گفتگو با زنی که همدست قاتل شد

فقط شاهد قتل بودم

رویا 24 ساله است و تجربه یک زندگی ناموفق را دارد. او را به جرم معاونت در قتل پدر مردی که با او رابطه داشته است دستگیر کرده‌اند. رویا می‌گوید ناخواسته به راهی کشیده شده که انتهای آن برایش چیزی بجز فلاکت و بدبختی نبوده است.گفتگوی ما با این زن را بخوانید.
کد خبر: ۲۴۹۶۵۲

چطور شد که به زندان افتادی؟

من شاهد قتل مردی بودم که به دست پسرش کشته شد. با پسر مقتول رابطه داشتم، اما در قتل او هیچ نقشی نداشتم، ‌ولی مدارک در پرونده‌ام آنقدر زیاد است که قضات به حرفم توجهی نمی‌کنند.

از چه زمانی با پسر مقتول رابطه داشتی؟

4 سال بود که با وی رابطه داشتم. در آن زمان از شوهر اولم هنوز جدا نشده بودم. بعد که با محسن آشنا شدم از شوهرم جدا شدم و رابطه ما ادامه داشت تا این که دستگیر شدیم.

تو که شوهر داشتی پس چرا با مرد غریبه رابطه برقرار کردی؟

من شوهرم را دوست نداشتم. او مرد بداخلاقی بود، مرا کتک می‌زد و وادارم می‌کرد کارهایی را انجام بدهم که دوست ندارم ، به همین خاطر هم با او رابطه خوبی نداشتم. وقتی با محسن آشنا شدم تصمیم گرفتم از شوهرم جدا شوم. می‌دانم کار اشتباهی بود.

چرا شوهرت تو را کتک می‌زد؟

او مرد بداخلاقی بود. از همان روزی که با هم ازدواج کردیم بدرفتاری‌هایش را با من شروع کرد. من در زندگی مشترکم با او حتی یک روز خوش هم ندیدم. پدر و مادرم پیشم نبودند که به آنها پناه ببرم.

چطور با شوهر سابقت آشنا شده بودی؟

او خواستگاری بود که یکی از آشنایان معرفی کرده بود. من هم آن زمان دختری 13 ساله بودم. پدرم خودش بله را گفت و من را به عقد آن مرد درآورد. من آنقدر بچه بودم که نمی‌توانستم برای خودم تصمیم بگیرم و اصلا نمی‌دانستم شوهر کردن یعنی چه.

از شوهر اولت بچه داری؟

بچه‌ای که زنده باشد ندارم. یک بار از شوهر اولم باردار شدم اما بعد از این که متوجه شدم بچه را سقط کردم. شوهرم نفهمید و به او گفتم بچه خود به خود سقط شده است و چون من نمی‌دانستم که باردارم بنابراین خوب از خودم مراقبت نکردم.

چرا فرزندت را از بین بردی؟

درآن زمان تازه با محسن آشنا شده بودم. تصمیم داشتم از شوهرم هم جدا شوم . می‌دانستم اگر فرزندم را به دنیا بیاورم و از شوهرم جدا شوم شوهرم اجازه نمی‌دهد او را با خودم ببرم و فرزندم گرفتار پدری بدرفتار خواهد شد به همین خاطر هم او را از بین بردم تا مثل من بدبخت نشود.

رابطه‌ات با محسن در چه حدی بود؟

بعد از این که از شوهرم جدا شدم بی‌خانمان بودم. محسن مرا به گاوداری برد که در آن کار می‌کرد. آنجا یک گاوداری متروک بود که محسن و من گاهی به آنجا می‌رفتیم. یکی از اتاق‌هایش را آماده کردیم تا من مدتی در آنجا باشم. حدود 3 ماه در آن گاوداری زندگی کردم. شرایط بسیار بدی بود. البته هر چه لازم بود محسن برایم تهیه می‌کرد و خودم برای خرید بیرون نمی‌رفتم. سه ماه و نیم گذشته بود و ما می‌توانستیم با هم ازدواج کنیم، اما چون محسن زن و همسر داشت برای این‌که آنها متوجه نشوند مرا به عقد خودش درنیاورد . ما برای مدت کوتاهی صیغه‌ای، به عقد هم درآمدیم. بعد از آن بود که محسن برای من خانه‌ای اجاره کرد.

از روز حادثه بگو چطور شد که محسن پدرش را کشت؟

من و محسن برای تفریح و گردش گاهی به آن گاوداری متروک می‌رفتیم چون جای دیگر نمی‌توانستیم برویم. محسن می‌گفت اگر کسی ما را ببیند و به همسرم بگوید زندگی‌ام بر باد می‌رود. روز حادثه هم محسن من را به گاوداری برد. مدتی بود در آنجا بودیم که محسن به من یک گوشی تلفن همراه داد. او گفت وانمود کن شماره را اشتباه گرفتی و فکر می‌کنی من پشت خط هستم. بگو «محسن من در گاوداری منتظرم.» من هم این کار را کردم . محسن به من گفته بود کسی که با او صحبت کردم دوستش است و می‌خواهد او را با این ترفند به اینجا بکشاند تا طلبش را از او بگیرد. دقایقی بعد آن مرد آمد، تا مرا دید به من حمله کرد. محسن برای این‌که جلوی او را بگیرد با چوب ضربه‌ای به سرش زد و بعد هم در درگیری او را کشت.

ادعا کردی که نمی‌دانستی مقتول پدر محسن است. کی متوجه این ماجرا شدی؟

چند روز بعد از این حادثه من به محلی رفتم که خانه محسن در آنجا بود. می‌خواستم آدرس خانه پدرش را پیدا کنم و به او بگویم محسن کسی را کشته است که یکی از کسبه محل که به سراغش رفته بودم به من گفت محسن پدرش را کشته و حالا در زندان است. آن موقع بود که فهمیدم آن شخص پدر محسن بوده است.

در دادگاه مدعی شدی که از ماجرای قتل خبر نداشتی، چرا با محسن همکاری کردی؟

من واقعیت را گفتم. از ماجرا، قتل و این‌که آن شخص کیست خبر نداشتم. محسن از من سوءاستفاده کرد. من می‌خواستم به محسن کمک کنم شاید که این کار مهر مرا در دل او بگذارد و با من ازدواج کند و از این بلاتکلیفی و بدبختی بیرون بیایم، اما او مرا در دام خود انداخت تا به هدف پلیدش که همان کشتن پدرش است برسد.

خانواده‌ات در این باره چه می‌گویند؟

در این مدت آنها حتی یک بار هم به دیدن من نیامده‌اند. چندین بار با مادرم تلفنی صحبت کرده‌ام اما پدرم اجازه نمی‌دهد که او به دیدن من بیاید. پدرم مرا طرد کرده است.

حالا اگر تبرئه شدی و از زندان آزادت کردند چه می‌خواهی بکنی؟

نمی‌دانم، شاید به خانه پدری‌‌ام بازگردم و با آنها باشم البته اگر پدرم مرا قبول کند و با عصبانیت مرا پس نزند. به پدرم می‌گویم که از کارهایم پشیمان هستم و می‌خواهم دوباره به زندگی سالم بازگردم اگر او قبول کند من قول می‌دهم دیگر دست از پا خطا نکنم.

داوود ابوالحسنی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها