پرسه در بن‌بست

نامه‌ای که می‌خوانید نامه عجیبی است از آدمی که شاید به نوعی خاص ترین اسم را برای خودش گذاشته است: «مطرود» این دوست خوب ما از اشتباهات گذشته‌اش نوشته است و این که حالا پشیمان است، اما نکته جالب و در عین حال ناراحت‌کننده‌اش این است که او هیچ تلاشی برای بهتر شدن وضعیتش نمی‌کند. او با این که می‌داند چه اشتباهاتی کرده، ولی معلوم نیست چرا با گفتن یک جمله ساده «حال و حوصله ندارم» هر تحرک و تلاشی را برای آینده‌اش منتفی می‌داند. ما که از خواندن نامه‌اش کلی تعجب کردیم. خودش فکر می‌کند با 25 سال سن هنوز رای جبران فرصت جبران دارد، ولی راستش را بخواهید ما که فکر می‌کنیم خیلی هم دیر شده. شاید بهتر باشد او هر چه زودتر یک فکری به حال خودش بکند. استعدادهایش را بشناسد و بالاخره تلاش کردن را شروع کند. ما نگرانیم دوست عزیز! دست از این حس و حال بردار. یک نهیب به خودت بزن و یاعلی بگو.
کد خبر: ۲۴۷۷۵۲

او منتظر نامه‌های شما است. بی‌خبرش نگذارید:

بدون مقدمه می‌روم سر اصل مطلب: بد دردی است که نتوانی حتی یک تصمیم درست بگیری. من نه آدم بلندپروازی هستم و نه آدم کوته‌فکری فقط یکی از مشکلات من این است که می‌ترسم. حالا ترس از چه چیز نمی‌دانم! شاید هم می‌دانم، ولی خودم را به ندانستن می‌زنم. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چه خوب می‌شد اگر من هم خودم را به بی‌خیالی بزنم. نمی‌دانم شاید هم تا حالا آنقدر خودم را به بی‌خیالی زده‌ام که در سن 25 سالگی هیچ خبری از خودم ندارم. نه شندرغاز پول و سرمایه‌ای و نه حرفه و فنی و نه تحصیلاتی. همیشه هم پس از فکر کردن بسیار زیاد، افسوس می‌خورم به خاطر انجام همه کارهای گذشته‌ام و پشیمان می‌شوم. حیف کسی نبود که محکم توی سرم بزند و راه آینده را نشانم بدهد. سال دوم راهنمایی برای اولین بار فکر ترک تحصیل به سرم زد. از درس خواندن خسته شده بودم. از رفتار تعدادی از معلمان و بچه‌ها بدم می‌آمد. آدم درسخوانی هم نبودم ولی تنبل هم نبودم آخرش با تلاش تعدادی از معلم‌ها و بچه‌ها ادامه تحصیل دادم ولی هنوز فکر ترک تحصیل به کلی از ذهنم بیرون نرفته بود. تا سال اول دبیرستان که با 3 تجدیدی مواجه شدم. بالاخره شهریور ماه امتحان دادم و قبول شدم، ولی معدل کل‌ام 11 شده بود و در نتیجه برای هیچ رشته‌ای نمره نیاوردم. خلاصه مشاور دبیرستان گفت، امتحان ریاضی و ادبیات را اواخر شهریور بدهم تا با آوردن حداقل نمره (12)‌ بتوانم در رشته ادبیات و علوم انسانی درس بخوانم، ولی من قبول نکردم و درس خواندن را رها کردم. بدون این که به فکر آینده باشم. حالا پس از 8 سال فقط می‌توانم بگویم حیف! چه روزهای خوبی را می‌توانستم با صبر و حوصله درس را ادامه دهم، ولی حالا پشیمان هستم. کاش آن زمان یکی مرا مجبور می‌کرد که ادامه تحصیل بدهم تا در این دوره و زمانه لااقل یک دیپلم داشته باشم، ولی حالا که فکرش را می‌کنم، فقط افسوس می‌خورم و فریاد ندامت سر می‌دهم، اما چه سود؟ شاید در جواب من بگویید که مرد حسابی حالا هم دیر نشده، تازه 25 ساله هستی و می‌توانی باز در کلاس‌های شبانه ادامه تحصیل بدهی. خیلی‌ها با این که سنشان از تو هم بیشتر است، در کلاس‌های شبانه در حال تحصیل هستند و... می‌دانم گوشم از این حرف‌ها پر است، ولی من حالا 8 سال است که از درس و کتاب و مدرسه دور هستم. در ضمن راستش را بخواهید، حال و حوصله‌اش را هم ندارم و مغزم دیگر کشش سابق را ندارد، هر چند آن زمان که در مدرسه روزانه عادی هم درس می‌خواندم، سالی نبود که 2 یا 3 تجدیدی نیاورم، ولی خب آخرش هر جور که می‌شد شهریور قبول می‌شدم ولی حالا دیگر نه که نتوانم ولی دیگر اعصاب ندارم.

از وقتی که ترک‌تحصیل کردم آدمی نبودم که دنبال شغلی بروم و کار و حرفه‌ای یاد بگیرم، چون از پادویی و دستور شنیدن از این و آن اصلا خوشم نمی‌آمد. دوست داشتم و دارم که اگر بخواهم کار بکنم با رفاقت و دوستی با صاحب کار، کار بکنم. با رفاقت و دوستی نه پادویی و عرق ریختن الکی به اسم شاگردی تا آخر سر فقط شندرغاز با منت کف دستم بیندازد، جوری که انگار به فقیر صدقه داده است. برای همین در این 2 سالی که نزد یک آدم نسبتا پولدار پادویی و کارگری می‌کردم، بهم خیلی سخت گذشت و آخرش هم با بی‌معرفتی و بی‌اعتنایی از آنجا بیرون رفتم. وقتی پسربچه نوجوانی را می‌بینم که در مکانیکی چقدر ماهر مثل یک اوستا آچار به دست است توی سر خودم می‌زنم. آره واقعا من لیاقت ندارم! این نوجوان لااقل استعداد و هوش دارد، ولی من ندارم. وقتی پسر بچه‌ای را می‌بینم که ده سالش است ولی چقدر خوب با کامپیوتر کار می‌کند، باز توی سر خودم می‌زنم. مگرمن چه چیزی از آن نوجوان کم دارم؟ نمی‌دانم. درست است حالا سن زیادی ندارم و تازه جوان شده‌ام، ولی برعکس قیافه جوانم درون پیر و خسته‌ای دارم و نمی‌دانم چه کنم. مدام به خودم تلقین می‌کنم از این ساعت و از این روز دیگر زودرنج نخواهم بود، ولی با یک حرف یا رفتار زود جوش می‌آورم. زود تحت تاثیر قرار می‌گیرم و با یک رفتار خوب طرف مقابل او را دوست و یار خودم می‌بینم، با یک رفتار بد طرف از او متنفر می‌شوم. هر چند مدتی است که همه را به یک چشم می‌بینم و بدبین هستم. به هر حال خیلی افسوس می‌خورم و نمی‌دانم چه کنم... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها