مینا ‌و ‌لاک‌پشت

کد خبر: ۲۵۲۵۱۱

بابا گفت: «قربونت برم، همه دکترا میگن، بچه‌ها اصلا نباید به حیوانات دست بزنن.»

مینا خیلی غصه خورد و با فکر لاک‌پشت خوابش برد!

در خواب دید که کنار ظرف لاکی نشسته، یه دفعه سرش رو از آب بیرون آورد و مینا رو صدا زد، دخترک با تعجب نگاهش کرد و پرسید:

- «ای وای لاکی! تو می‌تونی حرف بزنی؟»

-‌ بله که می‌تونم، مینا جون می‌شه منو آزاد کنی؟

- آخه چرا، مگه من اذیتت کردم، من که خیلی دوستت دارم، چرا می‌خوای از پیشم بری؟

 می‌دونم دختر خوب، منم تو رو دوستت دارم ولی دلم می‌خواد آزاد باشم.

- آخه کجا می‌خوای بری؟

- توی پارک یه حوض بزرگ هست که چند تا ماهی قرمز و لاک پشت توش زندگی می‌کنن منو ببر اونجا!

- لاکی جون اگه بری دیگه نمی‌توانم ببینمت، دلم برات تنگ می‌شه.

- مینا جون ما باز هم با هم دوست هستیم و تو می‌تونی هر موقع دلت خواست بیای پارک منو ببینی.

مینا به فکر فرورفت و....

صبح که از خواب بیدار شد فوری رفت سراغ بابا و اونو صداش زد:

- بابا بیدار شو، بابا بلند شو یه کار مهمی باهات دارم!؟

باباش با چشم‌های خواب آلود نگاهی به دخترش انداخت و گفت:

- بگو عزیزم، چی شده این موقع اومدی سراغ من؟

مینا همه ماجرا رو تعریف کرد و قول گرفت تا با هم برن پارک و لاکی رو آزادکنن، بعدش رفت پیش لاکی و بهش گفت: «کاش می‌تونستی واقعا حرف بزنی تا ببینم راستی راستی دلت می‌خواد از پیش من بری؟» یه نگاهی به ظرف آبی که لاکی توی اون بود انداخت و دید که فسقلی آروم آروم اینور رو اونور می‌ره و گفت: «مثل این که خیلی خوشحالی نه؟ ای شیطون بلا.»!

رضا بداقی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها