اندیشه ایرانی

‌‌تلاقی‌ عرفان ‌و سیاست‌ ‌

آن‌ یار کزو خانه‌ ما جای‌ پری‌ بود‌ سر تا قدمش‌ چون‌ پری‌ از عیب‌ بری‌ بود‌ دل‌ گفت‌ فروکش‌ کنم‌ این‌ شهر به‌ بویش‌ بیچاره‌ ندانست‌ که‌ یارش‌ سفری‌ بود‌ خود را بکش‌ ای‌ بلبل‌ از این‌ رشک‌ که‌ گل‌ را‌ با باد صبا وقت‌ سحر جلوه‌گری‌ بود‌ عذرش‌ بنه‌ ای‌ دل‌ که‌ تو درویشی‌ و او را‌ در مملکت‌ حسن، سر تا جوری‌ بود‌ خوش‌ بود لب‌ آب‌ و گل‌ و سبزه‌ و نسرین‌ افسوس‌ که‌ آن‌ سرو روان‌ رهگذری‌ بود‌
کد خبر: ۲۵۴۹۹۰

بار دیگر در آستانه‌ رحلت‌ رادمردی‌ قرار گرفته‌ایم‌ که‌ در عین‌ شهرت، هنوز جا دارد کاملتر و عمیقتر شناخته‌ شود. البته‌ روزگاری‌ باید بگذرد که‌ توسن‌ اندیشه‌ خردورزان‌ دوران، در میدان‌ عظمت‌ و قداست‌ روح‌ و رهاورد او جولان‌ کند.‌

باشد که‌ از طریق‌ کاوش‌ هر چه‌ دقیق‌تر در شخصیت‌ او، توشه‌ای‌ فراهم‌ آوریم‌ که‌ ما را در پیمودن‌ صحیح‌تر و سریع‌تر مسالک‌ و مقاصد اسلامی‌ آن‌ بزرگ‌ یاری‌ کند.‌

‌ درباره‌ خمینی‌ عزیز و محصول‌ با برکت‌ او کم‌ سخن‌ نگفته‌اند؛ اما‌

این‌ شرح‌ بی‌نهایت‌ کز حسن‌ یار گفتند‌
حرفی‌ است‌ از هزاران‌ کاندر عبارت‌ آمد‌

‌ گذر تاریخ، روشنگر حقایق‌ بسیاری‌ خواهد بود. انقلابی‌ که‌ به‌ یمن‌ رهبری‌ او به‌ ثمر نشست، هنوز بارور هزاران‌ دستاورد شریفی‌ است‌ که‌ قابله‌ تاریخ‌ باید به‌ مرور ایام، آنها را متولد کند. پس‌ آیندگان‌ چون‌ با موالید بیشتر و بهتری‌ از انقلاب‌ او مواجه‌ می‌شوند؛ کاملتر از ما خواهند توانست‌ به‌ ارزش‌ کار او وقوف‌ یابند، گرچه‌ ما نیز چون‌ همعصر و همکیش‌ او بوده‌ایم، بهتر از آیندگان‌ می‌توانیم‌ شخصیت‌ و مبانی‌ فکری‌ و عملی‌ او را شناسایی‌ و معرفی‌ کنیم، لذا برای‌ برآوردن‌ همین‌ مطلوب، قصد داریم‌ به‌ اجمال‌ 2 رکن‌ رکین‌ و اصیل‌ شخصیت‌ او - یعنی‌ عرفان‌ و سیاست‌ - را مورد بررسی‌ و تامل‌ قرار دهیم.‌

اگر شخصیت‌ آدمیان‌ به‌ مثابه‌ قفلی‌ باشد که‌ باید آن‌ را با کلیدی‌ گشود؛ شخصیت‌ امام‌ را سزاوار است‌ با کلید عرفان‌ اسلامی‌ بازگشایی‌ و شناسایی‌ کرد؛ البته‌ عرفانی‌ که‌ از فقاهت‌ تغذیه‌ می‌کند و سیاست‌ را نصب‌العین‌ دارد. فقه‌ و فلسفه‌ و عرفان‌ و سیاست‌ در حد اعلی‌ در ایشان‌ جمع‌ بود؛ اما چرا ما برای‌ پرده‌برداری‌ از شخصیت‌ آن‌ بزرگوار عرفان‌ را برگزیدیم؟ پاسخ‌ این‌ سوال‌ مطالبی‌ است‌ که‌ از این‌ پس‌ ملاحظه‌ خواهید کرد. درنهایت، هویدا خواهد شد که‌ فقاهت‌ و سیاست‌ 2 بال‌ قدرتمندی‌ بودند که‌ او با آنها مسیر صعود به‌ قلل‌ معرفت‌ رب‌ پرواز می‌کرد. از عنوان‌ این‌ نوشتار، روشن‌ است‌ که‌ در این‌ گفتار سعی‌ ما بر تبیین‌ رابطه‌ عرفان‌ و سیاست‌ در شخص‌ امام‌ است؛ ولی‌ پیوند عرفان‌ و فقاهت‌ و سیاست‌ و فقاهت‌ در امام‌ امت‌ از مباحث‌ مهمی‌ است‌ که‌ در فرصتهای‌ دیگر برای‌ شناخت‌ شخصیت‌ ایشان، باید به‌ آنها عطف‌ نظر کرد.‌

برای‌ روشن‌ شدن‌ جایگاه‌ عرفانی‌ - سیاسی‌ امام‌ امت‌ در عصر حاضر، لازم‌ است‌ اطلاعاتی‌ ولو به‌ اجمال‌ از عرفان‌ اسلامی‌ پیش‌ از امام‌ و سیاست‌ جهان‌ معاصر داشته‌ باشیم. لذا نوشتار فعلی‌ شامل‌ 3 قسمت‌ است:‌

1- وضعیت‌ و نقش‌ اجتماعی‌ عرفان‌ اسلامی‌ تا پیش‌ از امام‌ در ایران‌

2- موقعیت‌ و معنی‌ سیاست‌ در جهان‌ معاصر غرب‌

3- تلاقی‌ عرفان‌ و سیاست‌ اسلامی‌

‌ نقش‌ اجتماعی‌ عرفان‌ اسلامی‌ تا پیش‌ از امام‌ در ایران‌

از مطالعه‌ تاریخ‌ تصوف‌ اسلامی‌ روشن‌ می‌شود که‌ عرفان‌ اسلامی‌ در ایران‌ 2 مرحله‌ داشته‌ است؛ مرحله‌ اول، از آغاز پیدایش‌ تصوف‌ اسلامی‌ تا اواخر قرن‌ دهم‌ و مرحله‌ دوم، از آن‌ زمان‌ تاکنون. مرحله‌ اول‌ عرفان‌ اسلامی، همان‌ عرفان‌ خانقاهی‌ صوفیه‌ بوده‌ که‌ تولد و ترویج‌ و تبلیغ‌ این‌ عرفان‌ به‌ طور عام‌ در خانقاه‌های‌ متصوفه‌ انجام‌ می‌گرفته‌ است؛ اما از حدود زمان‌ ملاصدرا (متوفی‌ 1050) به‌ بعد، عرفان‌ اسلامی‌ بدون‌ این‌ که‌ صرفا در خانقاه‌های‌ صوفیه‌ تعلیم‌ و نشر شود، به‌دست‌ افرادی‌ چون‌ ملاصدرا، فیض‌ کاشانی، قاضی‌ سعید قمی‌ و... به‌ صورت‌ غیرخانقاهی‌ و دور از آداب‌ و رسوم‌ خاص‌ آنها نیز شایع‌ می‌شود.‌

بانیان‌ هر دو نوع‌ عرفان‌ اسلامی، یعنی‌ عرفان‌ اسلامی‌ اهل‌ تصوف‌ و عرفان‌ اسلامی‌ غیر اهل‌ تصوف، در عین‌ این‌ که‌ از مسائل‌ اجتماعی‌ عصر باخبر بوده‌اند؛ اما عملا فعالیت‌ چشمگیر و قابل‌ ملاحظه‌ای‌ برای‌ حل‌ مشکلات‌ اجتماعی‌ نمی‌کردند و حتی‌ بعضی‌ از آنها در دستگاه‌ سلاطین‌ جور رفت‌ و آمد داشته‌ و مورد تکریم‌ و تعظیم‌ درباریان‌ بوده‌اند.‌

در این‌ میان، البته‌ نهضتهای‌ اجتماعی‌ نیز به‌ وسیله‌ صوفیه‌ به‌ وجود آمده؛ اما در طول‌ 14 قرن‌ حیات‌ عرفان‌ اسلامی‌  در هر دو چهره‌  تفکر و سیره‌ غالب‌ بر شخصیت‌ عرفان‌ اسلامی، پرهیز و کناره‌گیری‌ از مسائل‌ اجتماعی‌ و سیاسی‌ جامعه‌ بوده‌ است. البته‌ ما می‌دانیم‌ که‌ از حدود قرن‌ هشتم‌ تا نیمه‌ قرن‌ سیزدهم، عرفان‌ خانقاهی‌ در ایجاد نهضتهای‌ اجتماعی‌ صاحب‌ نقش‌ بوده‌ است.‌

تجربه‌ نهضتهای‌ اجتماعی‌ صوفیه، با دعوت‌ اشخاصی‌ چون‌ شیخ‌ خلیفه‌ مازندرانی‌ (مقتول‌ در 736 هجری) و شاگردش‌ شیخ‌ حسن‌ جوری‌ (مقتول‌ در 743) که‌ باعث‌ تاسیس‌ نهضت‌ سربداران‌ در خراسان‌ شد و نیم‌ قرن‌ بعد، به‌ وسیله‌ فضل‌الله‌ حروفی‌ (مقتول‌ در 796) نهضت‌ مذهبی‌ و انقلابی‌ حروفیه‌ را به‌ وجود آورد که‌ مخالف‌ با حکام‌ و فقهای‌ عصر، رنگ‌ اجتماعی‌ بارزی‌ به‌ آن‌ بخشید و نیز پایدارترین‌ و موثرترین‌ نهضت‌ اجتماعی‌ صوفیه‌ در ایران، یعنی‌ دعوت‌ صفویه‌ که‌ منجر به‌ تاسیس‌ یک‌ دولت‌ شیعه‌ شد و همچنین‌ شورش‌ شیخ‌ شامل‌ (یا شمیل) در داغستان‌ (1250 هجری‌ و ما بعد) که‌ نیز تا حدی‌ بر زمینه‌ رابطه‌ مرید و مرادی‌ مبتنی‌ بود و شیخ‌ مزبور پیرو و رئیس‌ فرقه‌ نقشبندیه‌ داغستان‌ بوده‌ که‌ مبارزه‌ او برضد روسیه‌ تزاری‌ مدتها بسط‌ و استقرار قدرت‌ استعماری‌ روسیه‌ را در نواحی‌ قفقاز مواجه‌ با موانع‌ بسیار کرد و قسمتی‌ از حوادث‌ مربوط‌ به‌ قیام‌ شیخ‌ بود که‌ داستان‌ حاجی‌ مراد را به‌ تولستوی‌ روسی‌ الهام‌ داد. در این‌ راستا، ملاحظه‌ای‌ برای‌ ایجاد نهضتهای‌ مذهبی‌ و اجتماعی، می‌توانست‌ موثر باشد. گر چه‌ نمی‌توان‌ مانند تفکر رایج‌ راجع‌ به‌ صوفیه، آنان‌ را زاویه‌نشینان‌ دائم‌ و مطلق‌ به‌ دور از درد اجتماع‌ پنداشت؛ اما از آن‌ طرف‌ نیز با یافتن‌ چند نمونه‌ از نهضتها و حرکتهای‌ صوفیه‌ یا قول‌ مشهور به‌ شهادت‌ کسانی‌ چون‌ نجم‌الدین‌ کبری‌ در جنگ‌ با مغول، نمی‌توان‌ از ایشان‌ به‌ عنوان‌ یکی‌ از پیشروان‌ ثابت‌ قدم‌ در نهضتهای‌ اجتماعی‌ اسلامی‌ در طول‌ تاریخ‌ تمدن‌ اسلام‌ یاد کرد.‌

در بخش‌ عرفان‌ اسلامی‌ غیرخانقاهی‌ هم‌ گر چه‌ کسانی‌ چون‌ ملاصدرا بوده‌اند که‌ دائم‌ در رساله‌ سه‌ اصل‌ خود از وضع‌ فکری‌ و اجتماعی‌ معاصر خود می‌نالند؛ اما در عین‌ حال‌ در سلسله‌ ایشان‌ هم‌ تا قبل‌ از امام‌ امت‌ کسی‌ دیده‌ نمی‌شود که‌ به‌ درد و مسائل‌ اجتماع‌ عنایتی‌ داشته‌ باشد و حتی‌ بعضی‌ از آنها به‌ درخواست‌ حکام‌ جور و سلاطین‌ وقت‌ خود، دست‌ به‌ تالیف‌ کتاب‌ می‌زنند و با عظمت‌ از سلاطین‌ فاسد دوران‌ خود یاد می‌کنند.‌

در مجموع، قضاوت‌ ما در باب‌ عرفان‌ اسلامی‌ تا پیش‌ از امام‌ امت، این‌ است‌ که‌ عرفان‌ و عارفان‌ اسلامی‌ در توجه‌ مسائل‌ سیاسی‌ و اجتماعی‌ چندان‌ تلاشی‌ نداشته‌اند. عرفان‌ غالب‌ آنها نوعی‌ عرفان‌ فردی‌ بود تا عرفان‌ اجتماعی‌ که‌ عرفان‌ خانقاهی‌ و مدرسه‌ای‌ بود نه‌ عرفان‌ اسلامی‌ توده‌ مردم. معنویت‌ تعلیمی‌ آنها به‌ نحو انحصاری‌ در سطح‌ اندکی‌ از انسان‌های‌ روزگار خود شیوع‌ می‌یافت‌ و خبری‌ از معنویت‌ اشتراکی‌ و اتفاقی‌ نبود.‌

به‌ جای‌ این‌که‌ از عرفان‌ اسلامی‌ به‌ عنوان‌ محرکی‌ قوی‌ و با ارزش‌ به‌ قصد انسجام‌ و تعالی‌ اجتماع‌ و برپایی‌ قیامهای‌ مردمی‌ در جهت‌ رفع‌ جور و ظلم‌ سلاطین‌ استفاده‌ کنند، روح‌ عرفان‌ را در زوایای‌ خانقاه‌ها یا در کنج‌ مدرسه‌ها در کتب‌ عرفانی‌ محبوس‌ کردند. لذا عرفان‌ محرک‌ تبدیل‌ شد به‌ عرفان‌ مخدر و عارف‌ صافی‌ و بی‌غش‌ با جمود و خمود آمیخته‌ و آلوده‌ شد. عرفانی‌ که‌ خود احیاگر قلوب‌ انسان‌ها بود، اینک‌ خود مرده‌ بود؛ زیرا رسالت‌ خویش‌ را گم‌ کرده‌ بود و چه‌ فاجعه‌ دلخراش‌ و ناپسندی‌ است‌ آنجا که‌ از عرفان‌ جز تعریف‌ (و اصطلاح) باقی‌ نمی‌ماند و از حقیقت‌ جز اسمی.‌

‌ موقعیت‌ و معنی‌ سیاست‌ در جهان‌ معاصر غرب‌

‌ در طول‌ تاریخ، سیاست‌ چهره‌های‌ گوناگونی‌ به‌ خود گرفته‌ است‌ و بر مبانی‌ متفاوتی‌ بنا شده‌ است‌ و خود نیز موجد نهادهای‌ دیگر بوده‌ است؛ اما شاید یگانه‌ وجه‌ مشترکی‌ که‌ بتوان‌ در این‌ صور متنوع‌ سیاست‌ پیدا کرد، حقیقتی‌ باشد به‌ نام‌ قدرت.‌

محور و مرکز ثقل‌ تمام‌ سیاست‌ها، رسیدن‌ به‌ قدرت‌ بوده‌ و هست‌ - این‌که‌ قدرتها معقول‌ و مشروع‌ بوده‌اند یا نه، فعلا مدنظر نیست‌  سیاستی‌ با موفقیت‌ و کارایی‌ بیشتر می‌توانست‌ باقی‌ بماند که‌ از قدرت‌ بیشتری‌ برخوردار بود.‌

تئوری‌ برتراند راسل‌ در کتاب‌ قدرت‌ این‌ است‌ که‌ امروزه‌ جنگها نیز جنگ‌ قدرتهاست‌ و سلطه‌ها نیز سلطه‌ قدرتهاست؛ قدرتهایی‌ از نوع‌ اقتصادی، نظامی، سیاسی، صنعتی‌ و... .‌

قدرت‌ و سیاست‌ در جهان‌ معاصر، چنان‌ ارتباط‌ تنگاتنگ‌ با یکدیگر دارند که‌ اساسا اگر سیاست‌ هدفی‌ غیر از قدرت‌یابی‌ در عرصه‌های‌ مختلف‌ را در نظر داشته‌ باشد، آن‌ دیگر سیاست‌ نیست.‌

قدرت‌ هدف‌ فوری‌ سیاست؛ حتی‌ در صحنه‌ سیاست‌ بین‌المللی‌ است‌ و هر چه‌ متضمن‌ این‌ نباشد، سیاسی‌ نبوده‌ و نباید سیاسی‌ در نظر گرفته‌ شود.‌

اگرچه‌ شاید به‌ طور مطلق‌ و کاملا یکسان، مفهوم‌ قدرت‌ میان‌ پژوهشگران‌ غربی‌ به‌ کار نرفته؛ اما به‌ اقرار خودشان، سطح‌ مطلوبی‌ از توافق‌ میان‌ منظم‌ترین‌ طرفداران‌ آن، درخصوص‌ طبیعت‌ و مناسب‌ترین‌ کاربرد قدرت‌ حاصل‌ شده‌ است.‌

اگر سیاست‌ یعنی‌ قدرت، بنابراین‌ سیاست‌ در حوزه‌ داخلی‌ یک‌ کشور به‌ دولت‌ محدود نمی‌شود؛ زیرا دولت‌ یکی‌ از مظاهر تاریخی‌ و اجتماعی‌ قدرت‌ است. قدرت‌ هم‌ قدیمی‌تر از دولت‌ است‌ و هم‌ گسترده‌تر از آن. قدرت‌ قدیمی‌تر از دولت‌ است، یعنی‌ قدرتها و سیاست‌هایی‌ در تاریخ‌ بوده‌ است‌ که‌ به‌ شکل‌ دولت‌ نبوده؛ بلکه‌ مثلا به‌ شکل‌ پادشاهی‌ و... بوده‌ است‌ و اما قدرت‌ گسترده‌تر از دولت‌ است، زیرا در غرب‌ معاصر دولت‌ تنها مرکز و مظهر قدرت‌ نیست، بلکه‌ دولت‌ یکی‌ از مظاهر قدرت‌ است.‌

امام خمینی‌ عرفان‌ سیاسی‌ را در کنار سیاست‌ عرفانی‌ مجدد بنا می‌کند

سیاست‌ و قدرت‌ در غرب‌ معاصر به‌ طور اخص‌ و در جهان‌ معاصر به‌ طور اعم، تجلی‌ روح‌ تفوق‌طلبی‌ و سلطه‌جویی‌ محض‌ است. حکومت‌ها را بنا بر تقسیم‌بندی‌ که‌ از یونان‌ به‌ ارث‌ رسیده، به‌ 3 قسم‌ حکومت‌ فرد بر مردم‌ و حکومت‌ جمعی‌ از اشراف‌زادگان‌ بر مردم‌ و حکومت‌ مردم‌ بر مردم‌ تقسیم‌ کرده‌اند. غرب‌ معاصر حکومت‌ مردم‌ بر مردم‌ را برگزید. رئیس‌جمهور انتخاب‌ و دولت‌ تشکیل‌ شد؛ اما آنجا که‌ خودخواهی‌ انسان‌ ظهور می‌کند، دیگر چه‌ حکومت‌ مردم‌ بر مردم‌ باشد یا غیر آن‌ فرقی‌ نمی‌کند، از دولت‌ نیز به‌ عنوان‌ آلت‌ قدرت‌ بهره‌کشی‌ می‌کنند. پس‌ باید چه‌ کرد؟ باید مجلسی‌ به‌ وجود آورد که‌ قدرت‌ دولت‌ را محدود کند و دولت‌ در مقابل‌ مجلس‌ مسوول‌ باشد. لذا واقع‌ این‌ است‌ که‌ رژیم‌ پارلمانی‌ برای‌ این‌ به‌ وجود آمد که‌ قدرت‌ را محدود کند و دولت‌ در مقابل‌ مجلس‌ مسوول‌ باشد.‌

