تقابل پهلوی و روحانیت در گفتگو با آیت‌الله حسینی زنجانی

مراجع درمقابل اصلا‌حات ارضی ساکت ننشستند

حضرت آیت‌الله سیدعزالدین حسینی زنجانی فرزند مرحوم آیت‌الله سیداحمد امام جمعه زنجانی از نخستین شاگردان حضرت امام و مرحوم علامه طباطبایی در دهه 20 شمسی به شمار می‌رود. پدر ایشان، مرحوم آیت‌الله سیداحمد زنجانی در مجلس موسسان رضاخانی که برای انقراض قاجاریه و تشکیل سلطنت پهلوی تاسیس شده بود، در مقابل دیکتاتور، شجاعانه ایستاد و رای منفی داد.آیت‌الله سیدعزالدین حسینی از مبارزان عصر ستمشاهی به شمار می‌رود که در جریان قیام 15 خرداد در زنجان دستگیر و به تهران منتقل شد و در کنار سایر علما به حبس افتاد. ایشان دعوت ما به گفتگو را متواضعانه پذیرفتند و خاطرات خود را از آن دوران پرشور بیان داشتند.
کد خبر: ۲۵۷۵۱۹

در آغاز لطفا در مورد مسائل‌ منتهی‌ به‌ بازداشتتان‌ در جریان‌ قیام‌ 15 خرداد و مطالبی‌ که‌ در زندان‌ می‌گذشت‌ اگر خاطراتی‌ دارید بیان‌ بفرمایید؟‌

بنده‌ از خوانندگان‌ گرامی‌ متشکرم‌ که‌ وقتشان‌ را صرف‌ مطالعه‌ این‌ قطعات‌ عبرت‌آموز تاریخ‌ می‌کنند. ان‌شاء الله‌ خدا هم‌ برای‌ مصلحت‌ و نفع‌ گوینده‌ و هم‌ خواننده،‌ این‌ قضیه‌ را تمام‌ بفرماید. ‌

اما مقدمات‌ زندانی‌ و گرفتارشدن‌ ما در 15 خرداد، از آنجا بود که‌ این‌ آریامهر ملعون، موضوع‌ تقسیم‌ اراضی‌ را در زمان‌ مرحوم‌ آیت‌ الله‌العظمی‌ بروجردی‌ شروع‌ کرد تا ببیند که‌ عکس‌العمل‌ چه‌ می‌شود. بعد از وفات‌ ایشان‌ - که‌ در وفاتش‌ هم‌ اظهار جزع‌ و تاثر مردم‌ خیلی‌ عجیب‌ بود، یعنی‌ تمام‌ کشور ایران‌ حتی‌ در تهران، مسیحی‌ها و بقیه‌ مذاهب‌ هم‌ انصافا خوب‌ عزاداری‌ کردند - آن‌ وقتی‌ که‌ فضا از وجود مبارک‌ مرحوم‌ آقای‌ بروجردی‌ خالی‌ شد، رژیم‌ با عجله‌ بحث‌ تقسیم‌ اراضی‌ را شروع‌ کرد و تا حدی‌ هم‌ موفق‌ شد؛ ولی‌ علما و مراجع‌ ساکت‌ ننشستند و به‌ وسیله‌ اعلامیه‌ها، مخالفت‌ خود را ابراز داشتند. حتی‌ از نجف‌ مرحوم‌ آیت‌ الله‌ العظمی‌ خویی‌ اعلامیه‌ دادند که‌ عبارت‌ شریفشان‌ این‌ بود: من‌ حاضرم‌ این‌ خون‌ ناقابل‌ خودم‌ را در زیر ریشه‌ درخت‌ اسلام‌ بریزم‌ و مفتخر باشم. ما هم‌ شروع‌ کردیم‌ با شدت‌ به‌ مخالفت‌ کردن‌ و تعقیب‌ این‌ مطلب‌ که‌ این‌ کار مشروع‌ نیست.‌

آیا آن‌ موقع‌ در زنجان‌ ساکن‌ بودید؟‌

بله. از قم‌ برگشته‌ بودم‌ و برای‌ اقامه‌ وظایف‌ در زنجان‌ بودم. ‌

و امامت‌ جمعه؟ ‌

بله؛ البته‌ امام‌ جمعه‌ بودن‌ منصبی‌ نبود؛ بلکه‌ جد اعلای‌ ما از باب‌ این‌ که‌ رایشان‌ اقامه‌ جمعه‌ بود، نمازجمعه‌ را برگزار می‌کردند و ما هم‌ بر همان‌ رویه‌ باقی‌ مانده‌ بودیم. ‌

آن‌ زمان‌ معمولا شبها پس‌ از نماز مغرب‌ و عشا در مسجد با رفقا می‌نشستیم‌ و صحبت‌ می‌کردیم. با گسترش‌ فعالیت‌هایم‌ رئیس‌ شهربانی‌ زنجان‌ که‌ بسیار هتاک‌ و بی‌باک‌ بود و اسم‌ عجیبی‌ هم‌ داشت‌ به‌ نام‌ سید نورالدین‌ عادل‌ یک‌ شب‌ به‌ مسجد آمد. صحبت‌ شد و گفتم‌ این‌ خلاف‌ شرع‌ و خلاف‌ قانون‌ است. شما نباید اراضی‌ مردم‌ را بردارید و این‌ کارها را بکنید. ‌

او هم‌ العیاذبالله‌ خواست‌ بگوید که‌ قرآن‌ کهنه‌ شده‌ است؛ ولی‌ من‌ الحمدلله‌ به‌ او یک‌ تودهنی‌ زدم؛ البته‌ او هم‌ نمی‌توانست‌ کاری‌ بکند ولی‌ خیلی‌ عقده‌ مرا در دل‌ گرفت. از فضل‌ خدا خیلی‌ شاکرم‌ که‌ آنها جرات‌ نداشتند با ما مقابله‌ کنند. ‌

حتی‌ یادم‌ است‌ که‌ مثلا اداره‌ اوقاف‌ به‌ خلاف،‌ از موقوفات، عشریه‌ (یک‌ دهم‌ درآمد) می‌گرفتند. یک‌بار رئیس‌ اوقاف‌ درباره‌ موقوفه‌ای‌ که‌ در زنجان‌ داریم‌ به‌ من‌ تلفن‌ کرد که‌ آقا پس‌ یک‌ دهم‌ (عشریه) سهم‌ اوقاف‌ چه‌ می‌شود؟ کاملا یادم‌ است‌ که‌ گفتم: فضولی‌ نکن. او هم‌ هیچ‌ چیز نمی‌ توانست‌ بگوید. الحمدلله‌

از آن‌ به‌ بعد رئیس‌ شهربانی‌ خیلی‌ مواظب‌ من‌ بود تا این‌ که‌ جریان‌ اعلامیه‌ آقایان‌ پیش‌ آمد و فعالیت‌ رژیم‌ برای‌ زندانی‌ کردن‌ شروع‌ شد؛ البته‌ به‌ من‌ می‌گفتند اینها درصدد هستند که‌ شما را زندانی‌ کنند، لذا چند روز به‌ حال‌ اختفا به‌ منزل‌ مرحوم‌ عمویم، که‌ خدا رحمتش‌ کند، رفتم. ‌

اعلامیه‌ آقایان‌ در چه‌ زمینه‌ای‌ بود؟ ‌

درباره‌ این‌ که‌ این‌ بر خلاف‌ شرع‌ است‌ حتی‌ آقا سید احمد خوانساری. ‌

تقسیم‌ اراضی؟ ‌

بله. تقسیم‌ اراضی‌ خلاف‌ شرع‌ است‌ و خیلی‌ تند اعلامیه‌ صادر می‌کردند تا این‌ که‌ من‌ گفتم‌ چقدر در منزل‌ عمو بمانم‌ و مزاحمت‌ ایشان‌ را فراهم‌ کنم؟ پا شدم‌ آمدم‌ به‌ منزل‌ خودمان. همین‌ که‌ ‌ در ظهر 15 خرداد 42 از نماز به‌ منزل‌ برگشتم‌ و قبایم‌ را درآوردم‌ که‌ استراحت‌ کنم، یک‌ دفعه‌ آمدند گفتند که‌ رئیس‌ شهربانی‌ سید نورالدین‌ عادل‌ در بیرونی‌ است. ‌ در آن‌ موقع‌ همه‌ اسناد مربوط‌ به‌ تلگراف‌ تبریک‌ به‌ مرحوم‌ طالقانی‌ و تفصیل‌ فعالیت‌هایی‌ که‌ در منبر و غیر منبر انجام‌ داده‌ بودم، در جیبم‌ بود.

تلگراف‌ آقای‌ طالقانی‌ مربوط‌ به‌ چه‌ بود؟ ‌

ایشان‌ با ما از زمان‌ مرحوم‌ والد رفیق‌ بودند، یعنی‌ نزد مرحوم‌ آقا، تلمذ می‌کردند. و حتی‌ در مقدمه‌ کتاب‌ تنبیه‌الامه‌ و تنزیه‌ الملّه`‌ نیز از ایشان‌ تجلیل‌ به‌ عمل‌ آوردند. در هر حال‌ ایشان‌ در مبارزه‌ خیلی‌ گرم‌ بودند و تازه‌ از زندان‌ بیرون‌ آمده‌ بودند، لذا من‌ آزادی‌ ایشان‌ را تبریک‌ گفتم‌ و جواب‌ تبریک‌ در جیبم‌ بود. ‌

من‌ به‌ بیرونی‌ آمدم‌ و به‌ این‌ دلیل‌ که‌ نشان‌ دهم‌ نترسیده‌ام‌ و نسبت‌ به‌ مساله‌ بی‌تفاوت‌ هستم‌ عبایم‌ را نپوشیدم‌ و حتی‌ دکمه‌ قبا را هم‌ نینداختم. نه‌ او سلام‌ کرد نه‌ من‌ و البته‌ به‌ مسخره‌ گفت: ‌ این‌ وقتکم‌ الله‌ بالخیر. خواستم‌ عبور کنم، دیدم‌ او هم‌ با کمال‌ بی‌حیایی‌ به‌ دنبال‌ من‌ راه‌ افتاد و آمد به‌ اندرونی و خانواده‌ هراسان‌ آمد و خواست‌ به‌ عموی‌ من‌ که‌ (خدا رحمتش‌ کند) پیرمرد بود و بزرگ‌ فامیل‌ ما محسوب‌ می‌شد، تلفن‌ کند. آن‌ موقع‌ تلفنها هندلی‌ بود. عادل‌ گفت: آی‌آی! به‌ تلفن‌ دست‌ نزن. او خیال‌ می‌کرد من‌ می‌ ترسم. به‌ بیرون‌ نگاه‌ کردم، دیدم‌ بله‌ پشت‌ بام‌ و حیاط‌ همه‌ پر از پاسبان‌ است. سوال‌ کردم‌ (تعبیر«ممکن» را به‌ کار نبردم‌ بلکه‌ گفتم:« )مانعی» ندارد، من‌ رختم‌ را عوض‌ کنم؟ او کینه‌ هم‌ به‌ ما داشت. گفت: نمی‌شود و پشت‌ سر من‌ آمد که‌ مبادا من‌ از آنجا فرار کنم! من‌ هم‌ عمدا بدون‌ این‌ که‌ جیبهایم‌ را از آن‌ کاغذها خالی‌ کنم، آمدم‌ بیرون. دیدم‌ که‌ یک‌ جیپ‌ آنجا آماده‌ است‌ و یک‌ رئیس‌ کلانتری‌ هم‌ بود. در صندلی‌ جلو 3 نفر نشسته‌ بودند و من‌ و آن‌ رئیس‌ کلانتری‌ هم‌ در صندلی‌ عقب‌ نشستیم. ‌

جناب‌ عالی‌ هم‌ متوجه‌ بودید که‌ این‌ مدارک‌ در جیبتان‌ است؟ ‌

بله. بله‌ اصلا به‌ من‌ برمی‌خورد که‌ او خیال‌ کند من‌ ازش‌ می‌ترسم. واقعا کار خدا بود. بعد آمدیم‌ و سوار شدیم‌ در خرداد ماه‌ هوا گرم‌ بود و چون‌ اینها از مردم‌ می‌ترسیدند، زمانی‌ را انتخاب‌ کرده‌ بودند که‌ مردم‌ نفهمند، چون‌ مردم‌ 2 ساعت‌ بعدازظهر معمولا استراحت‌ می‌کنند. توی‌ جیپ‌ که‌ نشستیم‌ آقا این‌ اصلا مجال‌ نداد. و به‌ سرعت‌ رفت. طوری‌ حرکت‌ می‌کرد که‌ سر من‌ می‌خورد به‌ سقف. سر خودشان‌ هم‌ می‌خورد. ‌

و به‌ سمت‌ تهران‌ می‌ آمدند؟ ‌

بله. طوری‌ بود که‌ این‌ رئیس‌ کلانتری‌ که‌ آدم‌ خوبی‌ بود، این‌ طوری‌ نشسته‌ بود.‌

با احترام؟ ‌

بله. خیلی‌ با احترام. اصلا مرعوب‌ شده‌ بود. من‌ دیدم‌ این‌ بیچاره‌ خودش‌ را باخته‌ است. چون‌ آدم‌ بسیار خوبی‌ بود. عیب‌ ندارد اسم‌ او را ببرم، گفتم‌ آقای‌ عطایی‌ شما که‌ سیگاری‌ هستید و این‌ طور ناراحتید چرا سیگار نمی‌ کشید؟ گفت: آقا درحضور شما، من‌ چطور سیگار بکشم؟ گفتم‌ بابا سیگارت‌ را بکش. ‌

این‌ را که‌ من‌ گفتم، نفر جلویی‌ گفت: ایشان‌ چه‌ کار کند، او مامور است‌ و المامور معذور. گفتم‌ اگر این‌ منطق‌ درست‌ باشد، تمام‌ مجرمان‌ حتی‌ آنهایی‌ که‌ در جنگ‌ سیدالشهداء شرکت‌ کردند، آنها هم‌ معذورند. چون‌ آنها هم‌ مامور بودند، سر خود که‌ نیامده‌ بودند. این‌ هم‌ به‌ عقیده‌ من‌ کبرایی‌ است‌ که‌ استعمار برای‌ گول‌ زدن‌ مردم‌ انداخته‌ است.

چطور المامور معذور؟ همه‌ مسوولند و همه‌ باید جواب‌ سوال‌ بدهند. او هم‌ که‌ دید نخیر سنبه‌ پرزور است، هیچی‌ نگفت‌ و ماستها را در کیسه‌ کرد. ‌

هنوز از قزوین‌ نگذشته‌ بودیم‌ که‌ ماشین‌ ایستاد و مرا در یک‌ کلانتری‌ بردند.رئیس آن‌ کلا‌نتری هم‌ خیلی‌ خبیث‌ بود. دید من‌ هیچ‌ ناراحت‌ نیستم‌ و نشاط‌ دارم‌ گفت: حالت‌ چطور است؟‌

گفتم: بسیار خوبم. گفت: حالا از آن‌ آبها خوب‌ میل‌ می‌کنید. می‌فهمید که‌ چه‌ خبر است. این‌ تعرض‌ را کرد و ما نشستیم‌ و بعدبه سمت تهران راه‌ افتادیم. آنها طوری‌ با عجله‌ می‌رفتند که‌ مرتب‌ سرها به‌ سقف‌ جیپ‌ می‌خورد. خوشبختانه‌ سقف‌ از آهن‌ نبود والا سری‌ برایمان‌ نمانده‌ بود! ‌

غروب‌ به‌ زندان‌ شهربانی‌ در خیابان‌ سپه‌ =( امام‌خمینی) که‌ آن‌ وقت‌ باغ‌ ملی‌ بود، وارد شدیم‌ و سایر آقایان‌ هم‌ همانجا زندانی‌ بودند. ‌

همان‌ محلی‌ که‌ بعدها به‌ زندان‌ کمیته‌ مشترک‌ ضدخرابکاری‌ تبدیل‌ شد؟ ‌

بله. از دور یک‌ نفر از همشهریان‌ زنجانی‌ را آنجا دیدم‌ که‌ تازه‌ می‌خواست‌ در شهربانی‌ استخدام‌ شود. او آدم‌ خوبی‌ بود و از باب‌ دلسوزی‌ هی‌ پشت‌ دستش‌ می‌زد، یعنی‌ که‌ این‌ هم‌ رفت‌ آنجایی‌ که‌ عرب‌ نی‌ می‌اندازد.‌

بعد مرا بردند بالا و دیدم‌ تمام‌ روسای‌ شهربانی‌ آنجا نشسته‌اند من‌ هم‌ نشستم؛ البته‌ با کمال‌ بی‌اعتنایی. یک‌ جوان‌ که‌ خیلی‌ هم‌ قلمدانی‌ و نستعلیق‌ حرف‌ می‌زد، گفت: آیا ملتزم‌ می‌شوید که‌ آنچه‌ از شما سوال‌ می‌شود، راست‌ بگویید؟ خیلی‌ رسمی‌ سخن‌ می‌گفت‌ انگار دیکته‌ می‌گوید، من‌ گفتم‌ از 2 حال‌ خارج‌ نیست‌ یا من‌ دروغگو هستم‌ یا راستگو. اگر راستگو باشم‌ که‌ دیگر التزام‌ لازم‌ نیست. دروغگو هم‌ باشم، هر قدر التزام‌ بدهم‌ فایده‌ ندارد. او برای‌ حرفم‌ جواب‌ نداشت. گفت: آخوندیش‌ نکن! به‌ هر حال‌ سوالاتی‌ کردند و جواب‌ دادم. حالا من‌ هنوز نماز هم‌ نخوانده‌ام و از این بابت ناراحتم . ‌

سمتش‌ چه‌ بود؟ بازجو بود؟ ‌

نمی‌دانم. با این‌ که‌ جوان‌ بود؛ ولی‌ ظاهرا عنوان‌ رئیس‌ داشت. سایر رفقای زندانی باید اسمش‌ را به‌ یاد داشته‌ باشند. ‌ بعد مرا آوردند به‌ جایی‌ که‌ تمام‌ پاسبان‌ها آنجا بودند. جایی‌ که‌ مثلا با نوبت،‌ آنجا از هم‌ جدا و تقسیم‌ می‌شدند. ‌

من‌ که‌ نشستم‌ این‌ بدبخت‌ها، شروع‌ کردند به‌ مسخره‌ کردن مقدسات مثلا می‌گفتند ان‌شاءالله‌ امام‌ زمان‌ می‌آید، درست‌ می‌ کند. ‌ بعد برای‌ من‌ یک‌ ساندویچ‌ آوردند. ‌

آرام‌ آرام‌ این‌ پاسبان‌ها پا شدند رفتند و آنجا کاملا خالی‌ شد. ناگهان‌ صحنه‌ عجیبی‌ دیدم. واقعا خدا در مقابل‌ آن‌ شقی‌ها چه‌ خلق‌ کرده‌ است! دیدم‌ یک‌ جوان‌ خیلی‌ با غرور و بی‌اعتنا آمد پهلوی‌ من‌ و گفت: سلام‌ علیکم. آقا نوکرتم، دستت‌ را می‌ بوسم، پایت‌ را می‌بوسم. تکان‌ که‌ نخورده‌ای؟ گفتم:تا حال‌ تکان‌ نخورده‌ام. امیدوارم‌ ان‌شاء الله‌ بعدا هم‌ نخوریم، گفت: آقا تکان‌ نخوری‌ها! پشت‌ من‌ را ببین. پشتش‌ را که‌ باز کرد، به‌ طوری‌ شلاق‌ زده‌ بودند که‌ اصلا جای‌ پوست‌ سفید نمانده‌ بود. همه‌اش‌ ریخته‌ بود، ولی‌ خیلی‌ شجاع‌ بود. بدون‌ این‌ که‌ اصلا خم‌ به‌ ابرو بیاورد. ‌

او را نشناختید؟ ‌

نه‌ آن‌ وقت‌ در آنجا نشناختم. بعد که‌ آمدیم، باز سوالاتی‌ کردند و من‌ هم‌ هیچ‌ اعتنایی‌ نکردم‌ که‌ مثلا بترسم‌ که‌ این‌ کاغذها در جیبم‌ ممکن‌ است‌ خطر داشته‌ باشد و آنها را پیدا کنند و این‌ دلیلی‌ بشود علیه‌ من، بخصوص‌ نامه‌ آقای‌ طالقانی. ‌

بالاخره‌ به‌ زندانی‌ آمدیم‌ که‌ آقایان‌ علما آنجا حضور داشتند. هنوز مرحوم‌ لنکرانی‌ و آقای‌ مطهری‌ نیامده‌ بودند؛ اما آقای‌ فلسفی‌ بود و همچنین‌ عده‌ زیادی‌ از مردم‌ ساوه‌ که‌ برای‌ یاری‌ نهضت‌ آمده‌ بودند. اینها مثلا از ساداتی‌ بودند که‌ اغلب‌ آنها آنجا کشته‌ شده‌ بودند و بقیه‌ را آورده‌ بودند. یکی‌ از آن‌ پاسبان‌های‌ سبیل‌ کلفتِ‌ دم‌ در ایستاده‌ بود. در را باز کرد و من‌ را داخل‌ بند انداخت. همه‌ خواب‌ بودند.

آن‌ مردم،‌ اهالی‌ ساوه‌ بودند یا ورامین؟ ‌

شاید ورامین‌ بود. بعد به بند که‌ وارد شدم، آنها شام‌ را خورده‌ بودند و من‌ باقیمانده‌اش‌ را خوردم. یادم‌ نمی‌رود شام‌ قورمه‌ سبزی‌ بود؛ ولی‌ خورشش‌ آن‌قدر رقیق‌ بود که‌ به‌ آب‌ کر شباهت‌ داشت. و گویی‌ غسل‌ کردن‌ در آن‌ جایز بود. چون‌ گرسنه‌ بودم، قدری‌ از آن‌ را خوردم. آن‌ پاسبان‌ها نیز همچنان‌ خیلی‌ محکم‌ ایستاده‌ بودند. آن‌ گاه‌ پا شدم، وضو گرفتم‌ و نمازم‌ را خواندم. کسی‌ که‌ در آنجا آن‌ وقت‌ بیدار شد، حضرت‌ آیت‌الله‌ ناصر مکارم‌ بود که‌ آن‌ موقع‌ در بحبوحه‌ جوانی‌ بودند. من‌ آن‌ وقت‌ ایشان‌ را نمی‌شناختم. ‌

صبح‌ شد و آقایان‌ بیدار شدند و سوال‌ کردند تازه‌ چه‌ کسی‌ آمده؟ و ریختند سر من. مثل‌ همان‌ که‌ در روایت‌ هست‌ وقتی‌ یک‌ مرده‌ای‌ می‌آید به‌ برزخ، سایر مرده‌ها می‌ریزند از او می‌پرسند در دنیا چه‌ خبر؟ اینها هم‌ همان‌ طور ریختند، گفتم: حالا تشریف‌ داشته‌ باشید. آن‌ که‌ یادم‌ می‌آید عرض‌ می‌کنم.

در آنجا بودیم‌ که‌ پشت‌ سر هم‌ این‌ طلبه‌ها‌ را می‌آوردند. در کنار زندان‌ یک‌ چاردیواری‌ بلندی‌ بود که‌ سقف‌ نداشت‌ و به‌ آن‌ مثلا حیاط‌ می‌گفتند امکاناتی‌ هم‌ نداشت. ‌

چند نفر زندانی‌ بودند؟ ‌

معدلش‌ 60 نفر بودند و برای‌ هر نفر مقدار بسیار کمی‌ فضا وجود داشت. ‌

آنجا بودیم‌ تا مرحوم‌ لنکرانی‌ آمد که‌ آمدنش‌ هم‌ عجیب‌ بود. دیده‌ بودید خیلی‌ قد رسایی‌ داشت‌ و از آن‌ لباسهای‌ معمولی‌ آخوندی‌ نمی‌پوشید. لباده‌ کوتاه‌ می‌پوشید. نوعا این‌ قسم‌ لباسها هم‌ مال‌ دولتی‌ها بود. من‌ خدمت‌ آقای‌ فلسفی‌ نشستم. گفتم‌ که‌ آقا این‌ قاضی‌ عسگر کیست‌ که‌ آورده‌اند؟ گفت: نه‌ آقا، قاضی‌ عسگر نیست. آشیخ‌ حسین‌ لنکرانی‌ است. من‌ دیدم‌ همه‌ بلند شدند و ایشان‌ هم‌ آمد و یک‌ سیگار برداشت‌ و با کمال‌ وقار و بی‌اعتنایی‌ کشید و فضا هم‌ همان‌ طور خمود و خاموش‌ بود و جزع‌ و فزع‌ باطنی‌ کاملا سایه‌ افکنده‌ بود. اصلا کسی‌ حرف‌ و کلامی‌ به‌ زبان‌ نمی‌آورد و صحنه‌ کاملا خاموش‌ بود. ایشان‌ شروع‌ به‌ صحبت‌ کرد و گفت‌ آقایان‌ را خاموش‌ و ساکت‌ می‌بینم، ملول‌ می‌بینم. طلبه‌ و سکوت؟! من‌ یک‌ فرعی‌ دارم‌ و از کتاب‌ خلاف‌ شیخ‌ که‌ همراه‌ آورده‌ بودند، فرعی‌ را عنوان‌ کردند.

به‌ قول‌ سعدی: خامان‌ مجلس‌ به‌ جوش. اصلا کاملاً‌ فضا را تغییر داد. همه‌ ایشان‌ را می‌شناختند و من‌ هم‌ شناختم. ‌

انتقال‌ اخبار به‌ زندان‌ توسط‌ هندوانه‌ ‌

مرحوم‌ مطهری‌ هم‌ بعد از ما آمدند و گفتند که‌ برای‌ من‌ گهگاه‌ و به‌ تناسب‌ اوضاع‌ از بیرون‌ به‌ عنوان‌ تحفه‌ هندوانه‌ خواهند آورد و طوری‌ هماهنگ‌ کردیم‌ که‌ در بیرون‌ زندان‌ جریان‌ها را در کاغذی‌ بنویسند و ماهرانه‌ در هندوانه‌ قرار دهند و طوری‌ جاسازی‌ کنند که‌ اصلا معلوم‌ نشود که‌ کاغذ در هندوانه‌ است. و به‌ این‌ طریق‌ اخبار مهم‌ بیرون‌ از زندان‌ به‌ ما می‌رسید. مثلا ما از این‌ طریق‌ متوجه‌ شدیم‌ که‌ آقای‌ میلانی‌ به‌ عنوان‌ اعتراض‌ تصمیم‌ داشته‌اند به‌ تهران‌ تشریف‌ بیاورند و رژیم‌ هواپیمای‌ ایشان‌ را بازگردانده‌ است.‌

برگزاری‌ نماز جماعت‌ ‌

در زندان‌ من‌ با عده‌ای‌ دیگر که‌ بعدا آقای‌ مطهری‌ هم‌ اضافه‌ شد خدمت‌ آقای‌ فلسفی‌ بودم. بعد از 23 روز احساس‌ کردم‌ که‌ اینها پیش‌ خودشان‌ بنای‌ نماز جماعت‌ را می‌گذارند و می‌گویند حالا که‌ این‌ همه‌ جمعیت‌ است، چرا جماعت‌ نخوانیم؟ من‌ هم‌ هیچ‌ متوجه‌ نبودم، بعد نگو اینها همگی‌ آمدند و به‌ آقای‌ فلسفی‌ گفتند شما از طرف‌ همه‌ از فلانی‌ بخواهید که‌ بیایند برای‌ اقامه‌ جماعت.‌

یعنی‌ از جناب‌ عالی؟‌

بله‌ و آقای‌ فلسفی‌ گفتند که‌ آقایان‌ این‌ طور میگویند. شما الحمدلله‌ خیلی... من‌ گفتم‌ آقای‌ فلسفی، خود شما چرا امامت‌ نمی‌ کنید؟ ایشان‌ به‌ شوخی‌ گفت: من‌ هر گناهی‌ کرده‌ام؛ اما امام‌ جماعت‌ نشدم. در هر حال‌ همه‌ ما، به‌اتفاق‌ اقامه‌ جماعت‌ کردیم. مرحوم‌ لنکرانی‌ صف‌ اول‌ می‌ایستاد. چه‌ بسا بعضی‌ اوقات‌ اقامه‌ هم می‌گفت. آن‌ خلوص‌ نیتش‌ را عرض‌ می‌ کنم.‌

بازتاب‌ ورود مرحوم‌ لنکرانی‌ به‌ بازداشتگاه‌ بعد از آن‌ خمودی‌ و ملولی‌ چه‌ بود؟ ‌

خیلی‌ مفید بود. اصلا همه‌ روح‌ دیگری‌ پیدا کردند. نشاط‌ زیادی‌ ایجاد شد؛ البته‌ در میان‌ ما افراد نابابی‌ هم‌ بودند که‌ بازداشتشان‌ ربطی‌ به‌ موضوع‌ سیاسی‌ نداشت‌ و به‌ علت‌ دیگری‌ آنها را زندانی‌ کرده‌ بودند؛ ولی‌ از من‌ سوال‌ نکنید که‌ اسمشان‌ چه‌ بود؟ به‌ عقیده‌ من‌ آقایان‌ را عمدا با آنها زندانی‌ کرده‌ بودند که‌ عنوان‌ روحانی‌ را خراب‌ کنند. به‌ هر حال‌ آنها هم‌ بعدا به‌ جزایشان‌ رسیدند. ‌

من‌ با آقای‌ مطهری‌ خیلی‌ مانوس‌ بودم. چون‌ استاد هر دو ما مرحوم‌ علامه‌ طباطبایی‌ بود، ولی‌ در زندان‌ بیشتر مانوس‌ شدیم. ایشان‌ گفتند فلانی‌ مایل‌ هستید که‌ با هم‌ بحث‌ علمی‌ داشته‌ باشیم؟ گفتم: بله‌ از خدا می‌خواهم. چرا وقت‌ ما در اینجا عاطل‌ و باطل‌ بگذرد؟

خلاصه‌ این‌ برنامه‌ هم‌ با این‌ وضعیتش‌ برگزار می‌شد تا این‌ که‌ یک‌ روز اعلام‌ کردند حضرت آیت الله حاج‌سیداحمد خوانساری‌ می‌آید. یک‌ رئیس‌ شهربانی‌ در زنجان‌ بود که‌ با ما هم‌ آشنا بود. ابتدا او به‌ عنوان‌ مقدمه‌ آمدن‌ آقای‌ خوانساری‌ وارد شد و ایستاد. این‌ مامور مرا کاملا می‌شناخت‌ و حتی‌ در دوران‌ نوجوانی‌ در آن‌ وقتها که‌ من‌ موفق‌ بودم‌ و صبح‌ زود در زنجان برای‌ اقامه‌ نماز صبح‌ می‌رفتم...‌ او بعضی‌ وقتها که‌ گشت‌ داشت، سر کوچه‌ ما می‌ایستاد و توفیق‌ خدا را به‌ من‌ خیلی‌ تمجید می‌کرد که‌ در این‌ سن‌ شما در این‌ وقت‌ صبح‌ می‌روید به‌ نماز؛ ولی‌ چون‌ بیچاره‌ می‌ترسید، مثل‌ این‌ که‌ با من‌ اصلا آشنا نیست. من‌ هم‌ هیچ‌ آشنایی‌ ندادم.

خلاصه‌ آماده‌ شدیم‌ برای‌ ملاقات‌ با آقای‌ حاج‌سیداحمد. ‌ غذای‌ زندان‌ نامناسب‌ بود. فقط‌ برای‌ آقای‌ فلسفی‌ استثنائا از منزل‌ خودشان‌ غذا می‌آوردند. ایشان‌ هم‌ تقسیم‌ می‌کرد. مثلا می‌دید کباب‌ از منزل‌ آورده‌اند، حالا خودش‌ بخورد یا به‌ رفقایش‌ بدهد؟ غرض، یکی‌ از اشکالات‌ هم‌ این‌ بود که‌ چرا نمی‌گذارند از منزل‌ غذا بیاید. آقای‌ حاج‌سیداحمد تشریف‌ آوردند ما هم‌ عبا و... را مرتب‌ پوشیدیم. در آن‌ اتاق‌ خاص، سخنگو هم‌ آقای‌ فلسفی‌ بودند. ما هم‌ نشستیم. ‌

در یمین‌ و یسارآیت الله‌حاج‌سیداحمد خوانساری، مامورهای‌ ساواک‌ عینک‌ زده‌ ایستاده‌ بودند و ایشان‌ هم‌ غیر از یک‌ احوالپرسی‌ اجمالی‌ اصلا کلمه‌ای‌ به‌ زبان‌ نیاوردند. ‌

آقای‌ فلسفی‌ گفتند که‌ حضرت‌ آیت‌الله‌ شما در فقاهت‌ متخصص‌ هستید؛ اما در جریان‌های‌ سیاسی‌ ما ورود داریم، در هیچ‌ جا معمول‌ نیست‌ زندانی‌ سیاسی‌ را این‌ طور تحت‌ فشار بگذارند. چرا اجازه‌ نمی‌دهند که‌ از منزل‌ آقایان‌ غذا بیاورند؟ همچنین‌ آقای‌ فلسفی‌ اضافه‌ کردند که‌ در میان‌ این‌ آقایان‌ کسانی‌ هستند و به‌ عنوان‌ مثال‌ مرا اسم‌ بردند که‌ بعد از این‌ که‌ ایشان‌ را دستگیر کردند، زنجان‌ می‌خواست‌ تعطیل‌ شود. این‌ چه‌ وضعی‌ است؟ و خیلی‌ انتقاد کرد. این‌ را گفت‌ و آقای‌ خوانساری‌ هم‌ نه‌ «لا» گفتند و نه‌ «نعم.» پا شدند و رفتند و اثر آن‌ ملاقات‌ این‌ شد که‌ اجازه‌ می‌ دادند غذا بیاورند. بعد اینها که‌ آنجا بودند، خیال‌ می‌کردند ما که‌ مثلا این‌ عنوان‌ امام‌ جمعه‌ بودن‌ را داریم؛ لابد هر روز غذای‌ ما مثلا خورش‌ فسنجان‌ و کباب‌ است. در حالی‌ که‌ منزل‌ ما آنجا نبود. فقط‌ آن‌ وقت‌ همشیره‌ ما در تهران‌ بود و آنها هم‌ همه‌ می‌ترسیدند. ‌

دوستان‌ منتظر بودند که‌ غذای‌ من‌ مثلا یک‌ غذای‌ عالی‌ باشد؛ اما دیدند که‌ خیر غذای‌ من‌ هم‌ متعارف‌ است. گفتند آقا ما انتظار دیگری‌ داریم. گفتم‌ نخیر. همین‌ است‌ دیگر، من‌ چکار کنم؟ ‌

روزی‌ ناگهان‌ آمدند آقای‌ فلسفی‌ را خواستند. فلسفی‌ رفت. بعد از او آقای‌ لنکرانی‌ را خواستند. لنکرانی‌ هم‌ رفت. اینها کارکشته‌ بودند. نفر سوم‌ من‌ بودم. من‌ که‌ رفتم‌ در آن‌ اتاق‌ مخصوص، دیدم‌ رئیسشان‌ یک‌ ورقه‌ای‌ را جلوی‌ من‌ گذاشت‌ و گفت‌ شما امضا بکن. من‌ هم‌ از همه‌ جا بی‌ خبر آن‌ را امضا کردم. حالا آقایان‌ هم‌ فکر می‌ کنند من‌ می‌دانم‌ که‌ باید این‌ را به‌ هر وسیله‌ای‌ که‌ هست‌ امضا نکنم. به‌محض‌ این‌ که‌ برگشتم، آقای‌ فلسفی‌ گفت: امضا که‌ نکردید؟ گفتم: چرا من‌ امضا کردم. گفت: امضا کردی؟ گفتم: بله. نگو مفاد آن‌ ورقه‌ این‌ است‌ که‌ اینها علیه‌ سلطنت‌ مشروطه‌ قیام‌ کردند و باید اعدام‌ بشوند. گفتم: دیگر گذشته‌ است‌ و هر طور که‌ می‌خواهد بشود.‌ یک‌ روز هم‌ مرا بردند تا با یک‌ شماره‌ روی‌ سینه‌ از من‌ عکس‌ بگیرند.‌

بعضی‌ اوقات‌ هم‌ ما را ردیف‌ می‌کردند برای‌ رفتن‌ به‌ حمام. ظاهراً‌ 2 یا 3 مرتبه‌ ما به‌ حمام‌ رفتیم.‌ اخوی‌ مرحوم‌ ما هم‌ از بازداشت‌ من‌ خیلی‌ ناراحت‌ بود. ‌

شوخی‌ها و مطایبات‌

در این‌ میان‌ خدا یک‌ سیدی‌ را رساند به‌ اسم‌ آقای‌ ابطحی‌ که‌ پیشکار آقای‌ بهبهانی‌ بود که‌ به‌ نوبه‌ خودش‌ در تفریح‌ واقعا اعجوبه‌ بود. مثلا بعد از شام‌بعضی اداها را در می‌آورد و به‌ قول‌ خودشان‌ شلیک‌ خنده‌ حاضران‌ بلند می‌شد. ‌

روزی‌ ایشان به شوخی‌ گفت‌ که‌ من‌ بایستی‌ بین‌ آقایان‌ آشتی‌ بدهم‌ و این‌ در حالی‌ بود که‌ آقایان‌ با هم‌ خیلی‌ اتحاد داشتند. در میان‌ ما یکی‌ بود که‌ سری‌ طاس‌ داشت‌ و همیشه‌ هم‌ اوقاتش‌ تلخ‌ بود و در گوشه‌ای‌ می‌نشست؛ البته‌ او امام‌ جماعتی‌ بود که‌ جرمش‌ سیاسی‌ نبود. آقای‌ ابطحی‌ گفت‌ همه‌ باید با این‌ آقا آشتی‌ کنند. همین‌ طور مثل‌ عروس‌ او را گرداند و گرداند تا به‌ من‌ رسید. من‌ گفتم: آقا! والله‌ من‌‌ خدمت‌ ایشان‌ ارادت‌ دارم. گفت‌ نمی‌شود آقا! شما هم‌ باید با ایشان‌ مصافحه‌ کنید. خلاصه‌ که‌ همه‌ سر ایشان‌ را ماچ‌ و معانقه‌ کردند و از آنجا که‌ سنی‌ هم‌ از ایشان‌ گذشته‌ بود، آقای‌ ابطحی‌ می‌گفتند باید حتما مصافحه‌ کنید.‌

ما از دستشویی‌ زندان‌ راضی‌ نبودیم. برای‌ این‌ همه‌ جمعیت‌ فقط‌ 2 مستراح‌ وجود داشت. در این‌ شرایط‌ از تبریز هم‌ عده‌ای‌ را آوردند و اضافه‌ کردند. طوری‌ شد که‌ ظهرها هم‌ که‌ افراد می‌خوابیدند، باز شلوغ‌ بود. دوستان‌ هم‌ این‌ مطلب‌ را دیگر ول‌ نکردند. آنچه‌ از شوخی‌ بلد بودند برای‌ این‌ که‌ تجدید حال‌ بشود، بیان‌ می‌کردند تا در اثر این‌ شوخی‌ها روزی‌ رئیس‌ زندان، که افسری بود،‌وقت‌ خواست‌ و آمد و با آقای‌ فلسفی‌ ملاقات‌ کرد و بعد ایستاد و خیلی‌ هم‌ خوب‌ صحبت‌ کرد و گفت: ما همه جور زندانی‌ دیده ‌ بودیم، اما از سنخ‌ شما ندیده بودیم. آخر این‌ چه‌ وضعی‌ است‌ که‌ شما دارید؟ این‌ همه‌ خنده‌ این‌ همه‌ تفریح، بعد مقداری‌ ملامت‌ کرد که‌ من‌ یادم‌ است‌ قدری‌ به‌ آقای‌ مکارم‌ برخورد و همین‌ که‌ زندانبان‌ بیرون‌ رفت، ایشان‌ رو کردند به‌ بقیه‌ و گفتند که‌ آقا من‌ حاضر بودم‌ زمین‌ شکافته‌ بشود و مرا ببلعد. این‌ چه‌ وضعی‌ است‌ دارید؟ ‌

سپس برای‌ این‌ که‌همه‌ وقت‌ ما به تفریحات‌ نگذرد، آقای‌ فلسفی‌ گفتند: آقایان‌ بیایید یک‌ کلاس‌ وعظ‌ و خطابه‌ برگزار کنیم. در اینجا‌ کتاب‌ که نداریم، موضوعی‌ را معین‌ می‌کنیم. شما هر شب‌ در مورد آن‌ فکر کنید. حتما این‌ قدر محفوظات‌ دارید که‌ آنها را مرتب‌ کنید. فردا همه‌ می‌نشینیم‌ و گوش‌ می‌دهیم‌ و من‌ هم‌ که‌ به‌ این‌ فن‌ واردم، آن‌ خطاهایی‌ که‌ از شما صادر شده‌ می‌نویسم‌ و متذکر می‌شوم. همه‌ قبول‌ کردند. از جمله‌ [خدا رحمت‌ کند] شهید هاشمی‌نژاد که‌ سن‌ خیلی‌ کمی‌ داشت. یک‌ روز عصر برای‌ سخنرانی‌ نام‌نویسی‌ کرد؛ البته‌ همه‌ با یک‌ نظر تقریباً‌ تحقیری‌ نگاه‌ کردند. آقای‌ فلسفی‌ چون‌ او را می‌شناخت‌ و شاید هم‌ منبرشان‌ را دیده‌ بود، این‌ ضرب‌‌المثل‌ را که‌ من‌ تا آن‌ موقع‌ نشنیده‌ بودم‌ گفت‌ که‌: «فلفل‌ نبین‌ چه‌ ریزه، بشکن‌ ببین‌ چه‌ تیزه.» ایشان‌ با آن‌ سن‌شان‌ انصافا فردا کاملا از عهده‌ بیرون‌ آمدند. مایه‌ اعجاب‌ بود!

آقای‌ دکتر سید نورالدین‌ مجتهدی؟ ‌

بله. عمویی‌ هم‌ داشتم، همه‌ شان‌ به‌ رحمت‌ خدا رفتند، آنها به‌ اخوی‌ فشار می‌آوردند که‌ یا‌‌‌‌الله‌ زود باش، فلانی‌ ناراحت‌ است، چرا اقدام‌ نمی‌کنی؟ ایشان‌ چون‌ ارتشی‌ و طبیب‌ مخصوص‌ اطفال‌ آزمون‌ بود، به‌ هر وضعی‌ که‌ بود استثنائا توانست‌ وقت‌ ملاقات‌ بگیرد و در آنجا در حضور شخصی‌ که‌ ظاهرا سرتیپ‌ بود، با اخوی‌ دیدار کردم. ‌

اخوی‌ گفت‌ که‌ از زنجان‌ آمدند و برای‌ شما پول‌ آورده‌اند. اوضاع‌ مالی‌ آقای‌ طالقانی‌ هم‌ خیلی‌ خراب‌ است. آن‌ وقت‌ آقای‌ طالقانی‌ مشهور نبود. من‌ به‌ ایشان‌ گفتم‌ هر چه‌ پول‌ آوردید، بدهید آنجا. من‌ الان‌ احتیاجی‌ ندارم. ایشان‌ هم‌ همین‌ کار را کرد.

اخوی‌ برای‌ خلاصی‌ من‌ خیلی‌ ملاقات‌ها کرده‌ بود. بالاخره‌ من‌ یک‌ روز دیدم‌ که‌ آمدند و مرا سوار یک‌ ماشین‌ خیلی‌ مرتب‌ کردند و بردند. من‌ احتمال‌ می‌دادم‌ که‌ مرا ببرند و در جای‌ خیلی‌ مبهمی‌ سر به‌ نیست‌ کنند و هیچ‌ کس‌ هم‌ خبر نشود. باید اقرار بکنم‌ در آن‌ وقت‌ ترسیدم. به‌ راننده‌ گفتم‌ ممکن‌ است‌ بگویید مرا کجا می‌برید؟ گفت: الان‌ میگویم. قدری‌ هم‌ گذشت. همین‌ طور الان‌ می‌گویم، الان‌ می‌گویم، تا رسیدیم‌ مقابل‌ یک‌ ساختمان‌ که‌ بعدا فهمیدم‌ آنجا، هسته‌ ساواک‌ است‌ و محل‌ کار پاکروان‌ آنجاست. ‌هوا هم‌ بسیار گرم‌ بود. پله‌ها را بالا رفتیم. دری‌ باز شد. یک‌ سرتیپ‌ نشسته‌ بود. سرهنگی‌ هم‌ به‌ او گزارش‌ می‌داد. خدا آقای‌ دستغیب‌ را رحمت‌ کند. آن‌ سرهنگ‌ شروع‌ کرد به‌ انتقاد از دستغیب، اما مقصودش‌ من‌ بودم. ‌

آقای‌ دستغیب‌ هم‌ آنجا بود؟ ‌

نه. آن‌ سرهنگ‌ گفت‌ که‌ این‌ آقایان‌ قدر خودشان‌ را نمی‌دانند. اینها عنوان‌ دارند. چه‌ ارزشی‌ دارد که‌ آنجا تبلیغات‌ می‌کنند و خودشان‌ را به‌ زحمت‌ می‌اندازند؟ البته‌ این‌ حرفها را به‌ عنوان‌ آقای‌ دستغیب‌ می‌زد، ولی‌ در واقع‌ به‌ من‌ اشاره‌ داشت. ‌

سرهنگ‌ که‌ اینها را گفت‌ دیگر وقت‌ تمام‌ شد و البته‌ وقتی‌ من‌ وارد شدم، او کت‌ نداشت‌ اما فورا کت‌ پوشید و....‌

یعنی‌ از باب‌ احترام‌ کت‌ پوشید؟ ‌

بله. ‌

آن‌ سرتیپ‌ یا سرهنگ؟ ‌

سرتیپ. ‌

اسمش‌ را نمی‌ دانید؟ ‌

نخیر. سپس‌ همراه‌ او رفتیم. دری‌ باز شد، داخل‌ شدیم. معلوم‌ شد پاکروان‌ آنجاست. خیلی‌ احترام‌ کرد، فوق‌العاده. می‌دانید تربیت‌ شده‌ اروپا و ایتالیا بود. بالاخره‌ عذرخواهی‌ کرد. او گفت:‌ من‌ باید زنجان‌ بیایم‌ و خدمت‌ شما برسم، و از این‌ دلجویی‌ها کرد. من‌ تازه‌ فهمیدم‌ که‌ اعدام‌ نخواهم‌ شد و آن‌ گاه‌ آزاد شدم‌ و بیرون‌ آمدم‌ و مستقیما به‌ منزل‌ همشیره‌ رفتم. آنها هم‌ که‌ مرا دیدند، خیلی‌ خوشحال‌ شدند. ‌ بتدریج‌ همه‌ علما هم‌ آزاد شدند و رفت‌وآمد ما با آنها خیلی‌ زیاد شد تا اینجا فعلا یادم‌ است. ‌

وعده‌ دادید که‌ اسم‌ آن‌ فرد شکنجه‌ شده‌ را بفرمایید. قصه‌ او چه‌ شد؟ ‌

او طلبه‌ای‌ بود به‌ نام‌ مشکینی‌ در عراق‌ [نه‌ این‌ آقای‌ مشکینی‌ در قم.] جنازه‌ ایشان‌ را آوردند و انداختند. ‌

یعنی‌ شهیدش‌ کردند؟ ‌

نخیر. جان‌ سختی‌ او را می‌ گویم. بشدت‌ او را شلاق‌ زده‌ بودند. ابتدا گفت: آقا من‌ الان‌ حال‌ ندارم‌ صحبت‌ کنم. صبح‌ که‌ حالش‌ کمی‌ جا آمد، معلوم‌ شد که‌ او هم‌ مثل‌ ابطحی‌ شوخ است‌ و شروع‌ کرد به‌ بذله گویی‌ و ادای‌ خانمهای‌ میدی‌ عرب‌ را در می‌آورد. ‌

میدی‌ یعنی‌ چه؟ ‌

میدی‌ یعنی‌ روستایی. همان‌ها که‌ می‌آمدند در نجف‌ و کربلا نوحه‌خوانی‌ می‌کردند. این‌ عین‌ آنها ادا درمی‌آورد. ‌

یعنی‌ با وجود آن‌ شکنجه‌هایی‌ که‌ شده‌ بود؟‌

بله! بعدا دیگر خوب‌ شده‌ بود.‌

پیامدهای‌ آن‌ متنی‌ که‌ شما درباره‌ قیام‌ علیه‌ سلطنت‌ امضا کردید، چه‌ بود؟‌

والله‌ من‌ چیزی‌ نفهمیدم. ‌

از آقایان‌ نظیر مرحوم‌ لنکرانی‌ در ایام‌ حبس‌ و در آن‌ خطابه‌ها و سخنرانی‌ها خاطره‌ دیگری‌ دارید؟‌

ایشان‌ خطابه‌ و سخنرانی‌ نکرد. ‌

چه‌ خاطره‌ دیگری‌ دارید؟ ‌

خاطره‌ همان‌ عظمت‌ مقام‌ روحی‌ آقای‌ لنکرانی‌ است. ایشان‌ خیلی‌ هم‌ به‌ من‌ محبت‌ پیدا کردند و صف‌ اول‌ جماعت‌ می‌ایستادند. بعدا هم‌ که‌ جدا شدیم‌ و آمدیم‌ بیرون، پیغام‌ داده‌ بودند که‌ دلم‌ برای‌ فلانی‌ پرپر می‌زند، زود بیایید و من‌ هم‌ رفتم‌ خدمتشان.‌

از لطف‌ شما خیلی‌ متشکریم.‌

محمدرضا نوری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها