بابا گفت: «قربونت برم، همه دکترا میگن، بچهها اصلا نباید به حیوانات دست بزنن.»
مینا خیلی غصه خورد و با فکر لاکپشت خوابش برد!
در خواب دید که کنار ظرف لاکی نشسته، یه دفعه سرش رو از آب بیرون آورد و مینا رو صدا زد، دخترک با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
- «ای وای لاکی! تو میتونی حرف بزنی؟»
- بله که میتونم، مینا جون میشه منو آزاد کنی؟
- آخه چرا، مگه من اذیتت کردم، من که خیلی دوستت دارم، چرا میخوای از پیشم بری؟
میدونم دختر خوب، منم تو رو دوستت دارم ولی دلم میخواد آزاد باشم.
- آخه کجا میخوای بری؟
- توی پارک یه حوض بزرگ هست که چند تا ماهی قرمز و لاک پشت توش زندگی میکنن منو ببر اونجا!
- لاکی جون اگه بری دیگه نمیتوانم ببینمت، دلم برات تنگ میشه.
- مینا جون ما باز هم با هم دوست هستیم و تو میتونی هر موقع دلت خواست بیای پارک منو ببینی.
مینا به فکر فرورفت و....
صبح که از خواب بیدار شد فوری رفت سراغ بابا و اونو صداش زد:
- بابا بیدار شو، بابا بلند شو یه کار مهمی باهات دارم!؟
باباش با چشمهای خواب آلود نگاهی به دخترش انداخت و گفت:
- بگو عزیزم، چی شده این موقع اومدی سراغ من؟
مینا همه ماجرا رو تعریف کرد و قول گرفت تا با هم برن پارک و لاکی رو آزادکنن، بعدش رفت پیش لاکی و بهش گفت: «کاش میتونستی واقعا حرف بزنی تا ببینم راستی راستی دلت میخواد از پیش من بری؟» یه نگاهی به ظرف آبی که لاکی توی اون بود انداخت و دید که فسقلی آروم آروم اینور رو اونور میره و گفت: «مثل این که خیلی خوشحالی نه؟ ای شیطون بلا.»!
رضا بداقی
هوش مصنوعی یکی از قدیمیترین عادتهای ما در اینترنت را تغییر داده است
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین عنوان شد
در گفتوگو با جامجم آنلاین تشریح شد
جامجم آنلاین بررسی کرد
در گفتوگو با جامجم آنلاین مطرح شد