اما گفتیم‌ خودپرستی‌ مذموم‌ و حیوانی، اگر عرصه‌ تاخت‌ و تاز بیابد، به‌ هیچ‌ حدی‌ قانع‌ نمی‌شود و مجلسی‌ که‌ خود برای‌ مسوول‌ کردن‌ دولت‌ به‌ وجود آمده‌ بود، خود مایه‌ فتنه‌ و ظهور نوعی‌ دیگر از خودخواهی‌ منفور می‌شود، زیرا نمایندگانی‌ که‌ در این‌ مجالس‌ به‌ کرسی‌ وکالت‌ می‌نشینند، برخلاف‌ نظر روسو که‌ می‌گفت‌ موقعی‌ که‌ شهروندان‌ طرف‌ شور قرار می‌گیرند، باید اراده‌ عمومی‌ را در نظر داشته‌ باشند، طبیعتا بیشتر برای‌ به‌ کرسی‌ نشاندن‌ عقاید و منافع‌ خود تلاش‌ می‌کنند، تا تحقیق‌ در این‌ که‌ مصلحت‌ عام‌ در کجاست؟ ‌

و در این‌ میان‌ حزب‌گرایی‌ و اتحادیه‌آفرینی‌ و امثال‌ آن‌ نیز درمان‌ درد سلطه‌طلبی‌ و کنترل‌ حس‌ قدرت‌خواهی‌ انسان‌ را نمی‌کند. ‌

چرا که‌ به‌ اقرار خودشان‌ علی‌رغم‌ برنامه‌ انسان‌دوستانه‌ و برابری‌طلبانه‌ پاره‌ای‌ از احزاب‌ سیاسی، آنها نیز گروه‌بندی‌ قدرت‌اند... ساخت‌ درونی‌ حزب‌ اصولا بر پایه‌ اصول‌ سلطه‌ شکل‌ گرفته‌ است. پس‌ چه‌ می‌توان‌ کرد؟ و اشکال‌ کار در کجاست؟ چگونه‌ می‌توان‌ روحیه‌ قدرت‌طلبی‌ مطلق‌ را کنترل‌ کرده‌ و در مسیر معقول‌ هدایت‌ کرد؟‌

معضل‌ و مشکل‌ در روح‌ و درون‌ آدمی‌ است‌ که‌ برتری‌ مطلق‌ من‌ را می‌طلبد. جهان‌ معاصر غرب‌ برای‌ برطرف‌ کردن‌ این‌ مشکل، دایم‌ از بیرون‌ مرهم‌ می‌گذارد و تازه‌ خود مرهم، عفونت‌ بیماری‌ را افزون‌تر و گسترده‌تر می‌کند. با این‌ که‌ غرب‌ به‌ عنوان‌ راه‌حل‌ کنترل‌ حس‌ قدرت‌طلبی، دموکراسی‌ را انتخاب‌ کرد تا از آفات‌ قدرت‌طلبی‌ در امان‌ بماند؛ اما هر لحظه‌ این‌ درمان‌ هم‌ خود به‌ صورت‌ بت‌ عیاری‌ درآمده، عده‌ای‌ را می‌فریبد و ناکام‌ می‌کند و دوباره‌ پنهان‌ می‌شود. اگر کسانی‌ مانند پوپر جامعه‌ امریکایی‌ را نمونه‌ای‌ از دمکراسی‌ واقعی‌ می‌دانند که‌ در عین‌ حال‌ معایبی‌ دار دو می‌تواند کامل‌تر شود، ولی‌ در نهایت‌ بهترین‌ نوع‌ جامعه‌ دموکراسی‌ است، اما کسان‌ دیگری‌ نیز هستند که‌ معتقدند دموکراسی‌ امروزی‌ هم‌ در هیچ‌ جای‌ دنیا و از جمله‌ امریکا بهبود به‌ ارمغان‌ نیاورده‌ است.

بنابراین‌ وظیفه‌ مردم‌ نیمه‌ دوم‌ قرن‌ بیستم‌ این‌ است‌ که‌ نهادهایی‌ اختراع‌ کنند و نوعی‌ تلقی‌های‌ سیاسی‌ در مردم‌ به‌ وجود آورند که‌ آنها را قادر به‌ مشارکت‌ موثر در تنفیذ قدرت‌ سیاسی‌ تمام‌ کسانی‌ که‌ از راه‌ کار کردن‌ در فعالیت‌ اجتماعی‌ سهم‌ دارند، بسازد. این‌ وظیفه‌ که‌ در عین‌ حال‌ نظری‌ و عملی‌ است، البته‌ دشوار است.‌

با این‌ که‌ ما منکر ارزش‌ راه‌حل‌های‌ بیرونی‌ در کنترل‌ قدرت‌ در عرصه‌های‌ اجتماعی‌ نیستیم، اما در عین‌ حال‌ این‌ نوع‌ از راهگشایی‌ را بهترین‌ و کامل‌ترین‌ راه‌حل‌ نمی‌دانیم. درد مسری‌ حس‌ قدرت‌طلبی‌ بی‌حد و مرز دول‌ غرب‌ درمان‌ نمی‌پذیرد مگر با فرمول‌ و روشی‌ که‌ اسلام‌ عزیز ارائه‌ کرده‌ و خمینی‌ کبیر در جهان‌ معاصر به‌ اجرا درآورده‌ است.

‌ یعنی: سیاست‌ در خدمت‌ عرفان‌ و عرفان‌ به‌ علاوه‌ اخلاق‌ در پوشش‌ سیاست. ‌

‌ تلاقی‌ عرفان‌ و سیاست‌ در امام‌

با توجه‌ به‌ سیر اجمالی‌ که‌ در وضعیت‌ عرفان‌ اسلامی‌ تا پیش‌ از امام‌ امت‌ داشتیم‌ و با نگرشی‌ به‌ وضع‌ سیاست‌ مغرب‌ زمین‌ در حال‌ حاضر می‌توان‌ گفت‌ نقص‌ عرفان‌ از جهت‌ اجتماعی‌ این‌ بود که‌ توجه‌ به‌ سیاست‌ را فراموش‌ کرده‌ بود و سیاست‌ کنونی‌ مغرب‌ زمین‌ نیز عرفان‌ و اخلاق‌ را به‌ غفلت‌ سپرده‌ است. دیرزمانی‌ بر عرفان‌ اسلامی‌ گذشت‌ که‌ سیر در امور سیاست‌ و اجتماع‌ را نقص‌ و ضعف‌ خود می‌پنداشت‌ و چندین‌ قرن‌ اخیر، بالاخص‌ قرن‌ حاضر از روزگارانی‌ است‌ که‌ عرفان‌ و اخلاق‌ مطرود واقع‌ شده‌ است. ‌

خمینی‌ حکیم‌ در چنین‌ دورانی‌ است‌ که‌ ظهور می‌کند و عرفان‌ سیاسی‌ را در کنار سیاست‌ عرفانی‌ مجدد بنا می‌کند. او خود را اولین‌ بنیانگذار این‌ امر نمی‌دانست، زیرا معتقد بود انبیا هم‌ مبعوث‌ شدند. برای‌ این‌ مبعوث‌ شدند که‌ معنویات‌ مردم‌ را و آن‌ استعدادها را شکوفا کنند که‌ در آن‌ استعدادها بفهمند به‌ این‌ که‌ چیزی‌ نیستیم‌ و علاوه‌ بر آن، مردم‌ و ضعفا را از تحت‌ سلطه‌ استکبار بیرون‌ بیاورند. از اول‌ انبیا این‌ نوع‌ شغل‌ را داشته‌اند. شغل‌ معنوی‌ که‌ مردم‌ را از اسارت‌ نفس‌ خارج‌ کنند .از اسارت‌ خودش‌ خارج‌ کنند که‌ شیطان‌ بزرگ‌ است‌ و مردم‌ و ضعفا را از گیر ستمگران‌ نجات‌ بدهند. این‌ دو، شغل‌ انبیاست. وقتی‌ انسان‌ حضرت‌ موسی‌ (ع) را و حضرت‌ ابراهیم‌ (ع) را ملاحظه‌ می‌کند و چیزهایی‌ که‌ از اینها در قرآن‌ نقل‌ شده‌ است، می‌بیند که‌ اینها همین‌ دو سمت‌ را داشته‌اند؛ یکی‌ دعوت‌ مردم‌ به‌ توحید و دیگری‌ نجات‌ دادن‌ بیچاره‌ها از ستم.‌

امام‌ امت‌ خود پیرو این‌ سیره‌ بود و دیگر کسانی‌ را که‌ معتقدند تابع‌ انبیا هستند، بر حفظ‌ این‌ سیره‌ دعوت‌ می‌کرد. این‌ سیره‌ مستمر انبیا است‌ و باید کسانی‌ که‌ خودشان‌ را تابع‌ انبیا می‌دانند، بر این‌ سیره‌ مستمر باقی‌ باشند. ‌

و اگر ایشان‌ بر فقه‌ نیز تاکید می‌کرد که‌ اسلام‌ اگر خدای‌ نخواسته‌ هر چیزش‌ از دستش‌ برود؛ ولی‌ فقهش‌ به‌ طریق‌ موروثی‌ از فقهای‌ بزرگ‌ بماند، به‌ راه‌ خود ادامه‌ خواهد داد؛ ولی‌ اگر همه‌ چیز به‌ دستش‌ آید و خدای‌ نخواسته‌ فقهش‌ به‌ همان‌ طریق‌ سلف‌ صالح‌ از دستش‌ برود، راه‌ حق‌ را نتواند ادامه‌ داد و و به‌ تباهی‌ خواهد کشید.‌

علتی‌ نداشت‌ جز این‌ که‌ معتقد بود، حفظ‌ فقه، حفظ‌ مقررات‌ اسلامی‌ است‌ و اگر مقررات‌ اسلامی‌ به‌ حد اعلای‌ خودش‌ حفظ‌ بشود، این‌ دو مقصد که‌ مقصد همه‌ انبیا است، تحقق‌ پیدا می‌کند. مقصد روحانیت‌ و مقصد اقامه‌ عدل‌ در بین‌ جامعه.‌

اگرچه‌ امام‌ امت‌ می‌فرمودند اصولا اساس‌ اسلام‌ از سیاست‌ است. و در جای‌ دیگر اشاره‌ می‌کنند معنویات‌ اساس‌ اسلام‌ است، اما تعارضی‌ بین‌ او دو نظر نیست، زیرا همان‌ طور که‌ گفتیم، اسلام‌ سیاست‌ و فقه‌ را هم‌ برای‌ پرورش‌ عرفان‌ و معنویت‌ توده‌ مردم‌ می‌خواهد و اگر امام‌ معتقد است‌ که‌ سیاست‌ و فقه، اساس‌ اسلام‌ است، به‌ این‌ دلیل‌ است‌ که‌ این‌ دو بالهای‌ پرقدرت‌ برای‌ وصول‌ به‌ همان‌ هدف‌ غایی‌ است؛ یعنی‌ پرواز در فضای‌ معنویت‌ و استشمام‌ عطرهای‌ دلنواز بوستان‌ عرفان‌ رب. ‌

کلام‌ را با تفسیری‌ گویا از رسالت‌ دین‌ اسلام، توسط‌ بزرگ‌ مفسر علمی‌ و عملی‌ اسلام‌ در قرن‌ حاضر به‌ پایان‌ می‌بریم. ‌

از تربیت‌ اسلامی‌ مردم‌ ملتفت‌ بشوید که‌ اسلام‌ آمده‌ است‌ برای‌ چه؟ قرآن‌ شریف‌ آمده‌ است‌ برای‌ چه؟ تمام‌ مسائلی‌ که‌ هست، ما می‌خواهیم‌ دست‌ ظالمها را کوتاه‌ کنیم. ان‌ شاءالله، می‌خواهیم‌ که‌ قدرتها را سرکوب‌ کنیم‌ و پایشان‌ را از این‌ بلاد مسلمین‌ کوتاه‌ کنیم. ان‌ شاءالله. ‌

همه‌ اینها مقدمه‌ این‌ است‌ که‌ یک‌ آرامشی‌ در این‌ بلاد پیدا شود و دنبال‌ این‌ آرامش‌ یک‌ سیر روحی‌ پیدا بشود. یک‌ هدایت‌ به‌ سوی‌ خدا پیدا بشود. آن‌ چیزی‌ که‌ اساس‌ است، سیر الی‌ الله‌ است. توجه‌ به‌ خداست. همه‌ عبادات‌ برای‌ اوست. همه‌ زحمات‌ انبیا از آدم‌ تا خاتم‌ برای‌ این‌ معنی‌ هست‌ که‌ سیر الی‌الله‌ باشد و شکستن‌ بت‌ نفس‌ که‌ بالاترین‌ بتهاست‌ و دنبال‌ او، شکستن‌ بتهای‌ دیگر.‌

منابع‌ در دفتر روزنامه‌ موجود است‌

‌‌مصطفی‌ پاکیزه‌خو‌

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها