مدتی طولانی به بیکاری گذشت. دیگر به بن‌بست رسیده بودم و به نظر می‌رسید راهی برای فرار از آن ندارم. برادرانم دست به دست هم داده بودند تا بدهی‌های پدرم با سودی که رویش می‌کشیدند بیشتر نشود. از این که به خانه‌مان برگردم خجالت می‌کشیدم. نمی‌خواستم دست از پا درازتر با پدرم چشم تو چشم شوم و از سر شرمندگی نتوانم کلامی حرف بزنم. یک شب در اوج ناامیدی به خودم قول دادم هر طور که شده گلیمم را از آب بیرون بکشم. از صبح روز بعد با جدیت بیشتری دنبال کار گشتم تا این که بعد از چند روز در یک چاپخانه کار پیدا کردم. آن هم به صــورت کــامــلا اتـفــاقــی. چــاپـخــانــه بــزرگــی نـبــود. بروشورهای تبلیغاتی چاپ می‌کرد. من آنجا کاغذ جابه‌جا می‌کردم و بسته‌بندی انجام می‌دادم. اگر پیش می‌آمد جارو می‌کشیدم و ... هرچند کار سخت بود، اما درآمد ثابت داشتم. دیگر پول کرایه اتاق مسافرخانه عقب نمی‌افتاد.

یک سال و نیم از آزادی‌ام گذشت، هر چند اوضاع به بدی روز اول نبود، پیشرفت چشمگیری هم نداشتم. به همین خاطر پدرم توصیه کرد به شهر خودمان برگردم می‌گفت این طوری لااقل غم غربت ندارم و مجبور نیستم هزینه خورد و خوراک و اتاق بدهم. حرفش درست بود. از زندگی در تهران خسته شده بودم برای همین کارم را ول کردم و برگشتم اهواز. شهر مثل گذشته بود با این تفاوت که دوستان قدیم که روزگاری ادعای مرام و معرفت می‌کردند مرا از یاد برده بودند البته یک استثناء داشت؛ یاسر. او هم‌خدمتی‌ام بود. هر دو در سمنان سربازی‌مان را گذرانده بودیم و 2 سال کنار هم بــودن آن هـم در شـرایـط سـخـت بـاعـث شـده بـود دوستی‌مان محکم‌تر از آن باشد که با یک اتفاق به‌هم بخورد. او یک مغازه کوچک اجاره کرده بود و فلافل و سمبوسه می‌فروخت. قرار شد من هم با یاسر کار کنم. کار و بارش حسابی گرفته و سرش شلوغ بود و دست تنها از عهده کارها برنمی‌آمد. پولی که از یاسر می‌گرفتم بستگی به درآمدش داشت. یعنی این طور صحبت کرده بودیم که بخشی از سودش را به من بدهد البته نه این که شریک شویم. اگر یک ماه پول زیادی درمی‌آورد حقوق من هم بالا می‌گرفت و اگر کاسبی کساد بود دستمزد من کمتر می‌شد.

یک سال دیگر به سرعت برق و باد گذشت باز هم پیشرفتی در کار نبود. هنوز بدهکار بودم و آینده‌ام مبهم و نامعلوم. فکر حلیمه را به سختی و کلی کلنجار رفتن با خودم از ذهنم بیرون کرده بودم که یک روز او و شوهرش به مغازه یاسر آمدند و با این دیدار اتفاقی داغ دلم تازه شد. زخمی کاری خورده بودم و تا چند روز حال و حوصله هیچ کس را نداشتم. در این شرایط دیگر نمی‌توانستم ازدواج کنم و باید دور تشکیل خانواده را خط می‌کشیدم.

خودم درد و بدبختی کم داشتم که یک مشکل تازه هم به آنها اضافه شد. برادر بزرگترم، کریم مدتی بود آشفته و پریشان به نظر می‌رسید تا این که فهمیدیم همسرش سرطان دارد. هاجر زن خوب و مهربانی بود و برادرم را به معنی واقعی کلمه به خوشبختی رسانده و برای او و دو فرزندشان زندگی آرامی فراهم کرده بود. از این که می‌دیدیم او جلوی چشم ما ذره‌ذره آب می‌شود و کاری از دست‌مان برنمی‌آید، داشتیم دیوانه می‌شدیم. بعد از مرگ هاجر، کریم هم بیمار شد. دیگر سر کار نمی‌رفت. دکترها صبح و شب آرام‌بخش به خوردش می‌دادند. برادرزاده‌هایم هم وضع بدی داشتند. خرج آنها افتاده بود روی دوش پدرم که او هم با آن دست‌های لرزان و چشم‌های کم‌سو دیگر نمی‌توانست زیاد کار کند و واقعا وقتش رسیده بود خودش را بازنشسته کند. دیگر کار در فلافل‌فروشی یاسر دردی را از من درمان نمی‌کرد ولی گزینه بهتری هم نداشتم.

در چنین شرایطی است که ذهن آدم پر می‌شود از اگر و اما. اگر در تهران مانده بودم، حالا کارگر ماهر چاپخانه شده‌ بودم، اگر اصلا از اول به تهران نمی‌رفتم شاید کار بهتری گیرم می‌آمد. اگر، اگر، اگر ... و همین فکر و خیال‌ها است که آدم را به جنون می‌کشاند. یک روز پـدرم در حـالـی کـه مریض بود و از شدت سرفه نمی‌توانست کلمات را درست تلفظ کند مرا صدا زد و گفت خودش می‌‌داند مرگش نزدیک است و بعد از او من وظیفه دارم از مادر و دو برادر کوچک‌ترم که هنوز متاهل نشده بودند مراقبت کنم و بقیه پول‌هایی را که او برای آزادی‌ام قرض کرده به موقع پس بدهم. این حرف‌های پدرم مرا بیشتر ناراحت و غمزده کرد. پیش‌بینی او درست بود. یک ماه بعد از آن صحبت‌ها فوت شد و از آن به بعد بود که طلبکارها شروع کردند به رفت و آمد. آنها فکر می‌کردند با مرگ پدرم پولشان از بین می‌رود ولی من وکریم اجازه ندادیم این اتفاق بیفتد. کریم حالش بهتر شده بود و با ماشین مسافرکشی می‌کرد. من هم علاوه بر فلافل‌فروشی، در گوشه‌ای از مغازه روغن نباتی، سیگار،‌ آدامس و... می‌فروختم و سودش عاید خودم می‌شد.

بالاخره 3 سال بعد از آزادی توانستم تمام بدهی‌ها را پس بدهم اما غم و غصه انگار برای من تمامی نداشت و تازه احساس سبکی می‌کردم که مادرم فوت شد. بعد از چهلم مادرم 5 برادر شور کردیم. اگر خانه پدری را می‌فروختیم دو برادر کوچک‌مان آواره می‌شدند. اگر نگه می‌داشتیم برای امرار معاش با مشکل مواجه می‌شدیم. بالاخره تصمیم گرفتیم آنجا را اجاره بدهیم و خانه کوچکتری بگیریم. طوری که لااقل مبلغی از این کارگیرمان بیاید. البته بعد از مدتی هر دو برادرم برای کار راهی شهرستان‌های دیگر شدند و سرانجام آن خانه را فروختیم. سهم هر کدام از ما زیاد نمی‌شد اما من و کریم تصمیم گرفتیم آن را به سرمایه تبدیل کنیم. با آن پول یک مــغـــازه اجـــاره کـــردیـــم و خـــودمـان فـلافـل‌فـروشـی راه انداختیم. من بیشتر از برادرم در مغازه می‌‌ماندم چون او باید از بچه‌هایش مراقبت می‌کرد. نمی دانم چه طور و چگونه ولی اتفاق افتاد. عاشق شده بودم. آن هم نه یک دل که هزار دل‌. عاشق زنی به اسم مرضیه. کریم وقتی فهمید اوقاتش تلخ شد و گفت حق ندارم با یک زن مطلقه ازدواج کنم. بقیه برادرها هم همین نظر را داشتند ولی من تصمیم خودم را گرفته بودم. دل را به دریا زدم و با مرضیه صحبت کردم. او نمی‌خواست قبول کند ولی وقتی اصرار مرا دید پذیرفت. شوهر اول او معتاد بود و به همین خاطر کارشان به جدایی کشیده شده بود. وقتی ازدواج من و مرضیه جدی شد برادرهایم مرا طرد کردند. کریم نمی‌دانم چطوری و از کجا ولی سهم من از فلافل‌فروشی را پس داد و بیرونم کرد. مرضیه از چنین رفتارهایی خیلی ناراحت بود به همین خاطر تصمیم گرفتیم به تهران بیاییم. مبلغی پول من داشتم و یک ماشین و کمی پس‌انداز هم باقیمانده مهریه همسرم از ازدواج اولش بود. در شهریار کرج خانه‌ای اجاره کردیم و من دوباره برگشتم به مسافرکشی. البته این بار خیلی با احتیاط. از زندگی مشترک راضی بودم، اما دوری از خانواده‌ام بویژه بچه‌های کریم آزارم می‌داد و دنبال راهی می‌گشتم تا با آنها آشتی کنم. این کار ممکن نشد تا وقتی که پسرم به دنیا آمد. امید پسری تپل، سفید و به نسبت قد بلند بود. حضور او زندگی ما را رنگ تازه‌ای بخشیده بود. امید 7 ماهه که شد تصمیم گرفتم به اهواز بروم. به این امید که برادرهایم از لجبازی دست بردارند. وقتی به شهرمان برگشتم انتظار همه چیز را داشتم جز این که کریم معتاد شده باشد. زندگی همه فراز و فرود دارد، اما برای من شبیه به نوار قلب است. اوج و پایینش تند و ریز و پشت سر هم هستند. کریم هنوز از همان فلافل‌فروشی امرار معاش می‌کرد، ولی اوضاعش خیلی بد بود. به زور او را مجبور کردم مغازه را پس بدهد و با من به تهران بیاید. دو بچه‌اش را هم به برادر دیگرم سپردم. کریم را به یک مرکز ترک اعتیاد بردم. هرچند هزینه‌اش زیاد می‌شد، ولی برایم اهمیتی نداشت. او در روزهای تنگدستی به من کمک کرده و حالا این وظیفه من بود که جبران کنم.

کریم 6 ماه در خانه ما ماند و تحت نظر بود. مرضیه تا جایی که می‌توانست از او پذیرایی می‌کرد. بعد از این مدت پاک پاک شد. نظر او درباره همسرم تغییر کرده و پذیرفته بود مرضیه زن زندگی است. او تصمیم گرفته بود به شهریار نقل‌مکان کند. برایش خانه‌ای پیدا کردم و بچه‌هایش را آوردم. ما حالا سال‌هاست که در کنار هم زندگی می‌کنیم و کوچک‌ترین برادرم هم این اواخر تصمیم گرفته پیش ما بیاید. او به تازگی ازدواج کرده و دنبال پیشرفت است. البته توضیح داده‌ام در تهران آنقدرها هم که فکر می‌کند اوضاع رویایی نیست و در خیابان‌ها پول نریخته‌اند. نمونه‌اش خود من که بعد از این همه سال هنوز با ماشین کار می‌کنم. البته تاکسی خطی خریده‌ام و کمی زندگی‌ام سر و سامان گرفته است. به هر حال از قصر و شغل آنچنانی خبری نیست. حالا که گذشته‌ها را مرور می‌کنم می‌بینم چه روزهایی را پشت سر گذاشته‌ام. واقعا بازی زمانه چیز عجیبی است. البته به خود آدم هم بستگی دارد اگر آن روزی که پدرم درباره لاستیک ماشین هشدار داد، موضوع را جدی گرفته بودم. الان جای دیگری بودم و زندگی دیگری داشتم، ولی حالا هم خدا را شکر، راضی‌ام و مشکل خاصی ندارم.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها