سال 1387 سال رو آوردن داستان‌نویسان به رمان بود

نویسندگی به سبک آشپزان ایرانی

داستان کوتاه مثل نیمرو است؛ بالاخره هر کسی یک ‌جوری از پس درست‌ کردنش برمی‌آید. چند سال پیش در یک جلسه مطبوعاتی نویسنده‌ای قدیمی به خانم نویسنده نوآمده‌ای (که کتاب اولش کلی اقبال عمومی به‌دست آورده بود) گفت «رمان اولت خوب است، هیچ حرفی هم تویش نیست، آفرین، ولی راستش کتاب بعدی‌ات معلوم می‌کند چند مرده حلاجی.
کد خبر: ۲۴۵۹۸۹

 هر کسی دست‌کم یک قصه جذاب برای تعریف‌کردن دارد؛ قصه زندگی خودش. این اولی را که نوشتی، حالا از این به بعد که مجبوری قصه بسازی، باید خودت را نشان بدهی.» بعد سخنان این پیشکسوت کسانی دیگر هم حرف زدند و به‌به و چه‌چه و این‌ حرف‌ها و جلسه به خیر و خوشی برگزار و تمام شد. ولی بابت این پایان خوش ضمنا نباید نقش بردباری و ادب نویسنده کتاب موردبحث را هم نادیده گرفت. طی تمام مدت مکالمه پیر در مورد آنچه شخصا در خشت خام می‌بیند، نویسنده جوان فکر می‌کرد همه این‌ حرف‌ها ریشه در حسادتی هم دارد، حسادت این که کتاب او موفق شده و چندتا کتاب آخر استاد محترم را کسی تحویل نگرفته، اما فراتر از این خون داشت خون نویسنده جوان را می‌خورد چون رمانش قصه دختر جوانی بود که از خانه فرار می‌کرد و بعد در طول دو سه روز و شب بعدش چندان هم خوشی نمی‌دید.

جدای تمام حب و بغض‌ها اما نویسنده قدیمی چندان هم بیراه نمی‌گفت. آن نویسنده جوان در این سال‌های بعدتر دوتا کتاب درآورد که هیچ کدام موفقیتی در حد کتاب اولش نداشتند و حالا هم که خودش داور کلی جایزه ادبی است و توی مجلات و روزنامه‌ها نقد می‌نویسد حرف‌هایش خطاب به تازه‌واردها خیلی متفاوت از بیانات چند سال پیش‌تر خطاب به خودش نیست.

رمان را دست‌کم رمان دوم به‌بعد را باید ساخت و پرداخت. نوشتن رمان کار سخت و صعب و هولناکی است. روبه‌روی آدم حجم عظیمی از آدم‌ها و اتفاقات و جزئیات است که حواس آدم تمام مدت باید به تمامشان باشد که ترتیب‌شان درست باشد که زودتر از موقع لازم سر و کله‌شان پیدا نشود، که از یاد نروند و دیر نیایند که توی یک ساختمان عظیم طراحی‌شده سر جایشان باشند، اما نه فقط این، بلکه بجا و به قاعده هم به نظر و به کار بیایند. نوشتن رمان آفریدن تمام و کمال یک دنیا است، دنیایی شخصی و منحصر به فرد که همه چیزش باید با همه ‌چیزش بخواند، اما ضمنا رابطه‌اش را با دنیای بیرون از دست ندهد تا باورپذیر شود. برقرارکردن این تعادل و تعامل میان جهانی مصنوع با دنیای موجود دور و بر، نظام دادن انبوه اجزای یک رمان در دل یک کلیت منسجم، از سخت‌ترین کارهای دنیاست و هنوز توی تمام دنیا به کسی که سر خواستگاری بگوید شغلش رمان‌‌نوشتن است زن نمی‌دهند والا اگر شرکت‌های بیمه رمان‌نوشتن را به رسمیت شناخته بودند الان در کنار کار معدن و چندتایی شغل دیگر جزو مشاغل سخت به‌حساب می‌آمد و درآمدش بدک نبود.

داستان کوتاه اما مثل نیمرو است؛ بالاخره هر کسی یک جوری از پس نوشتنش برمی‌آید. منظور البته داستان‌های کوتاهی است که این‌سال‌ها اینجا رایج شده و آدم روزی 4 تا جدیدش را توی ویترین کتابفروشی‌ها می‌بیند. بورخس و کارور و گلشیری و صادقی را بگذارید کنار. همین کتاب‌هایی را به یاد بیاورید که از فرط نازکی و کم‌ورقی باید برای خواندن عطف‌شان عینک زد. 70 صفحه کتاب را باز می‌کنید و تازه به فهرست که می‌رسید، می‌بینید 14 تا قصه هم هست. آخرین مجموعه داستان ریچارد فورد که 2 سال پیش در فرنگ درآمد 9 ‌تا قصه دارد و اگر حین خواندن نسخه گالینگورش خوابتان ببرد و بیفتد روی صورتتان، امکان خفگی هست. هر آدمی توی زندگی تجربیاتی از سر می‌گذراند یا شاهد چیزهایی است که شاید فکر کند فراتر از تجربه‌هایی شخصی‌اند و ارزش و اهمیت این را دارند که با دیگران هم در میان گذاشته شوند. احتمالا همین‌هایند که باعث می‌شوند کسی به سرش بزند و بخواهد قصه‌ای بنویسد دیگر. در این جهان پیچیده سرشار از آدم‌های پیچیده گرفتار در موقعیت‌هایی چندوجهی و مدام دگرگون شونده یک نویسنده باید چقدر ایجاز داشته باشد که بتواند در 7 صفحه کاغذ قطع رقعی ما را سهیم تجربه‌ای یکه کند و سر آخر هم بتواند ما را ناگزیر کند برای تیزبینی و بصیرت و مهارتش هورا بکشیم؟

داستان کوتاه ایرانی طی این یک دهه اخیر شکل و معنای تازه‌ای پیدا کرده. غالب قصه‌هایی که توی مطبوعات با کتاب‌ها می‌خوانیم صرفا روایت یک تک‌موقعیت ایستایند، یک لحظه، یک آن که تنها عامل محرک داستان، آدم اصلی‌اش، رویارویش می‌شود و در این رویارویی یا اتفاقی برایش می‌افتد یا از گذرش به فهم و درک نویی درباره یک موضوع می‌رسد. موقعیت‌ها پیش نمی‌روند، تغییری نمی‌کنند، آدم‌ها درگیر نمی‌شوند و در نهایت آنچه باقی می‌ماند مقداری توصیف است نه روایت: توصیف موقعیت، توصیف آدم اصلی، توصیف جزییات و توصیف نتیجه برخورد همه اینها با هم. خبری اما از قصه‌گویی و روایت نیست؛ این که کسی با بلدی و ظرافت بکشدمان به درون دنیایی از اتفاقات و موقعیت‌ها و بحران‌ها و شکست‌ها و پیروزی‌ها و استیصال‌ها و امیدها آنچنان که بورخس و کارور و گلشیری و صادقی می‌کشانند. مهم این است که تخم‌مرغ یکی از مواد خام اولیه‌تان برای درست‌کردن غذا باشد نه تنها داشته‌اش. وسط «کتاب مستطاب آشپزی» نجف دریابندری مقداری عکس رنگی اشتهاآور است از نمونه پخته‌شده بعضی دستورالعمل‌های کتاب. آدم حتی بعد از خوردن 3 ‌تا پاچه و 2 تا زبان و یک آبگوشت مغز هم باز با دیدن‌شان گرسنه می‌شود. ورق که بزنید و جلو روید، آن اواخر، عکسی هم هست از یک ظرف رویی کج‌ و کوله که تویش نیمروی نیم‌سوخته‌ای است. اسم آشپز تمام غذاها زیر عکسشان آمده، که دو سه نفر هم بیش‌تر نیستند. آشپز این یکی اما با بقیه فرق نمی‌کند: «دستپخت نگارنده« .»کتاب مستطاب آشپزی» پرورق‌ترین کتاب آقای دریابندری است، اما همه ما ایشان را به عنوان مترجم و منتقد می‌شناسیم. نیمرو هم ممکن است هرازگاه خوب باشد و آدم هوسش را بکند و سر صبح از کلی غذاهای دیگر بیشتر بچسبد، اما به کسی که هر روز و همیشه نیمرو جلوی آدم بگذارد، نمی‌گویند آشپز. بالاخره هر کسی یک‌جوری از پس درست کردن نیمرو برمی‌آید.

اما اگر وجه غالب داستان‌های ایرانی این‌سال‌ها را نیمرو بخوانیم و بر همین روال حاصل کار توبیاس وولف و آلیس مونرو را غذایی رنگین و لذیذ بنامیم پس مناسب‌ترین استعاره برای نوشتن رمان تدارک میز عروسی است: سفره‌‌ای دراز از اطعمه و اشربه که باید در عین چشم‌نوازی و اغوای اشتها همخوانی و تناسب اجزایش نیز فراموش نشود، مبادا ناخنک مهمانی به دوتا از غذاها هاضمه‌اش را بهم بریزد و مجاور ملتمس خلایش کند، مبادا مزه دسر بعد سالاد کسی را به فکر بیندازد که با این سلیقه‌ای که داماد دارد عروس هم قاعدتا چندان تعریفی نیست، مبادا موقع خداحافظی یکی از پدر عروس بپرسد تصادفا آن حوالی چلوکبابی خوب سراغ دارد یا نه؟

داستان‌های کوتاه ایرانی این‌سال‌ها قمارهای کوچکی بوده‌اند با برد و باخت‌های اندک. میزهای هیجان‌انگیز میزبان قمارهای حسابی اما کم‌تر بوده‌اند، میزهایی که تماشاگرانش ستایش‌های پرشور نثار می‌کنند و رقت‌های پرتمسخر می‌آورند، میزهایی که پایش بازی زندگی جریان دارد، تمام‌قد و واقعی و بی‌رحم.

1387 سال‌ رمان‌نویسی ایران بود. نسبت رمان‌های ایرانی منتشر شده به مجموعه داستان‌ها بسیار بیشتر شد و داستان‌نویسی ایران بی‌شک گامی به جلو برداشت. چندتایی از نویسندگانی که قبلا مجموعه داستان‌هایی ازشان خوانده بودیم نخستین رمان‌شان را منتشر کردند (فرشته احمدی و مرجان شیرمحمدی و لادن نیکنام مثلا)، نخستین کتاب‌های برخی از داستان‌نویسان هم رمان بود و مستقیم از همین طریق پا به عرصه گذاشتند (غلامرضا رضایی و فرهاد جعفری و احسان نوروزی و سارا سالار و از همه جذاب‌ترشان احمد پوری که بعد عمری ترجمه جاذبه رمان‌نویسی گریبانش را گرفت) و نویسنده‌هایی هم رمان چندمشان را منتشر کردند (رضا امیرخانی، جعفر مدرس‌صادقی، مهسا محب‌علی و بلقیس سلیمانی برای نمونه.) پچپچه‌های شهر خبر می‌دهند که تا نمایشگاه کتاب اردیبهشت‌ دست‌کم هفت هشت تایی رمان دیگر هم در راهند.

این کمیت نشان خیلی‌چیزهاست، نشان‌ این که ادبیات ایران دارد نویسنده‌های واقعی و ماندنی‌اش را پیدا می‌کند و می‌شناسد، این که داستان‌نویسی ایران آرام دارد خیز برمی‌دارد که تفنن‌ها را اعتنای چندانی نکند و به آن کسانی که با جدیت آمده‌اند بمانند و داستان‌نویسی حرفه‌شان است اقبال نشان می‌دهد، این که فرم و ساختار و قصه‌گویی و روایتگری دارند جایگاه درست‌شان را در ادبیات ایران می‌یابند ضمن این که همین اهمیت‌یافتن رمان احتمالا باعث می‌شود ذائقه مخاطبان ایرانی تغییراتی کند و داستان‌های کوتاه ایرانی هم از این قالب ایستای فعلی برگذرند و نزدیک شوند به آن‌چیزی که قالب کار بورخس و کارور و گلشیری و صادقی بود، آنچه ما برپایه کار همینان داستان کوتاه می‌خوانیم. داستان‌نویسی ایرانی انگار کم‌کم به جایی رسیده که آدم‌هایش دیگر از نیمرو درست‌کردن مدام زده شده‌اند، دیگر 4 تا غذای مشخص راضی‌شان نمی‌کند و قناعت را رها کرده‌اند: داستان‌نویسان ایرانی به آشپزی حرفه‌ای رو آورده‌اند.

دنیای غریب رمان‌نویسی

رمان‌نویسی کار خطیری است، بازی بزرگی است، اگر ببرید می‌شود تا مدت‌ها هیچ باختی عین خیالتان نباشد و آدم‌ها هم همیشه احتمال بدهند ممکن است باز یک ‌بار دیگر برنده شوید، ولی اگر ببازید دیگر فقط یک بازی را نباخته‌اید، آینده‌ای برای خودتان ساخته‌اید که تویش فقط باید بدوید تا آدم‌ها دوباره اعتنایتان کنند و جدی‌تان بگیرند.
داستان‌های کوتاه ایرانی این سال‌ها حاشیه امنیتی دارند که رمان به‌کل ندارد. توی هر مجموعه‌ای نهایتا 2 تا لحظه خوب و 4 تا حس مشترک هست که آدم‌ها بگیرندشان و دلشان به همان‌ها خوش باشد و نویسنده‌اش را احترام کنند. جزییات رمان اما همگی بعد از مرحله پذیرفته‌شدن کلیت منسجمش به چشم می‌آید و تا پیش از آن اصلا اهمیتی ندارد.

بهرنگ رجبی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها