در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چه کسی را کشتی و چرا؟ هیوا در برابر این سوال مکثی میکند و بعد از این که نگاهش را به میز دادگاه میدوزد میگوید: «دوستش داشتم، عاشقش شده بودم. دخترخالهام را میگویم. با تمام وجود میخواستم با وی زندگی کنم و مطمئن بودم میتوانم زندگی خوبی برایش فراهم کنم، ولی گفت مرا نمیخواهد.»
حرفهای هیوا نشان میدهد شکست عشقی، باز هم انگیزه جنایتی دیگر شده است، آیا پاسخ رد به درخواست ازدواج میتواند توجیهی برای آدمکشی باشد؟ پسر جوان در حالی که از اعماق وجودش آهی میکشد میگوید: «حرفم را نمیفهمی، حق هم داری چون جای من نبودی و نیستی. چند سال بود که عاشق لادن شده بودم. آنقدر او را دوست داشتم که شب و روز فقط به او فکر میکردم. لادن همه زندگی من شده بود. از دست دادن او برای من از مرگ بدتر بود.»
اصرار هیوا بر عشقی یکطرفه نشان دهنده نرسیدن او به بلوغ عاطفی و خلا‡هایی است که در زندگی با آن دست به گریبان بوده است. او خیلی مختصر حرفهایی میزند که این موضوع را ثابت میکند. بعد با دستش روی این سطور را میپوشاند و میگوید: «این بخش را ننویس فقط همانی را که گفتم یادداشت کن، من عاشق لادن بودم.» پسر جوان در حالی این احساسش را که بیشتر شبیه به یک هیجان پوشالی است عشق مینامد که هیچ توجهی به طرف مقابل نداشت و عقاید و احساسات دخترخالهاش را نادیده میگرفت، البته خود او این موضوع را قبول ندارد و میگوید: «او از رفتارهایم فهمیده بود چقدر دوستش دارم و هیچ وقت کاری نکرد که نشان دهد از من خوشش نمیآید. من هم این رفتار را به علاقه او نسبت به خودم تعبیر کردم و بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که بهتر است با هم ازدواج کنیم، برای همین به خواستگاریاش رفتم.»
در آن روزها هیوا خودش را برنده میدانست و تصور میکرد حتما جواب مثبت خواهد گرفت، اما نتیجه برخلاف انتظار او بود: «خالهام مخالفتی نداشت، اما در حالی که من فکر میکردم هر چقدر من لادن را دوست دارم او هم به من علاقهمند است، لادن جواب منفی داد. با شنیدن این حرف دنیا روی سرم خراب شد و دیگر شب و روز نداشتم.»
اصرار و پافشاری، برنامه بعدی هیوا بود و او با این امید که بالاخره از زبان دخترخالهاش بله را خواهد شنید چند بار دیگر خواسته خود را تکرار کرد، اما هیچ تغییری در نظر لادن ایجاد نشد و دختر مصمم و قاطعانه میگفت حاضر به ازدواج با پسرخالهاش نیست. متهم از یادآوری آن روزها کلافه و پریشان شده و هرازگاهی هنگام صحبت جملاتش را نیمه تمام میگذارد و در افکار خودش غرق میشود.
هیوا ادامه ماجرا را این طور تعریف میکند: «وقتی اصرارهایم بیفایده ماند ، تلاش کردم لادن را فراموش کنم، اما نتوانستم. هر کاری میکردم به او فکر نکنم باز هم از ذهنم بیرون نمیرفت تا اینکه تصمیم گرفتم دوباره به خواستگاری او بروم. لادن باز هم به من جواب منفی داد. التماس کردم و گفتم نمیتوانم او را فراموش کنم، اما دخترخالهام میگفت نمیتواند با من خوشبخت باشد. او در جواب حرفهایم گفت دیگر دوست ندارد درباره ازدواج با او صحبت کنم.»
حرفهای دختر جوان باز هم تاثیری در هیوا نداشت و او حتی به این موضوع فکر نکرد که هر کسی حق دارد شریک زندگیاش را خودش انتخاب کند و پافشاری و سماجت چاره کار نیست. متهم از ادامه یافتن اصرارهایش سخن میگوید: «قسم خوردم همه تلاشم را میکنم تا زندگی خوبی برایش فراهم و او را به زنی خوشبخت و پولدار تبدیل کنم، ولی لادن باز هم جواب داد کوچکترین علاقهای به من ندارد.»
پسر جوان در تمام این مراحل از هیچکس حتی اعضای خانوادهاش مشورت نگرفت و به جای مشاوره و مراجعه نزد یک روانشناس ترجیح داد به شیوه خودش مشکل را برطرف کند تا این که بالاخره به لحظه جنایت نزدیک شد: «روز حادثه هدفم قتل نبود بلکه پیش خودم فکر کردم شاید اگر یک بار دیگر از لادن خواهش کنم او خواستهام را میپذیرد برای همین در خیابان منتظرش ماندم و زمانی که داشت از سر کار برمیگشت او را دیدم و گفتم آمدهام برای آخرین بار از تو خواستگاری کنم، اما لادن حرفی زد که دیوانهام کرد.»
اینجاست که مقتول نیز یک اشتباه مرتکب میشود و با وجود سابقهای که از پسرخالهاش در ذهن داشت وقتی در خیابان با او رودررو شد به جای اجتناب از ایجاد تنش پسر جوان را تحریک کرد. هیوا همانطور که سرش را پایین انداخته تا اشکهایش را پنهان کند میگوید: «لادن به من گفت عاشق پسر دیگری شده و میخواهد با او ازدواج کند. من نمیتوانستم چنین چیزی را تحمل کنم. در یک لحظه از خود بیخود شدم و بدون این که متوجه عملم باشم سنگی را برداشتم و چند ضربه به سرش زدم. لادن غرق در خون شد و روی زمین افتاد وقتی دیدم نفس نمیکشد و مرده است ترسیدم. دور و اطرافم را نگاه کردم و مطمئن شدم شاهدی وجود ندارد. جنازه را داخل ماشین گذاشتم و از آنجا دور شدم بعد هم جسد را کنار یک جاده کم تردد رها کردم.»
از آن لحظه به بعد عذاب وجدان یک لحظه هم هیوا را راحت نگذاشت و او اکنون با پشیمانی و حسرت به گذشته نگاه میکند: «بعد از قتل هم عذاب وجدان داشتم هم میترسیدم دستگیر شوم. در ذهنم مرور میکردم آیا ردپایی از خودم جا گذاشتهام یا نه؟ ولی فایدهای نداشت و بالاخره دستگیر شدم و دیگر چارهای جز قبول حقیقت نداشتم.»
هیوا درحالیکه بلندشده تا برای رفتن به زندان آماده شود حرفهایش را اینطور ادامه میدهد: «خالهام برای من درخواست قصاص کرده و گفته تفاوت دیه را هم پرداخت میکند. او حق دارد. من دخترش را کشتهام و باید مجازات شوم. من از کاری که کردهام پشیمان هستم آنقدر که نمیتوانم توضیح بدهم. اگر این حرفها را چاپ کردی بالایش بنویس از عشق تا جنون.»
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: