مضامین اصلی جامعه شناسی دین نزد بنیانگذاران علوم اجتماعی مدرن

میراث‌ پدران

با توجه به ارتباط عامل دین با اوضاع و احوال ژئوپلیتیک سده جدید، مطالعه جامعه‌شناسانه دین فوریت تازه‌ای یافته است. اگر قرار است بفهمیم (الف) چه می‌گذرد و (ب) ابزارهای جدید تحلیل احتمالا چه نقشی در این بحث به ظاهر مهم دارند، درک تازه‌ای از مفاهیم، بیش از پیش ضرورت پیدا می‌کند.
کد خبر: ۲۵۴۹۸۵

این مسیر -حرکت از بدیهی تلقی نمودن اهمیت دین، فاصله گرفتن از این اندیشه، و بازگشت دوباره به طرز فکر سابق- موضوع بحث ماست. از چندین جنبه می‌توان به این موضوع پرداخت، منجمله بحث نظری، بررسی متدولوژیک و یا پرداختن به مباحث اصولی. لیکن، در ابتدا توجه به یک نکته بسیار مهم است. بحث پیرامون این مباحث، عمدتا ربط پیدا می‌کند به زمینه‌های مختلفی که جامعه‌شناسان به کار در آن‌ها مشغول‌اند و تضاد و تباین حاصل از تفاوت‌های ملی و دینی و هم فشارهای برآمده از الزامات حرفه‌ای (پژوهش در خلا صورت نمی‌گیرد). مثلا، بسیار بعید است که پرسش‌هایی که فکر یک جامعه‌شناس اروپایی را، که در دوره بلافاصله پس از جنگ در استخدام یک سازمان کاتولیک بود، به خود مشغول می‌نمود، همان‌هایی باشند که برای یک آمریکایی شاغل در موسسه‌ای غیردینی در همان دهه مطرح بودند. واقعیت این است که این دو بخش از جهان، همچون امروز، الگوهای کاملا متفاوتی از رشد و/یا سقوط را تجربه می‌کردند، که خود تفاوتی را که از پیش وجود داشت، تحکیم و تقویت می‌نمود.

بحث را با در نظر داشتن این هدف دوگانه یعنی شرح و طرح نمونه‌‌هایی از موضوع، و در عین حال توجه به لااقل برخی از گونه‌های اصلی آن- بدین‌ترتیب ادامه خواهیم داد.

نخست، گزارشی از پایه‌گزاران جامعه‌شناسی -کارل مارکس، ماکس وبر، و امیل دورکیم- ارائه خواهیم داد، با تاکید بر آن چه که به ارث به جامعه‌شناسی دین رسیده - لیکن، با ذکر این نکته که این میراث، طنین‌های متفاوتی داشته است. نه تنها مدها می ایند و می‌روند، بلکه، به ویژه در این مورد، وجود ترجمه خوب یک نیاز اولیه برای اکثر خوانندگان به شمار می‌رود. با پیشرفت جامعه‌شناسی دین، این عدم هماهنگی حتی آشکارتر می‌شود: تحولات در اروپا بسی ر با‌ ایالات متحده متفاوت بود. ان چه که در اروپا رخ داد، تا اندازه بسیار زیادی، عبارت بود از شکل گرفتن دانش کاملی از جامعه‌شناسی دین (sociologie religieuse) ، آن هم در بخشی از جهان که فعالیت دینی لااقل در ظاهر افت آشکاری را نشان می‌دهد.

بنابراین، اصلا جای تعجب نیست که چنین بحث‌هایی کمتر به دنیای آنگلوساکسون که اوضاع و احوال دیگری بر آن حاکم است، ربط پیدا می‌کنند.

بنیانگذاران

مارکس، وبر و دورکیم، در نوشته‌های خود، در برابر تحولات اقتصادی و اجتماعی اواخر سده نوزدهم و اوائل سده بیستم، واکنش نشان می‌دادند، و بیشتر تحث تاثیر پیامدهای مخرب روند سریع صنعتی شدن در زندگی روزمره مردمان اروپا بودند. در این چارچوب، گریزی از بررسی نقش دین نبود، چرا که دین بخش جدایی‌ناپذیری از جامعه‌ای به شمار می‌رفت، که ظاهرا راه گریزی از آن نداشت. با این حال، هر یک از این نویسندگان از دیدگاه خاص خود به موضوع پرداخت.

کارل مارکس (83-1818)، لااقل یک قرن از دیگران جلوتر بود. دو عنصر اساسی درنگاه مارکس به دین وجود کرد: نخست آن که فریبی بیش نیست و دوم ارزشی است. مارکس به دین، همچون متغیری وابسته می‌نگریست؛ به دیگر سخن، شکل و ماهیت آن بستگی به روابط اجتماعی و بالاتر از همه اقتصادی دارد، که بستر تحلیل اجتماعی را تشکیل می‌دهند. هیچ چیز را نمی‌توان جدا از نظم اقتصادی و مناسبات بین سرمایه‌دار/کارگر و وسایل تولید درک نمود. جنبه دوم از همین اصل حاصل می‌شود، ولی شامل یک عنصر ارزشی است. دین شکلی از بیگانگی از خویشتن، و یکی از علائم ناسازی اجتماعی است، که مناسبات بهره‌جویانه جامعه سرمایه‌داری را در پرده می‌پوشاند. دین مردم را متقاعد می‌سازد که چنین مناسباتی کاملا طبیعی و، از این رو، پذیرفتنی است. سپس، چنین نتیجه‌گیری می‌کند که تا زمانی که عنصر دین از جامعه حذف نشده، نمی‌توان به علل واقعی نابسامانی‌های اجتماعی کار داشت؛ هر سخن دیگری تنها منحرف کردن اذهان و اندیشه‌هاست.

به بحث‌های بعدی پیرامون رویکرد مارکس به دین باید با احتیاط برخورد نمود. تمیز بین (الف) تحلیل خود مارکس از پدیده‌های دینی، (ب) مکتب مارکسیسم همچون نوعی اندیشه جامعه‌شناسانه، و (ج) این که در سده بیستم، به نام مارکسیسم همچون شکلی از ایدئولوژی سیاسی، چه پیش آمد، بیش از پیش دشوار می‌شود. نکته اساسی و ماندگار اندیشه خود مارکس، درباره این که نمی‌توان دین را جدا از جهانی که خود جزئی از آن است درک نمود. این آگاهی جامعه‌شناسانه اساسی است که نقشی محوری در تحولات آتی اندیشه‌ها و مکاتب برخاسته از مارکسیسم بازی کرد. لیکن، لازم است آن را از تفسیر و تعبیر بیش از اندازه جبری مارکس، که وابستگی دین به نیروهای اقتصادی را به نوعی مکانیکی می‌پنداشت، تمیز دهیم. چنین روشنگری، بی اندازه مفید خواهد بود. نکته آخر بیشتر سیاسی است. ممکن است واقعا یکی از کارکردهای دین آسان‌تر ساختن دشواری‌های این جهان، و از این رو پرده‌پوشانی بر آن‌ها باشد. و مارکس، در اشاره به این نکته، حق داشت. ولی در هیچ کجا، مارکس، بر تعالیم مخرب رژیم‌های مارکسیستی که تصور می‌کردند تنها راه آشکار ساختن بی‌عدالتی‌ها در جامعه نابودی دین است -اندیشه‌ای که عواقب سهمگینی را به دنبال داشت-، صحه نگذاشته است. مارکس، خود، نگاه درازمدت‌تری داشت، و مدعی بود دین، با تشکیل جامعه بدون طبقه، خود به خود محو خواهد شد: دیگر نیازی به آن نخواهد بود، به همین سادگی. با این حال، سردرگمی‌های اجتناب‌ناپذیر بین مارکس همچون یک‌اندیشمند، مارکسیسم همچون یک دبستان فکری، و رژیم‌های مارکسیستی که خود را پیاده‌کنندگان آن اندیشه‌های می‌پنداشتند، تاثیر ژرفی بر اندیشه‌های مارکس در سده بیستم گذاشت. سقوط کامل، شگرف و پیش‌بینی نشده مارکسیسم، همچون یک کیش سیاسی بسیار تاثیرگذار، در سال 1989، چیزی جز یک نقطه عطف در داستانی کم و بیش طولانی نبود.

از بسیاری جهات، به نقش و سهم ماکس وبر (1920-1864) در جامعه‌شناسی دین، باید در پرتوی این واقعیات نگریست. وبر، به جای مردود دانستن مستقیم اندیشه‌های مارکس، بسیاری از اندیشه‌هایی را که خود مارکس مطرح کرده بود، رو در روی اندیشه‌های عوامانه پیروان وی قرار داد. وبر بر روی چند علتی بودن پدیده‌های اجتماعی، نه فقط دین، تاکید ‌داشت، و بدین ترتیب، نهایتا نقطه نظر مادی‌گرایی بازتابی را -که بر اساس آن ابعاد دینی حیات اجتماعی مستقیما بازتاب زندگی مادی است- مردود دانست. لیکن، موضوع این نیست، که تنها بخواهیم رابطه علت و معلولی را معکوس سازیم؛ در واقع، نقطه نظر وبر، مبنی بر همبستگی‌های گهگاهی بین منافع مادی و دینی، کاملا با درک خود مارکس از ایدئولوژی همخوانی دارد. لیکن، فرآیندی که چنین همبستگی‌هایی در آن جامه واقعیت را به تن می‌کنند، باید تماما به شیوه تجربی حاصل ایند و مورد به مورد با یکدیگر فرق می‌کنند.

نفوذ وبر در جای جای جامعه‌شناسی، اعم از جامعه‌شناسی دین و غیره، کاملا مشهود، و حاصل آن حجم بسیار عظیمی از کتب، مقالات و نوشته‌هاست. لیکن، آن چه که در درک وبر از دین نقشی مطلقا محوری دارد، این حکم است که این جنبه از حیات بشر را می‌توان همچون چیزی سوای جامعه و جهان تصور نمود. سه نکته از این بحث حاصل می‌شود:

نخست آن که مناسبات بین دین و جهان احتمالی و دستخوش تغییر و تحول است؛ این که این یا آن دین چه مناسباتی را با زمینه‌ای که خود در آن نشو و نما می‌یابد برقرار می‌سازد، با گذشت زمان و در نقاط مختلف دچار تغییر می‌شود. ثانیا، مناسبات مذکور را تنها می‌توان در ویژگی‌های اختصاصی تاریخی و فرهنگی آن مورد بررسی قرار داد. و هم از این روست که مستند ساختن جزئیات این مناسبات (که همبستگی‌های گهگاهی تنها نمونه‌ای از آن‌هاست) وظیفه محوری جامعه‌شناس دین به شمار می‌رود. ثالثا، این مناسبات مسیر معینی را طی می‌کنند. این، در واقع، اشاره‌ای است به کاهش فاصله بین دو قلمروی دین و جامعه در جوامع مدرن. این کاهش فاصله، تا به حدی که عامل دین دیگر نقشی تاثیرگذار بر جامعه نخواهد داشت، نکته محوری در فرآیند موسوم به سکولاریزاسیون است، که گویا بدین طریق عالم به تدریجاز قلمروی توهم بیرون می‌آید.

این سه فرض، در بستر شاهکار وبر، جامعه‌شناسی دین (وبر 1923/1922)، که بررسی مقایسه‌ای مذاهب بزرگ جهان و تاثیرشان بر رفتارهای روزمره انسان‌ها در بخش‌های گوناگون جهان است، قرار دارند. به علاوه، با انطباق یافتن و تغییر سبک و شیوه زندگی مردم، رفتارهای روزمره بر روی هم انباشته می‌شوند؛ چنین است حاصل فرآیندهای دینی. در این جاست، که لزوم داشتن تعریفی از دین خودنمایی می‌کند. چه، لااقل در عمل، روشن است که وبر، علیرغم آن که بسیار علاقه‌مند به یافتن چنین تعریفی بود، تنها با تعریف جوهری از دین سر و کار داشت. او بیشتر علاقه‌مند به محتوا (یا جوهر) فلان دین خاص (و یا اگر بخواهیم دقیق‌تر بگوییم، آثاری که بر رفتارهای انسان‌ها می‌گذارد) بود. به دیگر سخن، انواع مختلف‌ایمان، برآمدهای گوناگونی دارند. وبر سعی می‌کند، تعریفی از این موضوع به دست دهد: مناسبات بین اخلاقیات و رفتار نه تنها وجود دارند، بلکه از اجتماع الگو گرفته و با زمینه‌های موجود دستخوش تغییر می‌شوند. در این جا، نیز، آن چه که در درک ماکس وبر در این جنبه نقشی محوری دارد، مناسبات پیچیده بین یک رشته باورهای دینی و این یا آن قشر اجتماعی است، که به صورت حامل اصلی چنین باورهایی در هر جامعه در می‌آید. همگان بر سر محتوای آموزه‌های دینی و نقش‌ آن‌ها در انتشار اخلاق توافق ندارند. وظیفه جامعه‌شناس، یافتن آن قشر اجتماعی تعیین‌کننده، در لحظه‌ای تعیین‌کننده از تاریخ است؛ کاری که نیاز به تحلیل‌های مقایسه‌ای دقیقی دارد.

درک تحول در جامعه‌شناسی دین، بدون شناخت گسترده از پایه‌گذاران آن و نفوذ مداوم‌شان ممکن نیست

در عین حال، این پرسش‌ها را می‌توان به گونه‌ای مطرح نمود که بیشتر مناسب سده بیستم باشد تا اوائل دوران مدرن، که کانون توجه و علاقه وبر بود. مثلا، می‌توان به جای نقش طبقه یا قشر اجتماعی، بیشتر به موضوع جنسیت پرداخت: این که چرا چنین به نظر می‌رسد که زنان، لااقل در دنیای مسیحی، بیشتر از مردان به دین علاقه‌مندند؟‌ آیا نقش نامتوازن زنان، همچون حاملین اصلی سنت دینی در جوامع مدرن غربی، تاثیری بر محتوای آن خواهد داشت، یا مردان به رغم نقش غالب زنان در کلیساها همچنان به سلطه خویش بر آن‌ها ادامه خواهند داد؟ رابطه بین شیوه زندگی و باورها در چنین جوامعی که نقش‌های زنان و مردان به سرعت در حال دگرگونی‌اند، چگونه است؟ این پرسش‌ها تنها آغاز کارند، ولی لااقل به طور غیرمستقیم مبتنی بر آثار ماکس وبر هستند؛ چنین رویکردی، اگر جا بیافتد، می‌تواند در آینده مسیرهای مختلفی را طی کند. برای مثال، می‌توان بررسی‌هایی پیرامون گروه‌های اقلیت، به ویژه در جوامعی که از نظر نژادی و دینی بسیار متنوع‌اند، به عمل آورد؛ کاملا محتمل است که اقلیت‌ها -و حاملین کلیدی در درون آن‌ها- سنن خویش را به شیوه‌هایی نسبتا متفاوت با جوامع میزبان پاس می‌دارند، تفاوت و تباینی که اغلب به سوءتفاهمات دردناکی نیز انجامیده است.

امیل دورکیم (1917-1858)، هم‌عصر وبر، از موضعی کاملا متفاوت آغاز نمود. وی که بسیار تحت تاثیر مطالعه خویش بر روی دین توتمی‌در میان بومیان استرالیا بود، قبل از هر چیز به نقش پیوند دهنده دین باور کرد: دین شعایر و مراسم خویش را برگزار می‌کند، و بدین ترتیب بر این واقعیت که انسان‌ها می‌توانند جوامع را به وجود آورند، صحه می‌گذارد. به دیگر سخن، دیدگاه وی بیشتر جنبه کارکردی دارد. دورکیم قبل از هر چیز به آن چه که دین می‌کند علاقه‌مند بود؛ در واقع، نقش دین پیوند زدن مردم به یکدیگر است.

پس، زمانی که اشکال جاافتاده جامعه شروع به چنان تغییرات سریعی می‌کنند، که الگوهای سنتی دین لاجرم فرومی‌پاشند، چه؟ کارکردهای اساسی دین چگونه انجام خواهند شد؟ این‌ها پرسش‌هایی بودند که دورکیم در فرانسه نیمه نخست سده بیستم با آن‌ها مواجه بود.

دورکیم به این پرسش‌ها چنین پاسخ داد: به جنبه‌های دینی جامعه، همانند هر چیز دیگری، باید اجازه و امکان نشو و نما داد، تا نمادهای همبستگی مناسب با رشد و توسعه نظم اجتماعی (در این مورد، جامعه صنعتی نوپا) شکل گیرند. در تئوری، می‌توان موضوع را به این صورت مطرح نمود: دین، به خودی خود و به دلیل داشتن کارکردی ضروری، همواره وجود خواهد داشت. لیکن، ماهیت دقیق آن، برای نیل به تناسب خوبی بین دین و نظم اجتماعی حاکم، از یک جامعه به جامعه دیگر و دوره‌های زمانی گوناگون متفاوت است: مدل سیستمیک، که برای طرفداران اندیشه کارکردی بسیار عزیز است، به خوبی از این طرز طرح مساله هویداست.

از جامعه‌شناسان اولیه، دورکیم تنها کسی بود که تعریفی خاص خود از دین به دست داد. این تعریف شامل دو عنصر است:

دین، سیستم یکپارچه‌ای است از اعتقادات و اعمال نسبت به چیزهای مقدس، به عبارت دیگر، اشیایی که جدا و ممنوعه اعلام شده‌اند - باورها و اعمالی که یک جامعه اخلاقی واحد از تمام پیروان، به نام کلیسا، به وجود می‌آورند.

اولا، تفاوت و تمایز مقبولی بین مقدس (جدا شده) و کفر (هر چیز دیگر) وجود دارد؛ در این جا، عنصری از تعریف جوهری نمایان است. مقدس واجد یک کیفیت کارکردی است، که کفر فاقد آن است؛ مقدس، به لحاظ ماهیت خویش، برخوردار از توانایی پیونددادن است، چرا که مجموعه را در یک رشته باورها و اعمال حول شیء مقدس به هم پیوند می‌دهد. جنبه‌های اجتماعی اندیشه دورکیم هم خوب و هم بدند. کانون توجه آن، کاملا متمایز از رویکرد روانشناختی (چیز خوب) است؛ ولی، تاکید مکررش بر جامعه همچون واقعیتی بی‌همتا، با توجه به نتیجه‌گیری منطقی آن مبنی بر این که دین چیزی بیشتر از بیان نمادین تجربه اجتماعی نیست، خطر نوع دیگری از واگشت‌گرایی (reductionism) را به دنبال دارد. این نتیجه‌گیری، بسیاری از هم‌عصران دورکیم را تکان داد؛ و هنوز هم، برای جامعه‌شناسان و الهیون دشوار و دور از فهم است.

درک تحول در جامعه‌شناسی دین، بدون شناخت گسترده از پایه‌گذاران آن و نفوذ مداوم‌شان ممکن نیست. با این حال، توجه به یک نکته دیگر نیز مهم است.

نباید در دسترس بودن آثار و نوشته‌های آن‌‌ها را امر مسلمی‌پنداشت؛ این موضوع، از جمله، بستگی تام به وجود ترجمه‌های خوب داشته و (هنوز هم) دارد. برای مثال، ویلیام (1999) بر این واقعیت تاکید می‌کند، که ورود اندیشه وبری در جامعه‌شناسی فرانسوی در سال‌های اولیه پس از جنگ، رویکردهای مهم دیگری را در برابر کسانی که تلاش می‌کردند تغییرات حاصل در حیات دینی فرانسه آن زمان را درک کند، قرار دارد. تقریبا یک نسل طول کشید، که آثار وبر (دقیق‌تر بگوییم، بخشی از آثار وبر) به زبان انگلیسی (تاریخ اقتصاد عمومی، اخلاقیات پروتستان و روح سرمایه‌داری) منتشر شوند .

از این رو، چنین نتیجه می‌گیریم که نقشه‌برداری دقیق از تاریخ‌های ترجمه‌های متون کلیدی از زبان‌های آلمانی، فرانسوی، و انگلیسی به یکدیگر، ترکیب‌های جالبی از منابع نظری در جوامع مختلف اروپا (همچنان که در‌ایالات متحده) به دست خواهد داد. تحولات در اندیشه‌های نظری را نباید چیزی از پیش معلوم و مسلم پنداشت، بلکه ترسیم آن‌ها حاصل پژوهش‌های تجربی کم و بیش گسترده است.

گریس دیوی
ترجمه: ع. فخریاسری

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها