در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
چرا تنها به دادگاه آمدی؟
من در تهران تنها هستم و هیچ کدام از اعضای خانوادهام در تهران نیستند. به همین خاطر هم مجبور شدم تنها بیایم. دلیل دیگرم این بود که میخواستم اول حکم طلاق را بگیرم و بعد به خانوادهام موضوع را بگویم.
یعنی خانوادهات در جریان جدایی تو از شوهرت نیستند؟
نه، چون من با مخالفت آنها ازدواج کردهام اگر میگفتم که قصد جدایی دارم پدر و مادرم جلوی مرا میگرفتند و میگفتند این تصمیمی است که خودت گرفتی و حالا باید تحمل کنی.
چرا قصد جدایی از شوهرت را داری؟
شوهرم مرد بد اخلاق و دروغگویی است. او مرتب من را کتک میزند و وادارم میکند کارهایی را که دوست ندارم انجام دهم. دیگر جانم به لبم رسیده است. نمیتوانم تحمل کنم، چارهای به جز جدایی ندارم.
این بد رفتاریهای شوهرت به چه دلیل است؟
او ذاتا آدم خشنی است. یا فریاد میزند یا اینکه در حال فحاشی و کتک زدن من است. هر چیزی را هم بهانه میکند تا من را بزند، مثلا اینکه صبحانه آماده نیست بهانه خوبی برای اوست و بارها به این دلیل من را کتک زده است.
چرا در این مورد به خانوادهات چیزی نمیگفتی؟
خانوادهام در یک شهرستان دور زندگی میکنند و چون فاصله ما زیاد است آنها در جریان رفتارهای شوهرم با من نیستند. البته نه اینکه اصلا به آنها چیزی نگفته باشم. من تلفنی برای مادرم گفتم که شوهرم من را کتک میزند اما مادرم واکنشی نشان نداد و گفت که به خودت مربوط است.
رفتار سرد خانوادهات در برابر بدرفتاریهای شوهرت به چه دلیل بود؟
من یکسال پیش با مخالفت شدید خانوادهام با شوهرم ازدواج کردم. زمانی که من روی ازدواج پافشاری کردم پدرم به من گفت که برو و دیگر برنگرد. تو دیگر دختر من نیستی به همین خاطر هم وقتی به مادرم گفتم شوهرم من را کتک میزند واکنشی نشان نداد و گفت که باید تحمل کنی.
چرا خانوادهات با ازدواج شما مخالف بودند؟
پدرم میگفت رضا شوهرم در حد خانواده ما نیست و او نباید داماد این خانواده باشد، میگفت ما رضا و خانوادهاش را خوب نمیشناسیم. بنابر این نمیتوانم اجازه ازدواج بدهم. اما من آنقدر اصرار کردم و در برابر پدرم مقاومت کردم تا اینکه او اجازه داد و بعد هم به من گفت که دیگر نمیخواهد من را ببیند. ما هم به تهران آمدیم و زندگیمان را آغاز کردیم.
گفتی خانوادهات در یک شهرستان دور زندگی میکنند و رضا و خانوادهاش در تهران بودند. شما چطور با هم آشنا شدید؟
ماجرا آنقدر ساده و عجیب بود که هیچ کس باور نمیکرد. 2 سال قبل از اینکه با رضا ازدواج کنم یک پیامک برای دوستم فرستادم. آن روز، روز تولد دوستم بود و من یک پیامک بامزه به مناسبت تولدش برایش فرستادم اما به جای اینکه پیش شماره همراه دوستم را که در شهرمان زندگی میکرد وارد کنم. 0912 وارد کردم و پیامک به رضا در تهران رسید. چند دقیقه بعد برایم جواب آمد و متوجه شدم که پیامک را اشتباه فرستادم. عذرخواهی کردم و نوشتم که چه اتفاقی افتاده است. اما رضا دستبردار نبود و پشت سر هم برای من پیامک میفرستاد. من هم از روی شیطنت این بازی را ادامه میدادم به این خیال که ما کیلومترها با هم فاصله داریم و این پیامکها نمیتواند دردسرساز شود. چند ماه که از این ماجرا گذشت رضا به من زنگ زد و از آن به بعد با هم تلفنی صحبت میکردیم. او به من گفت که عاشقم شده است و میخواهد به شهر ما بیاید تا بیشتر با هم باشیم و مرا از پدرم خواستگاری کند.
در تمام این مدت فکر میکردم این بازی بالاخره تمام میشود و من هم مدتی سرم گرم میشود. تا اینکه رضا به شهر ما آمد و ما از نزدیک همدیگر را دیدیم. در آن زمان بود که من هم احساس کردم عاشق رضا شدهام چون او هر چه در صحبتهایش در مورد خودش گفته بود درست بود. همین هم باعث شد تا من به او اعتماد کنم و چند بار دیدار ما از نزدیک، علاقه من را نسبت به رضا بیشتر کرد. تا اینکه او گفت به تهران میرود و خانوادهاش را برای خواستگاری به شهر ما میآورد. فردای آن روزی که رضا به تهران برگشت مادرش با خانه ما تماس گرفت و من را برای پسرش خواستگاری کرد. از همان موقع خانوادهام مخالف بودند. با این حال من آنقدر اصرار کردم تا پدرم قبول کرد رضا و خانوادهاش بیایند. پدرم امیدوار بود من با دیدن آنها پشیمان شوم اما آرزوی آمدن به تهران و عشق رضا آنقدر در من قوی شده بود که به هیچ چیز بجز زندگی با رضا فکر نمیکردم.
پدرت از تو نپرسید که چطور با رضا آشنا شدی؟
من از پدرم به شدت میترسیدم. او آنقدر جدی بود که من و خواهر و برادرم هیچ وقت در مورد مشکلاتمان با او حرف نمیزدیم، البته من به مادرم گفتم ماجرا از چه قرار بوده است. بالاخره آنقدر اصرار کردم که آنها قبول کردند.
خانواده رضا چه نظری داشتند؟
در این مورد با من صحبتی نمیکردند و رضا هم از اینکه خانوادهاش موافق هستند یا نه چیزی نمیگفت. البته من بعدها فهمیدم که مادر رضا قصد داشته در مورد رفتارهای خشن پسرش با من صحبت کند اما پدر رضا جلوی او را گرفته است.
زمانی که با رضا دعوا میکردی کسی بود که شما را آشتی دهد؟
بیشتر وقتها رضا من را از خانه بیرون میکرد و من مجبور بودم که به خانه مادر رضا بروم. بعد از چند روز هم آنها واسطه میشدند و ما آشتی میکردیم، من به خانهام برمیگشتم اما دیگر نتوانستم تحمل کنم.
با توجه به اینکه در تهران تنها هستی فکر نمیکنی بهتر است موضوع را به پدر و مادرت بگویی تا در این مرحله به تو کمک کنند؟
آنها با من مخالفت زیادی کردند و گفتند که نباید با رضا ازدواج کنم. پدرم هم به من گفته بود که تا زمانی که همسر رضا هستم نباید به این که دختر پدرم هم هستم فکر کنم. به همین خاطر اطمینان دارم که پدرم در این راه به من کمک نمیکند.
من در این روزهای سخت تنها هستم و امیدوارم بعد از طلاق خانوادهام از من حمایت کنند تا بتوانم بحرانی که در زندگیام به وجود آمده است را تحمل کنم.
من دیگر از هر چه تلفن همراه و پیامک است بیزار شدهام؛ چرا که پیامک مرا به روز سیاه نشاند و در سن 21 سالگی مجبور شدم به دادگاه خانواده مراجعه کنم. ای کاش به حرف پدرم گوش میکردم.
مریم عفتی
نظر کارشناس
احساس کاذب استقلال
قاضی حسن عموزادی
آنچه در مورد جوانان امروز باید بگویم این است که احساس استقلال در آنها بسیار بیشتر از جوانان دهههای قبل است به همین خاطر هم آنها در حالی که بیتجربه و بسیار احساساتی هستند برای زندگی خود تصمیم میگیرند و نظر والدین خود را هم قبول نمیکنند و فکر میکنند بهترین تصمیم را در زندگیشان گرفتهاند. در حالی که چند سال بعد متوجه میشوند اشتباه بوده و باید بیشتر در مورد ازدواجشان فکر میکردند.
متاسفانه والدین هم در نظر نمیگیرند که فرزندانشان در زمانه خودشان و با خصوصیات آن زمانه زندگی میکنند نه در زمانهای که دوران جوانی پدر و مادرها بوده است. به همین دلیل هم بدون توجه به اینکه با فرزندانشان چطور باید رفتار کنند و از چه راهی برای گفتن دلایل مخالفتشان وارد شوند فقط مخالفت میکنند. در حالی که اگر والدین با فرزندانشان رابطه دوستانه برقرار کنند شرایط زمانی، روحی و روانی آنها را درک کنند و با لحنی ملایم و دوستانه دلایل مخالفت خود را بگویند مسلما راحتتر میتوانند فرزندشان را از تصمیم اشتباهی که گرفته است، آگاه کنند.
در این پرونده به دلیل اینکه پدر نتوانسته رابطه دوستانهای با فرزندش برقرار کند و دلایل مخالفتش را هم به او نگفته است در واقع مقابل فرزندش قرار گرفته و نه در کنار او. وی حتی فرزندش را از خود رانده و گفته است دیگر نباید احساس کند پدری دارد. این رفتار و این حرفها باعث میشود تا فرزند بیشتر و بیشتر پدر را در مقابل خود ببیند و زمانی که برایش مشکلی پیش آمد احساس تنهایی کرده و در مواقع خاص حتی دست به کارهای خطرناک بزند و... بنابر این باید والدین در مخالفت با فرزندشان بسیار دقت کنند و او را به انجام کارهای خطرناک به مانند خودسوزی و... ترغیب نکنند و فرزند باید این اطمینان را داشته باشد که در هر شرایطی خانوادهاش از او حمایت میکنند تا به لحاظ روحی زندگی آرامی داشته باشد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: