کد خبر: ۲۵۷۰۸۲

قدمی به عقب برداشت و نگاه کرد. بعد برداشت و گذاشتشان سمت چپ. انگشتش را روی نقش ویکتوریا کشید و یادش آمد که برای خریدن جا دستمالی‌‌ها چقدر با مادرش گشته بود. تمام مـغــازه‌هـای راسـتـه چـیـنـی‌فـروش‌هـا را زیـرپـا گـذاشـتـه بـودنـد. تـوی هـمـیـن گشت‌وگذارها و تکرار ویکتوریا سفارش کردن‌ها کم‌کم سرویس‌ چینی‌اش گسترش پیدا کرد و بالاترین تکه‌های چینی را در میان جهیزیه دخترهای فامیل پیدا کرد. حتی جا کره‌ای و لیوان و قاشق سالادخوری با دسته چینی نقش ویکتوریا هم پیدا کرده بودند. دو ردیف از کابینت‌ها پر بود از چینی‌های طرح ویکتوریا.

با رضایت نگاهی به میز انداخت. دستی به موهایش کشید و به اتاق خواب رفت: نمی‌خوای پاشی؟

مرد روی تخت غلتی زد و گفت: ها؟ زن رفت در ایوان را باز کرد: پاشو ببین چه هواییه. گربه سفید و سیاه پشمالو از لای در آرام آمد تو و خودش را به پاهای زن مالید. مرد پتو را روی سرش کشید: ببندش.

زن گفت: صبحونه آماده‌ست‌ ها. مرد چیزی نگفت. صدای خرخرش از زیر پتو درآمد. زن نشست لبه تخت و گفت بلند شو.

مرد لحظه‌ای سرش را از زیر پتو بیرون آورد: چیزی شده؟

زن گفت: مگه دیشب قرار نذاشتی صبح‌ها بریم پیاده‌روی؟

مرد سرش را دوباره زیر پتو برد: اون مال دیشب بود.

زن بلند شد و گفت: خیلی خوب. دو سر پتو را گرفت و از روی مرد کشید. مرد گفت: چکار می‌کنی؟ هر روز که کله صبح می‌زنم بیرون تو کجایی؟

نیم‌خیز شد و روتختی را رویش انداخت پاهایش را جمع کرد: یه کاری نکن تا شب تو رختخواب بمونم‌ها.

زن گفت:‌ اصلا چطوره خودم تنهایی برم؟

مرد گفت: یه دقیقه بیا.

زن رفت کنار تخت ایستاد، مرد گفت: یکی دو ساعت دیگه یه صبحونه مفصل می‌خوریم بعد پا می‌شیم می‌ریم بیرون یه دوری می‌زنیم. شاید هم یه سری خونه مادرم زدیم.

زن دست‌هایش را به هم مالید. باشه‌باشه اگه بگم اصلا نمی‌ریم چی؟

مرد گفت: پس اون درو ببند.

زن از اتاق بیرون رفت. خودش را روی مبل انداخت. گربه آمد روی دامنش نشست. زن دستی روی کمر گربه کشید و گفت: بریم صبحونه بخوریم؟

گربه بلند شد. بدنش را کش و قوسی داد و به دنبال زن به آشپزخانه رفت. زن برگشت نگاهش کرد:‌ چیه؟ گشنه‌ات شده؟

پشت میز نشست و ظرف تخم‌مرغ را جلو کشید. گربه‌خیز برداشت. جست زد روی صندلی و پرید روی میز و جاتخم‌مرغی را برگرداند. بعد نشست کنار خرده‌های شکسته جاتخم مرغی با نقش ویکتوریا و زرده و سفیده ریخته شده روی میز را لیسید.

مهین‌دخت حسنی‌زاده

ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها