در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
بابا گفت: «قربونت برم، همه دکترا میگن، بچهها اصلا نباید به حیوانات دست بزنن.»
مینا خیلی غصه خورد و با فکر لاکپشت خوابش برد!
در خواب دید که کنار ظرف لاکی نشسته، یه دفعه سرش رو از آب بیرون آورد و مینا رو صدا زد، دخترک با تعجب نگاهش کرد و پرسید:
- «ای وای لاکی! تو میتونی حرف بزنی؟»
- بله که میتونم، مینا جون میشه منو آزاد کنی؟
- آخه چرا، مگه من اذیتت کردم، من که خیلی دوستت دارم، چرا میخوای از پیشم بری؟
میدونم دختر خوب، منم تو رو دوستت دارم ولی دلم میخواد آزاد باشم.
- آخه کجا میخوای بری؟
- توی پارک یه حوض بزرگ هست که چند تا ماهی قرمز و لاک پشت توش زندگی میکنن منو ببر اونجا!
- لاکی جون اگه بری دیگه نمیتوانم ببینمت، دلم برات تنگ میشه.
- مینا جون ما باز هم با هم دوست هستیم و تو میتونی هر موقع دلت خواست بیای پارک منو ببینی.
مینا به فکر فرورفت و....
صبح که از خواب بیدار شد فوری رفت سراغ بابا و اونو صداش زد:
- بابا بیدار شو، بابا بلند شو یه کار مهمی باهات دارم!؟
باباش با چشمهای خواب آلود نگاهی به دخترش انداخت و گفت:
- بگو عزیزم، چی شده این موقع اومدی سراغ من؟
مینا همه ماجرا رو تعریف کرد و قول گرفت تا با هم برن پارک و لاکی رو آزادکنن، بعدش رفت پیش لاکی و بهش گفت: «کاش میتونستی واقعا حرف بزنی تا ببینم راستی راستی دلت میخواد از پیش من بری؟» یه نگاهی به ظرف آبی که لاکی توی اون بود انداخت و دید که فسقلی آروم آروم اینور رو اونور میره و گفت: «مثل این که خیلی خوشحالی نه؟ ای شیطون بلا.»!
رضا بداقی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: