خروج از باتلاق

پرونده ماجرا شخصیت‌ها؛ مریم ب: زندانی سابق سوسن، منیژه ،مینا و حمیده: هم‌بندهای مریم میثم؛ پسر همسایه منصور؛ شوهر مریم کاظم؛ عموی مریم زمان آغاز ماجرا؛ 1377 مکان: تهران، کاشان، اصفهان
کد خبر: ۲۴۶۲۷۲

سوسن گفت: پدرم معتاد بود. منیژه پی حرف او را گرفت: حیف اسم پدر که روی او بگذارم. می‌خواست من را... صدایش لرزید مینا او را در آغوش گرفت و گفت امان از شوهر بد. نامرد کتکم می‌زد. سیاه و کبودم می‌کرد. طلاق که گرفتم خانواده‌ام هم من را طرد کردند. چه باید می‌کردم یک زن تنها در این شهر درندشت که همه برایت دندان تیز کرده‌اند. حمیده چشمهایش را گرد کردو گفت خودت را اذیت نکن عزیزم. همه ما وضع‌مان یک جور است. همه بدبخت و بی‌کس و کار هستیم. مریم گوشه تخت نشسته و زانوهایش را بغل کرده بود. هیچ حرفی نزد. غرق در افکار خودش بود. او نمی‌دانست چرا این طور شد نه پدرش معتاد بود، نه مادرش خیانتکار و نه ازدواج کرده بود. من اینجا چه می‌کنم؟ این سوال در ذهنش تکرار می‌شد. دو سال پیش بود که ماجرا شروع شد. دیپلمش را گرفته بود و از صبح تا شب کاری نداشت بکند جز این که گوشه خانه بنشیند و منتظر شتری بماند که مادرش می‌گفت بالاخره روزی در خانه همه می‌خوابد. حوصله‌اش سر می‌رفت. کلافه می‌شد. زندگی‌اش شده بود‌ مرداب. آب از آب تکان نمی‌خورد. او دنبال هیجان بود. یک کار سرگرم‌کننده، از آن به بعد بود که هر از گاهی با دوستانش به پارک و سینما می‌رفت. پدر این کار را دوست نداشت اما سعی می‌کرد دندان روی جگر بگذارد و خم به ابرو نیاورد. مریم ساعت‌هایی را که با دوستانش می‌گذراند خیلی دوست داشت. احساس می‌کرد زنده است ولی کم‌کم این کار هم برایش عادی شد. دنبال هیجان بیشتری بود. پسری را می‌شناخت به اسم میثم. سر کوچه‌شان زندگی می‌کرد. از سلام و احوالپرسی شروع شد و خیلی زود رابطه‌شان شکل گرفت.

سوسن همان طور که بقچه‌اش را گره می‌زد، گوشه چشمش را پاک کرد و گفت می‌خواست به زور شوهرم بدهد می‌گفت همه مردها عین هم هستند همان بهتر که... بقیه حرفش را خورد. منیژه گفت مرد خوب هم پیدا می‌شود. نمونه‌اش پسرخاله‌ام. من را می‌خواست اما پدرم نگذاشت ازدواج کنیم. مینا باز همان حرف خودش را تکرار کرد و مریم بالاخره زبان باز کرد و زیرلب گفت حق با مینا است. مدتی بعد از این که با میثم دوست شده بود، پسرک او را رها کرده بود مثل یک قوطی آبمیوه له‌اش کرده بود. مینا آنقدر ضربه بزرگی خورد‌ که حتی به فکر خودکشی هم افتاده بود. اگر پدرش می‌فهمید حتما سرش را بیخ تا بیخ می‌برید. اگر مادرش باخبر می‌شد رسوایش می‌کرد. بالاخره تصمیم‌اش را گرفت. یک شب، ساعت 12 بود که جیب پدرش را خالی کرد و از خانه زد بیرون.

حمیده رو به مینا کرد و گفت پدر هر چقدر هم که بد باشد اما قتل کار خیلی بدی است. خودمانیم سوسن جان کار زشتی کردی. حالا نگران نباش مادربزرگت رضایت می‌دهد. سوسن نتوانست بغض‌اش را فرو بخورد. مینا گفت یعنی منظورت این است که می‌رفت خانه یک مرد عملی و زندگی‌اش سیاه و تار می‌شد؟ مریم یکهواز دهانش در رفت که: خب فرار می‌کرد. همه نگاهایشان را به طرف او چرخاندند. خودش منظورشان را فهمید. او فرار کرده بود. اما سرنوشتش فرقی با بقیه نداشت. او هم حالا کنج زندان باید فعلا آب خنک می‌خورد. آن شب که با پول پدرش فرار کرد نزدیک عید بود. نمی‌دانست کجا برود و شب را کجا بخوابد. تا صبح در خیابان‌ها سرگردان بود. روز بعد با دختری به اسم سحر دوست شد. سحر هم فراری بود و آواره.

مریم از حرف‌های تکراری هم‌بندی‌هایش خسته شد. 8 ماه بود که همین‌ها را می‌شنید. بلند شد تا در کریدور کمی قدم بزند. هنوز 10 ماه تا آزادی‌اش مانده بود. بقیه جرم‌شان سنگین‌تر و محکومیت‌شان طولانی‌تر بود و او می‌‌دانست اگر بیرون بیاید روی هیچ کدام از آنها نمی‌تواند حساب کند. پدر و مادرش هم که اصلا از او خبر نداشتند. باز هم همان آش بود و همان کاسه. آوارگی و دربه‌دری اما این بار نمی‌خواست دزدی کند. به خودش قول داده بود به راه راست برگردد. اولین بار که ماشین دزدید هم همین عهد را با خودش بسته بود: این آخرین بار است. برای یک پیکان دست تکان داد‌ و سوار شده بود. راننده پسری بود حدودا 20 ساله. گرم صحبت شدند و مریم به بهانه این که هوس آبمیوه کرده او را از ماشین پیاده کرد و خودش جهید پشت فرمان. چهار روز با آن ماشین در خیابان‌ها پرسه می‌زد و شب‌ها هم توی همان می‌خوابید تا این که بالاخره یک مالخر پیدا کرد وپول خوبی بابتش گرفت. اسکناس‌ها را که شمرد چشم‌هایش برق زد و قولش را فراموش کرد ولی بازمی‌خواست پای حرفش بایستد حتی دنبال راهی بود که به خانه‌شان برگردد. فکر می‌کرد عمو کاظم بهترین راه‌حل است. او می‌توانست وساطت کند اما چه می‌گفت یعنی چه می‌توانست بگوید. تا آن موقع نزدیک سه سالی می‌شد که از خانه فرار کرده بود. عمو کاظم چه دلیل و توجیهی می‌توانست پیدا کند.

و اما باقیمانده حبس هم با همین فکر و خیال و همان حرف‌های تکراری زنان بند گذشت و مریم بالاخره اسم خودش را از بلندگو شنید. با بچه‌ها خداحافظی کرد و از زندان بیرون آمد. سه روز اول را به خیابانگردی گذراند و روز چهارم راهی اصفهان شد. در آنجا با هزار بدبختی و خواهش و التماس در یک مسافرخانه اتاق گرفت ولی روز سوم ناچار شد اتاق را تحویل بدهد. پولش دیگر ته کشیده بود. چاره‌ای نداشت جز این که سراغ عموکاظم برود اما خانه‌اش را بلد نبود. فقط می‌دانست در اداره پست کاشان کار می‌کند. کرایه ماشین تا کاشان بیشتر از پولش بود و با هر راننده‌ای صحبت می‌کرد کسی حاضر نمی‌شد او را مجانی به مقصد برساند. دیگر برایش چاره‌ای نمانده بود جز این که دوباره دزدی کند. باز هم پیمان‌شکنی اما همین یک بار. این جمله در ذهن مریم پیچ و تاب خورد و بالاخره خودش را راضی کرد. به یک مانتوفروشی رفت. سر فروشنده را گرم کرد و او را فرستاد دنبال نخودسیاه بعد هرچه که در دخلش بود برداشت و فرار کرد. این دفعه هم مثل اولین باری که دزدی کرد، نفسش تنگ و ضربان قلبش تند شده بود. با همان پول خودش را به کاشان رساند اما وقتی رسید که اداره‌ها همه تعطیل بودند. سرش را در باغ فین گرم کرد بعد هم سری به بازار زد و از آنجا راهی خانه بروجردی‌ها شد که البته تعطیل شده بود. خیلی به ذهنش فشار آورد تا اسم خیابانی را که عموکاظم در آنجا زندگی می‌کرد به یاد بیاورد اما نتوانست. هیچ مسافرخانه‌ای هم به او اتاق نمی‌داد می‌گفتند باید برود اماکن اجازه بگیرد و مریم از این کار می‌ترسید و همین ترس کار دستش داد. باعث شد او را به جرم ولگردی بگیرند. نامه آزادی‌اش را نشان داد و گفت هیچ جرم تازه‌ای انجام نداده و فقط جایی برای ماندن ندارد و دنبال عمویش می‌گردد. حرف‌ها‌یش فایده‌ای نداشت و او آن شب را بازداشت ماند اما صبح روز بعد آزاد شد. به اداره پست رفت و سراغ عموکاظم را گرفت اما کسی او را نمی‌شناخت. ناامید شده بود و داشت از اداره بیرون می‌آمد که یکنفر صدایش زد از کارمندان قدیمی آنجا بود و می‌دانست کاظم انتقالی گرفته و به اصفهان رفته است. مریم این حرف را که شنید مثل آدم برفی زیر آفتاب وارفت. او برای این‌که خودش را به کاشان برساند دزدی کرده بود و حالا فهمیده بود عمویش در همان اصفهان است. همان‌موقع سوار اتوبوس شد، اما باز هم دیر رسید. تقصیر اتوبوس بود که بین راه پنچر شده بود.

از حرف‌های تکراری هم‌بندی‌هایم خسته شده بودم .  8 ماه بود که همین‌ها را می‌شنیدم . بلند شدم تا در کریدورکمی قدم بزنم . هنوز 10 ماه تا آزادی‌ام مانده بود. ّبه خودم قول دادم به راه راست برگردم.

از این همه بدشانسی تعجب می‌کرد. اگر از همان اول به جای اصفهان به کاشان رفته بود زودتر ماجرا را می‌فهمید لااقل الان یک سقف بالای سرش بود، اما آن زمان آنقدر روحیه‌اش خراب بود که می‌خواست چند روزی را در آرامش بگذارند.

مریم آن شب را در همان مسافرخانه قبلی به صبح رساند و بعد راهی اداره پست شد، اما باز هم اثری از عمو کاظم نبود. همکارانش می‌گفتند بازنشسته شده و الان در تهران زندگی می‌کند. دیگر پولی برای برگشتن به تهران نداشت. حتی نمی‌توانست شکمش را سیر کند. باز هم به فکر دزدی افتاد و این‌بار موقع سرقت از داخل یک بوتیک صاحب مغازه مچش را گرفت و او دوباره به زندان افتاد. 6 ماه را در حبس گذراند. دیگر از خودش بیزار شده بود. احساس می‌کرد در یک بن‌بست گیر افتاده است. دیگر مطمئن شده بود بعد از آزادی باز هم اوضاعش تغییری نخواهد کرد.6 ماه خیلی کند و آزاردهنده گذشت. او در زندان کمی پول پس‌انداز کرده بود. با جارو زدن سلول‌ها و انجام دادن کارهای بقیه زندانی‌ها. با آن پول به تهران برگشت. هرچند ناامید بود، تصمیم گرفت دست از تلاش برندارد، وقتی بعد از یک هفته سرگردانی هیچ نشانی از عمویش پیدا نکرد، دل را به دریا زد و به طرف خانه خودشان به راه افتاد. وقتی می‌خواست زنگ بزند قلبش چنان تند می‌تپید که احساس میکرد عنقریب سکته خواهد کرد، اما بالاخره زنگ زد.

پدر مریم نمی‌‌خواست او را به خانه راه بدهد. مادرش هم دلخور و عصبی بود، اما سعی داشت وساطت کند بعد از یک داد و فریاد مفصل بالاخره مریم وارد خانه‌ای شد که 5/3 سال پیش آنجا را ترک کرده بود. آنقدر از دیدن در و دیوار ذوق‌زده بود که درد سیلی‌های پدر را احساس نمی‌کرد. آن شب با مادرش درد دل کرد و گفت در تمام این مدت زندان بوده، از روز بعد آفتاب ، رنگ تازه‌ای داشت. مادر مریم پدر را راضی کرده بود که درباره گذشته زیاد پرس‌وجو نکند. قرار شده بود خانه‌شان را بفروشند و بروند جایی که کسی آنها را نشناسد تا آن موقع مریم حق نداشت پایش را از خانه بیرون بگذارد.

سه ماه بعد وقتی آپارتمانی در میدان جمهوری خریدند، زندگی مریم رنگ تازه‌ای گرفت. او به خیابان انقلاب ‌رفت. کلی کتاب خرید و شروع کرد به درس خواندن برای کنکور. اتفاقا همان سال در رشته مترجمی زبان انگلیسی قبول شد. روزی که پایش را در دانشگاه گذاشت به این فکر کرد که 5 سال قبل کجا بود و حالا به چه درجه‌ای رسیده است. فکرش را هم نمی‌کرد، این‌قدر احساس خوشبختی کند. تمام هوش و حواسش به درس و دانشگاه بود تا این‌که سال سوم یکی از پسرهای دانشگاه‌ که دوره کارشناسی ارشد را می‌گذراند به اسم منصور از او خواستگاری کرد و وقتی درس هر دوشان تمام شد با هم عقد کردند و به فکر افتادند کار پیدا کنند.

منصور در یک آموزشگاه زبان درس می‌داد و مریم هم خیلی زود در یک شرکت به‌عنوان منشی شروع به کار کرد. آن دو بالاخره پارسال جشن خیلی مختصری گرفتند و زیر یک سقف رفتند. حالا مریم احساس خوشبختی می‌کند. او بتازگی باخبر شد سوسن رضایت گرفته و آزاد شده، چند جایی دنبالش رفت، اما او را پیدا نکرد. این روزها هم دیگر نمی‌تواند زیاد جستجو کند. دکتر گفته باید خیلی مراقب باشد به قول مادرش بار شیشه دارد. باردار است و چند ماه دیگر پسرشان به دنیا می‌آید. او از این‌که توانسته خودش را از باتلاق بیرون بکشد احساس رضایت دارد و همه سعی‌اش این است که خشنودی پدر و مادرش را فراهم کند.

مرجان لقایی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها