دو سه نکته درباره «ما همه خوابیم» آخرین فیلم بهرام بیضایی

سیب دوست دارید یا فیلم؟

ما باید کدام فیلم را داوری کنیم؟ فیلمی که براساس فیلمنامه اصلی ساخته شده؟ فیلم محصول تهیه‌کننده‌ها را که به شکل هجویه‌ای بر فیلمفارسی‌های این سال‌ها پرداخت شده؟ یا نه، اصلا قصه اصلی همین پشت صحنه فیلمسازی در ایران و زد و بندهاست؟
کد خبر: ۲۴۷۷۴۲

قدیمی‌ها می‌گفتند سیب را بیندازی بالا هزار تا چرخ می‌خورد تا برسد زمین. قدیمی‌ها کلا اغراق کارشان بود و وقتی می‌گفتند هزار، منظورشان پنج بود مثلا. ولی این عدم تعهد به واقعیت‌های اجتماعی متاسفانه تنها اشکالشان هم نبود. آدم می‌تواند تصوری از اعداد نداشته باشد و همین طور لب جوی بنشیند و گذر عمر ببیند و خلاص، ولی مثلا حتما باید تصور درست و درمانی از سیب و امثال سیب داشته باشد تا حین یک عمر تماشای آب روان دست‌کم از گرسنگی نمیرد. فرض کنیم سیب را دادیم دست قهرمان پرتاب وزنه دنیا و او هم چنان بالا انداختنی که روی پیران جمع زمین نیفتد، نکته این است که اصلا سر و ته و این ور و آن ور این میوه بهشتی چه فرقی با هم می‌کنند؛ تهش سیب هر جور بنشیند زمین همانی است که هست ، شکلش هم یک جور است، همان جور همیشگی. قرمز باشد یا سبز، کال یا رسیده.

حالا همه اینها درست، تکلیف‌تان را با قدیمی‌ها روشن کرده‌اید. بعد یک روز عصر آنقدر دچار بیکاری خاصی هستید که هوس می‌کنید بروید سینما. بد است آدم شال و کلاه کند و به عالم و آدم فخر فعالیت‌های فرهنگی‌اش را بفروشد و سوار ماشین شود و توی صف بایستد و پول بدهد و برود توی سالن سینما و آن وقت تازه وسط تاریکی به این نتیجه برسد که با این که حرفش را در مورد سیب و باقی رفقا ردخور ندارد ولی باز هم قدیمی‌ها یک چیزی می‌دانسته‌اند که همچون حرف‌هایی زده‌اند، حکمتی داشته است.

حالا برویم سراغ «وقتی همه خوابیم.» یک گروه آدم دارند فیلمی می‌سازند. نیم ساعت اول فیلم اصلا شروع همین فیلم در حال ساخته شدن را دیده‌ایم. بعد کم‌کم وارد پشت صحنه ساخت فیلم می‌شویم. سه تهیه‌کننده‌اش در پی پول و سود بیشتر مدام تغییراتی در گروه بازیگران می‌دهند و می‌خواهند جابه‌جای فیلمنامه هم براساس خوشامد آدم‌های تازه آمده عوض شود. از اینجا به بعد به صورت موازی تکه‌های فیلم در حال ساخته شدن را می‌بینیم هر بار چند تایی از نماهای قبلی که حالا دوباره فیلمبرداری شده و همچنین دو سه سکانس جدید و نیز پشت صحنه و اتفاقاتش را. بعد می‌رسیم به لحظه فیلمبرداری صحنه پایانی این فیلم تغییر یافته که شده یکی از همان پایان‌ خوش‌های آبکی فیلمفارسی‌ و تصادفا دو قدم آن‌ورترش همه تبعیدشدگان فیلم کارگردان و دو بازیگر اصلی که یکی‌شان فیلمنامه‌نویس فیلم هم بوده برای قرار شامی جمع شده‌اند و ناظر این صحنه‌اند و درمانده و مستاصل دارند حرص می‌خورند. دیگر همه چیز برایشان تمام شده. «وقتی همه خوابیم» می‌توانست همین جا تمام شود ولی نیم ساعت پایانی فیلم یک اختتام امیدوارانه است: به رغم همه مشکلات و موانع و کارشکنی‌ها و آدم‌های بد و احمق و خبیث، آن فیلمنامه اولیه هم بالاخره به تصویر درمی‌آید و ما تا به انتهایش را می‌بینیم، تا به پایان بسیار تلخش را که هیچ ربطی به آن پایان باسمه‌ای قبلی ندارد.

خب، سوال اولی که برای آدم پیش می‌آید این که ما باید کدام فیلم را داوری کنیم؟ فیلمی که براساس فیلمنامه اصلی ساخته شده؟ فیلم محصول تهیه‌کننده‌ها را که به شکل هجویه‌ای بر فیلمفارسی‌های این سال‌ها پرداخت شده؟ یا نه، اصلا قصه اصلی همین پشت صحنه فیلمسازی در ایران و زد و بندهاست و نمایش آن دو نتیجه‌ای که حاصل شد‌ه‌اند صرفا محملی است برای توضیح این که با این وضعیت و وسط این بلبشو از چی به چی می‌رسیم؟

عجالتا تا پیش از انتخاب قطعی بیاییم یکی یکی همه اینها را مرور بکنیم. فیلمنامه‌ای که پرندپایا نوشته و گروه نازنین اصلی قرار بوده بسازند (و در نهایت هم ما شکل به فعل درآمده‌اش را می‌بینیم)‌ دو سه تا اشکال مختصر دارد. اول این که شکل کارگردانی‌اش ضدقصه خود فیلم است. داستان «ما همه خوابیم» پرندپایا یک معمای ساده و کم‌پیچ و خم است که قرار است مثلا در طول کلش دو تا برگ به تماشاگرش بزند.

اولی این که زن قصه می‌خواسته آدم سابقه‌دار فیلم نه یک نفر سوم بلکه خود او را بکشد، دومی هم سکانس آخرش است که می‌فهمیم دیگر از آدم خوبه فیلم ناامید شده و حالا نقشه‌ای کشیده تا سه تا آقای بد‌غیرت ریاکار حقه‌باز کاسب پول‌دوست فیلم، کلکش را بکنند.

اینها همه یعنی این که فیلم قرار است یک قصه مشخص معمایی تعریف کند و بنابراین باید یک جوری تعریف کند که ما تمام مدت حواسمان به داستان و به پرده و به روابط و به اتفاقات باشد. ولی کارگردانی آقای کارگردان فیلم که نقشش را هدایت هاشمی بازی می‌کند این طور نیست (و به طریق اولی یعنی کارگردانی خود آقای بیضایی این طور نیست)‌. کارگردان این بخش در تک‌تک نماهای بشدت کار شده و طراحی شده فیلم تابع یک قاعده است: این حس در تماشاگر القا شود که صحنه فقط این نیست، چیزی فراتر از همین قصه معمولی است، صحنه معناها و دلالت‌های بیشتر و مهم‌تری دارد که فقط با دقت بسیار و کشف کدهای فیلم به چنگ می‌آید. ما مدام حواس‌مان را جمع می‌کنیم که بفهمیم این که یکهو کسی می‌چرخد رو به دوربین، این که وسط یک گفتگو تصویر ناگهان از زاویه نامتعارفی صحنه را قاب می‌گیرد، این که با یک تکان کوچک بر یک نفر نما سریع برش می‌خورد به نمای معکوسش، همه اینها یعنی چه و خود قصه کم‌کم در نظرمان بی‌رنگ می‌شود بس که می‌کوشیم آن ناپیداهای مهم‌تر فیلم را پیدا کنیم. می‌فهمیم کلی تقارن‌های دو تایی در فیلم هست، چند تایی ارجاعات اسطوره‌ای قصه را تشخیص می‌دهیم و از ظواهر هم این طور نتیجه می‌گیریم که قطعا بیشتر از اینهایند، نشانه‌های فیلم را جابه‌جا می‌بینیم و کم و بیش جسته و گریخته درمی‌یابیم که مثلا این یعنی الان دیگر تنها شده و این یعنی بارقه عشق، این یعنی خطر، ولی تاکیدی که روی همه اینها است مانع می‌شود با خود قصه همراهی و همدلی کنیم. جزییات خود ماجراها از کفمان می‌رود و دست آخر فقط یک توده بی‌شکل از کلیات داستان در ذهنمان می‌ماند. ظرایف و افت و خیز قصه برای‌مان مهم نشده. کارگردانی بین ما و قصه ایستاده.

دومین مشکل این که اساسا خود این قصه واقعا چندان اهمیتی ندارد. از همان ابتدا سوال این است که اگر کسی می‌خواهد خودش را بکشد چرا چنین راه پیچیده و دور از ذهنی انتخاب می‌کند، خب چهار تا قرص بخورد و تمام دیگر. فرض کنیم نه و جراتش را ندارد. توی این شهری که دارد توی فیلم به این سیاهی و پر از آدم‌های ناجور و پشت‌هم‌انداز تصویر می‌شود اصلا نباید پیدا کردن آدمی که صاف و ساده پولی بگیرد و کسی را بکشد که نباید سخت باشد؛ دست دراز کنید و هر چه که آمد خوب است. تازه نقشه دوم از اولی هم غریب‌تر است.

حالا اصلا این آدم نشد یکی دیگر؛ چرا برگزاری آن مراسم آیینی عجیب و غریب پای سر در سینمای سوخته و اصلا آن سه تا دیوانه چرا بین آن همه شلوغی و جمعیت چنین کاری می‌کنند، صبر کنند چهار تا خیابان آن‌ورتر، جایی خلوت‌تر، اصلا توی خانه‌ای که حالا دیگر می‌دانند کجاست. این قصه اهمیتی ندارد چون نمی‌شود باورش کرد، نمی‌شود منطقش را دریافت و آدم به نظرش می‌آید کلا همه چیز بهانه این است که شخصیت‌ها آن دیالوگ‌ها را تحویل آدم بدهند.

سومین مشکل هم خود این دیالوگ‌هاست. در تمام دنیا یک دسته کتاب‌هایی وجود دارند که جملات قصار سینمایی نقل می‌کنند؛ فلان جمله‌ای که مثلا همفری بوگارت در فلان فیلم هاوارد هاکس گفته. معمولا در هر کتابی هم نهایت بخت یک فیلم چهار پنج تا جمله این جوری است، اما اگر یک فیلم تمام هم و غمش را گذاشته باشد سر این که حتی یک جمله غیر این شکلی نداشته باشد آدم بعد مدتی از خودش می‌پرسد این آدم‌ها بالاخره کی دست برمی‌دارند و حرف‌هاشان را با هم می‌زنند؛ اینها که همه‌اش رو کم کنی و متلک گفتن است و مسابقه این‌که کی جملات پرمغزتری توی صورت دیگری پرتاب می‌کند. این دیالوگ‌ها انگار مدام دارند روایت را به تعویق می‌اندازند. به تماشاگر می‌گویند صبر کن فعلا این کل‌کل حساس و خطیر تمام شود و بعد برویم سراغ قصه و نکته این است که سراغ قصه هم نمی‌رویم. دیالوگ‌ها همین طور ادامه دارند و لابه‌لایشان باید با ذره‌بین جستجو کنیم تا یک اشاره مستقیم به قصه بیابیم و بچسبیمش و دریابیم بالاخره کجای ماجرا ایستاده‌ایم. دیالوگ‌ها اینجا برخلاف معمول، قصه را پیش نمی‌برند، تا حد ممکن متوقفش می‌کنند.

اینها تنها اشکالات این تکه که قرار است تکه درست و خوش ساخت و حرفه‌ای فیلم باشد نیستند ولی فعلا رها کنیم برویم سر وقت بخش‌های دیگر. فیلم نهایی محصول تهیه‌کننده‌ها یک هجویه خیلی خنک است بر سر و شکل و ساخت فیلمفارسی‌ها؛ اتفاقا ضدهدف خودش عمل می‌کند چون آنقدر در تمسخر و مصنوع نمایاندن جزء جزء این فیلم‌ها اغراق می‌کند که اساسا رابطه‌اش را با این آثار از دست می‌دهد. یادش می‌رود که خود فیلمفارسی هم تحول و تطوری داشته و هوش نزد سازندگان و تولیدکنندگانش بوده که این همه مدت پاییده. تماشاگران «ما همه خوابیم»‌ همان تماشاگران فیلمفارسی‌های پرفروش دوروبرند و اگر از اثر استاد خوش‌‌شان آمده یعنی آن را متضاد با سلایق و علایق دیگرشان یکی همان فیلمفارسی‌ها ‌ نیافته‌اند. این بخش از «ما همه خوابیم» هجو فیلمفارسی نیست، فانتزی بی‌رمقی است شبیه دو رده انبوه میان پرده‌های طنز تلویزیونی؛ همین درونمایه و موضوع.

قصه پشت صحنه هم جدا از همین اغراق‌ها یک مشکل مشخص دارد: فاقد اوج و فرود و کشمکش است. کسانی می‌خواهند کسانی دیگر را از سرکاری بیرون کنند و این کار را هم می‌کنند، خیلی راحت و بی‌دردسر. هیچ کدام از آدم‌‌های گروه دوم هم اعتراض یا مقاومتی نمی‌کند. بروم، خب، باشد، می‌روم. خواهش می‌کنم کس دیگری هم به پای من نسوزد و از من دفاع نکند.

قصه جذابیت دراماتیک ندارد، فقط شرح مظلومیت است و این که این آدم‌های خوب و محترم و بی‌گناه دارد چه بلایی سرشان می‌آید. قبول، ولی اگر خودشان راضی‌اند و آن طرفی‌ها هم راضی‌اند دیگر چرا باید کلی وقت شاهد جزییات این توافق کامل دو جانبه باشیم؟

و خب، البته همه اینها می‌‌توانست به این بدی هم به نظر نیاید. اگر و فقط اگر بازیگر نقش اصلی زن فیلم این آدم نبود، بازیگری که به خواست کارگردان یا به رغم اراده او مهم نیست ‌در هر لحظه تا جایی که می‌تواند پتانسیل‌های نهفته‌ فیلم را می‌گیرد و خنثی می‌کند، بازیگری که تمام مدت در چهره و در صدایش هیچ حس و حالی نیست، جمله‌ها را جوری تند می‌گوید انگار غذایش روی گاز است و دارد ته می‌گیرد و باید برود و حتی حین مکالمه تلفنی هم مجال نمی‌دهد فکر کنیم آن سوی خط یک بدبختی است که دارد یک چیزهایی هم می‌گوید، «ما همه خوابیم» ‌با یک بازیگر دیگر قطعا بدل به شاهکار نمی‌شد یا حتی نجات نمی‌یافت، اما با اطمینان می‌شود گفت که تماشایش دیگر این قدر هم عذاب‌آور نبود.

قدیمی‌ها بیراه نمی‌گفتند. هر چرخ یک سیب می‌تواند چیزی را دگرگون کند: یک بازیگر، رویکردی در گفتگو‌نویسی، یک نوع کارگردانی پرادای خاص، اما کماکان همه حق را هم نباید به قدیمی‌ها اعاده کرد. نهایتا که سیب سیب است دیگر، قرمز باشد یا سبز، کال یا رسیده و نمی‌شود ازش انتظار مثلا پرتقال یا گلابی هم داشت. جز این شاید اصلا کسی به کل سیب دوست نداشته باشد و به نظرش هیچ جوره و هر چرخی هم که بخورد نهایتا چیز دندان‌گیری نشود، حالا قرمز باشد یا سبز، کال یا رسیده.

آرام احمدی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها