مدیون ‌فداکاری ‌برادرم‌‌ هستم

پرونده ماجرا زمان آغاز ماجرا؛ سال 71 مکان؛ تهران پاریس شخصیت‌ها؛ جلال - ج، زندانی سابق جلیل؛‌ برادر جلال
کد خبر: ۲۵۶۱۱۴

سعید؛ شریک خیانتکار

مهرانه؛ همسر جلال

نازنین؛ دختر جلال

زمانی برای خودم مغازه داشتم و زندگی‌ام در آرامش و خوشی می‌گذشت، اما یکهو انگار توفان شده باشد همه چیزم را از دست دادم. سال 71 بود. آن زمان جوان بودم و در حسرت پیشرفت می‌سوختم. 2 سال قبل‌تر از آن ازدواج کرده بودم و دختری یک‌ساله به اسم نازنین داشتم و می‌خواستم کاری کنم که دخترم و همسرم مهرانه غرق در ناز و نعمت شوند. برای همین دنبال راهی می‌گشتم تا کفش‌فروشی‌‌ام را توسعه بدهم. حتی می‌خواستم برای خودم کارگاه بزنم و نمایندگی‌های مختلف راه بیندازم؛ البته این کار سرمایه زیادی می‌خواست و من مغازه را به عنوان ارثیه پدری به دست آورده بودم و توان مالی‌ام به حدی نبود که بخواهم دست به کارهای بزرگ بزنم. همین شد که افتادم دنبال وام، اما چون پول مورد نیازم را نمی‌توانستم از بانک‌ها بگیرم سراغ افراد عادی رفتم که با بهره زیاد پول قرض می‌دادند. با این کار توانستم یک سوله در حوالی شهریار بخرم و چند دستگاه هم وارد کنم؛ البته حالا دیگر شریک هم داشتم. با یکی از همکارانم به اسم سعید قرارداد بسته بودم و او هم به اندازه وسع خودش پول وسط گذشته بود. تمام این دوندگی‌ها یک‌سال و نیم طول کشید. من و شریکم در این مدت سعی می‌کردیم قسط‌ها را به موقع بدهیم، اما ناگهان یک مشکل بزرگ پیش آمد. از سعید رودست خوردم. او بدون اطلاع من دستگاه‌ها را فروخت، مغازه‌اش را واگذار کرد، هرچه پول در حساب مشترکمان داشتیم بیرون کشید و فرار کرد. اولش باورم نمی‌شد چنین اتفاقی افتاده است، اما حقیقت داشت. در آن شرایط که بدهی‌هایم روز به روز بیشتر می‌شد دیگر نمی‌توانستم سرمایه فراهم کنم. از طرفی قسط‌های ماهانه بیشتر از درآمد مغازه بود و این طوری هر ماه بیشتر از ماه قبل در باتلاق بدهکاری فرو می‌رفتم، اما هنوز می‌خواستم مقاومت کنم. بعد از مدتی کار بیخ پیدا کرد و مجبور شدم سوله را بفروشم، اما هنوز طلبکارهایم دست‌بردار نبودند. آنها طوری حساب و کتاب می‌کردند که چند برابر اصل پولی را که گرفته بودم باید پس می‌دادم. تا دلتان بخواهد از من سفته و چک گرفته بودند. بعد از مدتی از در تهدید وارد شدند و گفتند اگر پولشان را ندهم مرا به زندان می‌اندازند. باور نمی‌کردم چنین کاری کنند، ولی آنها بیرحم‌تر از چیزی بودند که فکر می‌کردم. یک روز در کفش‌فروشی‌‌ام نشسته بودم که 3 نفر از طلبکارها با یک مامور سراغم آمدند. مامور حکم جلب مرا داشت. وقتی کار به دادگاه کشید توضیح دادم که تا به حال اصل پول را پرداخت کرده‌ام و آنچه که شاکیان دنبالش هستند سود آن مبلغ است. از طرفی ارزش چک و سفته‌ها حتی خیلی بیشتر از سود پول بود، اما حرف‌های من مدرک محسوب نمی‌شد و قاضی با توجه به سند و مدارکی که در پرونده بود، مرا محکوم به پرداخت پول کرد و به این ترتیب راهی زندان شدم. مغازه‌ام را فروختم، اما هنوز بدهی‌ام صاف نشده بود. می‌دانستم مهرانه و نازنین در سختی هستند. آنها مجبور شده بودند خانه‌مان را پس بدهند و به منزل پدرزنم بروند. پول ‌پیش‌ آپارتمان هم خرج چند قطعه از سفته‌ها شد. همسرم در روزهایی که من زندان بودم خیلی تلاش کرد رضایت شاکیان را بگیرد، اما فقط آنها معنی یک کلمه را می‌فهمیدند: پول.

دو سال از زندانی شدنم گذشت. دیگر مهرانه هم طاقتش را از دست داده بود و مطمئن بودم نازنین دیگر مرا به یاد نخواهد آورد. دفعاتی که همسرم به ملاقات می‌آمد کم و کمتر شد و از طرفی زمزمه‌هایی به گوشم رسید. او دیگر نمی‌توانست این وضعیت را تحمل کند و به فکر طلاق افتاده بود. در زندان خیلی با خودم کلنجار رفتم که اگر او این تصمیمش را عملی کرد چه واکنشی نشان بدهم. اگر به طلاق رضایت نمی‌دادم در حقش ظلم کرده بودم و اگر اجازه می‌دادم جدا شود هم از دخترم دور می‌شدم و هم از زنی که واقعا از صمیم قلب دوستش داشتم. این افکار مثل خوره به جانم افتاده بود و هنوز تکلیف خودم را روشن نکرده بودم که احضاریه دادگاه خانواده را دستم دادند. در آن دادگاه همه چیز را تعریف کردم و گفتم چطور سعید سرم را کلاه گذاشت، ولی حرف‌هایم آنجا هم خریدار نداشت. خلاصه این که حکم طلاق صادر شد و به‌ناچار حضانت نازنین را هم به مهرانه دادم.

یک سال دیگر گذشت. دیگر اطمینان پیدا کرده بودم زندان خانه آخر من است. در همین ایام برادرم از فرانسه به ایران برگشت. سال‌ها بود که او را ندیده بودم؛ از زمان فوت پدر و مادرم در تصادف اتوبوس در جاده همدان ‌ ملایر. جلیل اولین جایی که سراغم را گرفت مغازه سابقم بود. آنجا از همسایه‌ها شنیده بود چه گرفتاری بزرگی برایم پیش آمده است. برای همین پرسان پرسان مرا در زندان پیدا کرد و گفت هر طور که شده کمکم می‌کند. حقیقتش خودم هم در زندان به این موضوع فکر کرده بودم که تنها راه نجات من جلیل است. او چندین و چند بار با شاکیانم صحبت کرد و بالاخره چک‌هایی را که دست آنها داشتم خرید، البته باز هم با چک. بعد از 3 سال و چهارماه از زندان آزاد شدم، ولی هنوز به آزادی واقعی نرسیده بودم چون این بار برادرم به جای من زیر بار قرض رفته بود. او در تهران یک آپارتمان کوچک داشت که سال‌ها خالی از سکنه رها شده بود. ما مدتی در آنجا زندگی و سعی کردیم راهی برای پایان این گرفتاری‌ها پیدا کنیم. البته مشکل من فقط پول نبود. دلم می‌خواست دخترم را ببینم. فهمیده بودم مهرانه با مرد دیگری ازدواج کرده است. دوست نداشتم دخترم در خانه ناپدری بزرگ شود برای همین پرونده‌ای تشکیل دادم تا حضانت او را به عهده بگیرم. هنوز کارهای دادگاه انجام نشده بود که جلیل آپارتمانش را فروخت و چک‌هایش را پس گرفت و گفت می‌خواهد به فرانسه برگردد و اگر دوست داشته باشم می‌توانم همراهش به پاریس بروم. من به او بدهکار بودم و احساس دین می‌کردم، اگر همراه او می‌رفتم بیشتر از قبل سربارش می‌شدم. از طرفی اگر می‌‌ماندم چه کار می‌توانستم بکنم. گزینه‌ای پیش‌ رویم نبود. بالاخره جلیل مرا مجاب کرد کارهای مهاجرتم را پیگیری کنم. سال 77 بود که روانه غربت شدم. بعد از چند ماه جستجو در یک هتل به عنوان پیشخدمت کار پیدا کردم و هرچه درمی‌آوردم به جلیل می‌دادم هرچند او مرا برای گرفتن پول تحت فشار نمی‌گذاشت، خودم این طور راحت‌تر بودم. در غربت دلم بیش از پیش برای نازنین تنگ می‌شد و چه شب‌ها که زار زار گریه می‌کردم. یک سال در پاریس ماندم تا این که احساس کردم باید به ایران برگردم. آنجا جای من نبود. با برادرم صحبت کردم و عازم تهران شدم، بدون این که خانه‌ای داشته باشم یا محل کسبی. مدتی در یک مهمان‌پذیر ارزان‌قیمت ساکن شدم و سعی کردم برای خودم شغلی دست و پا کنم. در همان ایام بود که یک روز به طور کاملا اتفاقی سعید را در یک فروشگاه زنجیره‌ای دیدم. وقتی مچش را گرفتم شوکه شد. داد و قال راه‌انداختم. مردم را دور خودمان جمع کردم و کار را به کلانتری کشاندم. سعید همه چیز را انکار می‌کرد؛ شراکتمان را، فرارش را و... اما من علیه او شکایت کردم.

شریک سابقم وقتی دید اوضاع برخلاف میلش پیش می‌رود پیشنهاد سازش داد. اول نمی‌خواستم قبول کنم، اما وقتی به این فکر کردم که زندان رفتن او دردی را از من درمان نمی‌کند قبول کردم در ازای بخشی از طلبم به وی رضایت بدهم. با آن پول برای خودم آپارتمانی در تهرانپارس اجاره کردم و یک پیکان مدل پایین خریدم تا لااقل بتوانم با مسافرکشی خرج و مخارجم را دربیاورم. این گرفتاری‌‌ها تمام شد. دوباره تصمیم گرفتم به دادگاه بروم تا شاید بتوانم حضانت نازنین را که حالا برای خودش دختر بزرگی شده بود به عهده بگیرم ولی آدرسی که از پدرزن سابقم داشتم دیگر به درد نمی‌خورد. آنجا را تخلیه کرده بودند. هیچ نشانی از مهرانه در دستم نبود و همین کار را پیچیده‌تر می‌کرد تا این که بالاخره دیدم هیچ چاره‌ای جز فراموش کردن آنها ندارم.

فصل تازه‌ای از زندگی‌ام شروع شده بود و من زخمی کهنه و قدیمی را با خودم همراه داشتم و هرازگاهی این زخم سر باز می‌کرد و روانم را به‌هم می‌ریخت. در این مدت مرتب با جلیل در تماس بودم و سعی می‌کردم بخشی از درآمد ناچیزم را پس‌انداز کنم تا برای او در تهران آپارتمانی بخرم و از زیر دینش دربیایم. در زندگی تازه‌‌ام چیزی به جز کار شبانه‌روزی وجود نداشت. صبحانه و ناهار را به ناچار حذف کرده و شب‌ها وقتی به خانه می‌رسیدم آنقدر خسته بودم که با یک املت یا نیمرو به خواب می‌رفتم. موهایم سفید شده بود البته نه یکدست، صورتم چروک افتاده و چشم‌هایم گود افتاده بود. هیچ دلخوشی‌ای نداشتم. دور دوست و رفقای قدیم را هم خط کشیده بودم چون نمی‌خواستم دوباره خودم را پاسوز یک نارفیق بکنم. تابستان سال 81 بود که جلیل دوباره به ایران برگشت و گفت دیگر قصد ندارد به فرانسه برگردد. او هم دارایی‌اش را آورده بود و چون ناراحتی قلبی داشت دیگر نمی‌خواست کار کند. از آن به بعد وظیفه من بود که از برادرم مراقبت و نگهداری کنم. او می‌خواست با پولش یک خانه بخرد تا از اجاره‌نشینی خلاص شویم ولی من منصرفش کردم. جلیل پولش را در بانک گذاشت تا ماه به ماه سودش را بگیرد. من همچنان با همان پیکان قدیمی مسافرکشی می‌کردم و دیگر نمی‌توانستم پس‌انداز زیادی داشته باشم. بعد از مدتی جلیل نقشه‌ای برایم کشید و گفت باید ازدواج کنم ولی من هنوز از فکر مهرانه و نازنین بیرون نیامده بودم و نمی‌خواستم وارد یک زندگی تازه بشوم.

مدت‌ها بود که جلیل صبح‌ها از خانه بیرون می‌رفت و بعدازظهر برمی‌گشت، هر چه هم که می‌پرسیدم کجا می‌رود جواب درست و قانع‌کننده‌ای نمی‌داد. هر بار بهانه‌ای می‌آورد. تا این که یک روز به من گفت باید خودم را برای یک اتفاق بزرگ آماده کنم. آن اتفاق چه بود؟ هر چه اصرار کردم چیزی نفهمیدم و جلیل گفت وقتش که رسید خودش خبرم می‌کند. در همان روزها بود که سکته مغزی کردم البته خفیف و راهی بیمارستان شدم. خدا را شکر برادرم پیشم بود و اورژانس را به موقع خبر کرد. باز هم زحمتم روی دوش او افتاده بود. از بیمارستان که مرخص شدم فهمیدم جلیل یک پراید خریده است. من پیکانم را فروختم و در بانک مسکن گذاشتم تا بتوانم در آینده خانه‌ای بخرم.

سه ماه گذشت ولی از آن اتفاقی که برادرم وعده‌اش را داده بود خبری نشد. دیگر موضوع را فراموش کرده بودم. دیگر تحمل فکر و خیال نداشتم. کمتر از قبل کار می‌کردم و درآمدم کاهش پیدا کرده بود ولی خدا را شکر زندگی‌مان می‌چرخید.

بالاخره یک روز جلیل آن خبر را به من داد. واقعا شوکه شده بودم. نمی‌توانستم باور کنم. قلبم چنان تند می‌تپید که احساس می‌کردم الان از قفسه سینه‌ام بیرون می‌زند. خبر این بود مهرانه از شوهرش جدا شده و جلیل او را راضی کرده تا درباره ازدواج مجدد با من فکر کند. برادرم ترتیب همه کارها را داده بود. او در تمام این مدت هر روز دنبال خانواده‌‌ام می‌گشت و بالاخره آنها را پیدا کرده بود. جلیل از من خواست یک روز به خودم مرخصی بدهم تا حالم کمی جا بیاید و بتوانم به دیدار مهرانه بروم.

اولین دیدار ما بعد از این همه سال در پارک ساعی بود. مهرانه را در نگاه اول نشناختم. خیلی شکسته شده بود. او هم همین برداشت را نسبت به من داشت. اول از هم خجالت می‌کشیدیم، اما کم‌کم یخمان باز شد و شروع کردیم به حرف زدن از گذشته‌ها و بعد ترجیح دادیم درباره حال صحبت کنیم. مهرانه می‌گفت نازنین برای خودش خانمی شده و در مدرسه شاگرد ممتاز است. دلم برای دیدن او پر می‌کشید، اما هنوز وقتش نرسیده بود. این را هم مهرانه و هم جلیل تاکید داشتند که اول باید نازنین را از نظر روانی آماده کنیم بعد من او را ببینم، چون نازنین از کلمه پدر خاطره بدی داشت. شوهر مهرانه با او بدرفتاری می‌کرد و مهرانه به همین خاطر از او جدا شده بود.

من و مهرانه 6 ماه تمام هرازگاهی با هم ملاقات می‌کردیم تا این که بالاخره لحظه دیدار من و نازنین فرا رسید. او خیلی سرد برخورد کرد. حق هم داشت. اصلا مرا نمی‌شناخت. وقتی خیلی بچه بود به زندان افتاده بودم. یک سال از اولین دیدار من و مهرانه گذشته بود که خطبه عقد را در یک محضر خواندیم ولی هنوز زیر یک سقف زندگی نمی‌کردیم. جلیل اصرار داشت برایمان خانه 80  70 متری بخرد. او می‌گفت بیمار است و می‌داند زیاد عمر نمی‌کند، لااقل این طوری زندگی ما به سر و سامانی می‌رسد. من با این پیشنهاد مخالف بودم تا این که به یک نتیجه منطقی‌تر رسیدیم. هر 3 نفرمان هر چه پول داشتیم روی هم گذاشتیم و 2 واحد آپارتمان 40 متری در خیابان شمشیری خریدیم. حالا خانه ما روبه‌روی هم بود و اگر اتفاقی برای برادرم می‌افتاد می‌توانستیم کمکش کنیم. البته یک مشکل جدید به وجود آمد. درآمد ماهانه برادرم قطع شده بود و او برای امرار معاش مشکل داشت. برای همین بعدازظهرها ساعت 7 که من به خانه برمی‌گشتم او با همان پراید به مسافرکشی می‌رفت و دو سه ساعتی را در شهر می‌چرخید. البته حال و هوایش هم عوض می‌شد.

28 فروردین‌ماه سال 84 برای من روز تلخی بود. جلیل به خاطر حمله قلبی فوت شد. او ما را تنها گذاشت. نازنین از مرگ عمویش خیلی ناراحت بود چون او را خیلی دوست داشت و برادرم سعی می‌کرد تا می‌تواند به دخترم محبت کند. بعد از فوت جلیل دیگر نتوانستم در آن خانه بمانم. هر وقت که از پاگرد پله‌ها می‌پیچیدم و چشمم به خانه برادرم می‌افتاد، قلبم می‌گرفت. مهرانه سرانجام پیشنهادی داد که مناسب به نظر می‌رسید. او گفت هر 2 خانه را بفروشیم و از بانک وام بگیریم تا من یک مغازه بخرم. با این کار می‌توانستم دوباره خودم را بالا بکشم.

بالاخره خرداد سال 85 من مغازه کوچکی در خیابان... خریده و دوباره کفش‌فروشی را به راه انداختم. از آن موقع تا به حال زندگی ما دیگر دستخوش تغییر نشده و دوباره به آرامش رسیده‌ایم. دخترم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و امیدوارم بتوانم کاری کنم او در آینده خوشبخت شود. این بزرگ‌ترین آرزوی من است.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها