یاسی: راستش میخواهم جواب نامه آزاده را بدهم. من آن قدر در این مورد تجربه دارم که میتوانم مدتها درباره زندگی خوابگاهی برایش حرف بزنم. دلم میخواست ایمیلش را داشتم تا از خوبیها و تجربه زندگی خوابگاهی برایش بگویم. از همه چیزهایی که تجربه کردم یا دیدم و شنیدم تا فکر نکند که تنهاست. باور کنید من حسرت آن روزهای دانشجویی را میخورم. پس آزادهجان سلام. نامهات را چند بار خواندم. میدانی طی مدت زندگی دانشجوییام آدمهای بسیاری را میشناسم که هر کدام به نوعی با زندگی خوابگاهی مشکل داشتهاند. البته یک نسخه برای همه جواب نمیدهد و در مورد همه صادق نیست و این یعنی این که تو خودت باید از بین حرفهای من و باقی دوستان راهحل مشکلاتت را پیدا کنی. من هم به نوعی این مشکل را داشتم. اوایل کارم فقط گریه کردن بود. شب و روزم به غصه خوردن و گریه کردن میگذشت و حتی با کسی حرف هم نمیزدم. تا جایی که دوستانم مجبور شدند خودشان برایم اسمی انتخاب کنند! در دانشگاه هم به دلایل بسیاری دوست ثابت و صمیمی نداشتم و به خاطر همین تا پای انصراف دادن هم رفتم، اما خوشبختانه توانستم در مدت کوتاهی شرایط را تغییر دهم و الان تقریبا با همه دخترهای کلاسمان دوست هستم. در واقع بهترین خاطرات زندگی من مربوط به خوابگاه است. حالا که فارغالتحصیل شدهام روزی نیست که دوستانم (در خوابگاه و چه در دانشگاه) با پیامک یا تلفن سراغم را نگیرند. حالا از هر استان کشور چند دوست خوب و صمیمی دارم. به خاطر همین میخواهم چند نصیحت و توصیه به تو بکنم. اولا این که با خانوادهات صحبت کن و سعی کن بدون نگران کردن آنها شرایط را برایشان توضیح دهی و از آنها بخواهی تماس تلفنی را کوتاهتر و کمتر کنند. (حتی یک شب در میان هم خوب است.) دوم این نکته را حتما باید بدانی که ارتباط برقرار کردن با دیگران اصلا کار سختی نیست. منتظر نباش که دیگران پا جلو بگذارند و با تو دوست شوند. اگر یک بار تو پیشقدم شوی به مرور زمان خواهی دید ذهنیت آنها نسبت به تو عوض میشود. هیچ وقت از جمع کنارهگیری نکن. این مساله فقط نیاز به اندکی صبر و زمان دارد. راستی لبخند هم معجزه میکند. باور کن! سوم این که درست است رفتار هماتاقیهایت اشتباه است اما این دلیل محکمی نیست برای این که تو خوابگاه را ترک کنی. هیچ وقت این کار را نکن. اگر با مادرت یا یک دانشجوی دیگر همخانه شوی فقط برقراری ارتباط را برای خودت سختتر کردهای و مهر تاییدی هم بر حرفهای هماتاقیهایت زدهای. این به نوعی فرار کردن از مشکل است، در حالی که اگر درست نگاه کنی میبینی که این بهترین فرصت تو برای کنار گذاشتن یک نقطهضعف یا عادتی است که تو داری؛ نقطهضعفی به نام عدم ارتباط با دیگران. اتاقت را عوض کن و باور داشته باش همه مثل هم نیستند. زندگی خوابگاهی با همه سختیهایش تجارب بزرگی به تو میآموزد و از تو انسان متفاوتی میسازد. و اما نکته چهارم: سعی کن در فعالیتهای فوقبرنامه خوابگاه و دانشگاه شرکت کنی (از انجمنها و کانونهای فرهنگی - هنری گرفته تا تیمهای ورزشی.) حتی سعی کن در این زمینه مسوولیتی را هم قبول کنی. آن وقت در مدت کوتاهی با تعداد زیادی آشنا و دوست خواهی شد. پنجم این که سعی کن انتظارت را از اطرافیان کم کنی و سازگاری را با دیگر دانشجویان که هر کدام نماینده یک فرهنگ هستند بالا ببری. دانشگاه و دوری از خانواده همان طور که گفتم فرصت بزرگی است برای محک زدن خودت و رویارویی با مشکلاتی که بعدها خواهی فهمید کوچکترین مشکلات زندگیات بودهاند. سعی کن اجازه ندهی این مشکل عدم ارتباط با دیگران تو را منزوی و از جمع جدا کند. به امید روزی که تو هم مثل من انبوهی از خاطرات شیرین دانشگاه و خوابگاه داشته باشی.
حمید کشنفلاح از اراک: سلام. من آدم پرحرفی نیستم. نامه آزادهخانم را خواندم و خواستم جوابی هرچند کوتاه به او بدهم:
خواهر خوبم! به چیزهایی که داری فکر کن! شاید با خودت میگویی این دیگر چه شوخی بیمزهای است، اما این حرف من شوخی نیست. اتفاقا کاملا هم جدی است. به جای این که در وجودت مدام این احساس نیاز را به وجود بیاوری که با دیگران ارتباط برقرار کنی، سعی کن کاری کنی که این دیگران باشند که دلشان میخواهد با تو ارتباط داشته باشند. من خودم هم دانشجویم ولی در یک خانه دانشجویی زندگی میکنم و از این شیوه استفاده کردم. به خاطر همین اصلا مشکلی در این زمینه ندارم، هرچند تا پیش از ورود به دانشگاه من هم خیلی اهل رابطه برقرار کردن با آدمها نبودم اما وقتی وارد زندگی دانشجویی شدم دیدم اگر بخواهم با همان رویه سابق ادامه دهم کارم به جاهای باریک میکشد. این است که به کلی شیوهام را عوض کردم. به هر حال به نظر من کار سختی نیست این که خودت را تغییر دهی و تبدیل شوی به آدمی که همه دنبال برقراری رابطه با او هستند. این قدر هم شبها برای خانوادهات گریه و زاری نکن! خب این کارها را میکنی که برایت این حرفها را درمیآورند دیگر! یادت باشد، تو دیگر بزرگ شدهای و باید بتوانی نوعی از زندگی مستقل را تجربه کنی وگرنه تا آخر عمر وابسته و متصل به خانوادهات باقی میمانی. امیدوارم موفق باشی.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم