در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«ناصر» در «قرمز»
با این 3 تصویر خیلی خوب میشود او را و تضادهای شخصیتیاش را شناخت:
تصویر اول: هستی: تو مغزت کوچیکه، نمیتونی بفهمی/ ناصر: اگه مغزم کوچیک نبود عاشق تو نکبت نمیشدم/ هستی: مردهشور عشقتو ببرن. این نشونی عشقته، دیوانه / ناصر: تقصیر خودته. بهش بگو دیگه به خونه ما تلفن نزنه. من وقتی اون مرتیکه با تو حرف میزنه دیوونه میشم. میفهمی چی میگم، دیوونه میشم/ هستی: تو فکرت بیماره. با تو نمیشه زندگی کرد/ ناصر: کجا/ هستی: میخوام برم/ ناصر: غلط میکنی بری...
تصویر دوم بلافاصله پس از آن جدال اولیه:
ناصر: هستی، منو ببخش. دیگه دست روت بلند نمیکنم... قول میدم... از شمال که برگردیم تهرون، طلایی که میخواستی برات میخرم.../ هستی: تو نمیتونی منو با پول بخری. من زنی نیستم که کتک بخورم، طلا بگیرم/ ناصر (بلند و عصبی:) پس تو چه جور زنی هستی؟ از من چی میخوای؟/ هستی: طلاق/ ناصر (با صدای بلند:) میخوای طلاق بگیری زن اون مرتیکه شی/ هستی: خسته شدم از دست این فکرات... خسته شدم/ ناصر (داد میزند:) جوابمو بده. میخوای طلاق بگیری زن اون مرتیکه شی؟/ هستی (داد میزند:) آره آره آره/ ناصر سیلی محکمی به گوش هستی میزند.
تصویر سوم، کمی بعد ولی در همان موقعیت زمانی:
ناصر: نکبت عوضی، برای چی تو کلهات فرو نمیره، من الاغ عاشقتم...
این سه تصویر که مکرراً تکرار میشود به خوبی تزلزل شخصیت روانپریش و بیمار ناصر را نشانمان میدهد، شوهری که عاشق همسرش است و در این شکی نیست اما این عشق پروریده نیست. او دیوانه تملک هستی است نه دوستدار او به عنوان انسانی ذیشعور و صاحب اختیار و فهم و درک. از ناصر بدمان میآید اما دلمان هم به حالش میسوزد. وقتی حمله میکند از او میترسیم و وقتی التماس میکند عمیقا حس ترحممان را برمیانگیزد. چه بسا بیش از هستی، خودش از این بیماری شخصیتی دردناک خود رنج میبرد و خودش هم خوب میداند درمان دردش تنها مرگ است. اما او آنقدر خودخواه هست که بخواهد همسر و دخترش را هم در این سرنوشت محتوم خود شریک کند. آنچه رابطه او را با خانوادهاش هولناک کرده همین گردش حالاتش است از عشق به جنون، از جنون به عشق و بغض و گریه و التماس و از این گریه و التماس هم دوباره به جنونی این بار خطرناکتر که حتی میتواند او را از نگهبان امنیت خانواده به مهمترین تهدیدکننده و برهم زننده این امنیت و آرامش بدل کند. اما او هم قربانی است. قربانی بیاعتمادی دیگری و روانپریشی بیمارگونه دیگری که در این کلام خود او هنگام شکنجه هستی به خوبی پیداست: «این ترکه میراث پدرمه. وقتی میومد خونه همیشه دستش بود. با این ترکه میومد بالای سرم میگفت: ایست خبردار. من از ترس ایست خبردار میایستادم. بعدش میگفت: پسر کجا بودی...؟ هیچ جا پدر... با کی بودی...؟ هیشکی پدر... سیگار کشیدی...؟ نه پدر... دهنتو واکنها کن... (ناصر دهانش را باز میکند) اون پشت چی کار میکردی...؟ هیچ کار پدر... تو اتاق با کی بودی...؟ هیشکی پدر... خندیدی...؟ نخندیدم پدر... باهاش رابطه داشتی...؟ نه پدر... خطا کردی...؟ نه پدر... (داد میزند) دروغ میگی... دروغ میگی...» و اینچنین است که ناصر پس از مرگش هم ما را در این تعلیق شوم نگه میدارد که آیا با مرگ او، این میراث شومش هم با او مرده یا نه؟
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: