بازگشت به خانه پدری

کد خبر: ۲۴۵۸۲۴

او هم که مادری فوق‌العاده است، با کمال میل پذیرفت و من به آنجا نقل مکان کردم.

چند هفته اول اوضاع خیلی خوب بود. هر دو سعی می‌کردیم یکدیگر را خوشحال کنیم، در انجام کارها به همدیگر کمک کنیم و با هم خوش باشیم. با خودم فکر می‌کردم واقعا وقتی زندگی در کنار والدین اینقدر خوب است، چرا فرزندان ترجیح می‌دهند که در خانه مستقلی زندگی کنند؟

پس از گذشت چند هفته اول مسائلی ایجاد شد. از آنجایی که خانه فقط یک اتاق خواب داشت، من باید در اتاق پذیرایی و روی مبل می‌خوابیدم.

سال‌ها عادت کرده بودم شب‌ها زود بخوابم و صبح زود بیدار شوم؛ اما مادرم عادت داشت تا دیروقت تلویزیون ببیند و بعد از آن برای خواندن کتاب و خواب به اتاقش برود.

از طرفی من عادت کرده بودم بسیاری از مواد غذایی آماده را بخرم و در منزل وقت زیادی برای آشپزی و آماده کردن غذا‌ها نگذارم؛ اما مادر عادت کرده بود که بیشتر با سبزیجات و مواد غذایی تازه غذا درست کند.

پس اوایل خیلی برایم سخت بود؛ اما پس از مدتی سعی کردم از غذاهای او هم بخورم و در خرید کمکش کنم تا او هم خوشحال شود.

نکته دیگر این بود که در وضعیت جدید، من استقلال چندانی نداشتم و مادر فکر می‌کرد من هنوز بچه‌ام. در مورد این که با چه کسانی با تلفن صحبت می‌کنم و چه می‌گویم، از من سوال می‌کرد؛ حتی در مورد برنامه‌ام با دوستانم می‌خواست نظر بدهد.

در مورد امور مالی نیز اختلاف نظر داشتیم. من می‌خواستم حالا که همسری هم ندارم، درآمدم را خرج خودم و علایقم و فرزندم کنم؛ اما مادر مرتبا در مورد این که زیاد خرج می‌کنم و مثلا این که تازه لباس خریده‌ام و نیاز به لباس جدیدی ندارم یا این که باید بیشتر پس‌انداز کنم، با من صحبت می‌کرد.

مساله دیگر مربوط به زمانی بود که ویل پیش من می‌آمد. او دوست داشت پیتزا و همبرگر بخورد و صدای موزیک را بالا ببرد و با کفش در اتاق راه برود و تمام این چیزها آرامش مادرم را برهم می‌زد.

گاهی احساس می‌کردم در این میان گیر افتاده‌ام، چون هم باید فرزندم را خوشحال نگه می‌داشتم و هم مادرم را.

اوایل خیلی سخت بود؛ اما بتدریج یاد گرفتم که باید صبور باشم و مصالحه را بیاموزم. شاید این خراب شدن اوضاع مالی می‌خواست درس جدیدی در زندگی به من بدهد.

من باید یاد می‌گرفتم که در عین احترام، نقطه‌نظرات خود را به شیوه‌ای دوستانه مطرح کنم نه این که در لاک دفاعی فرو روم و هم خودم ناراحت شوم و هم مادر را آزرده کنم.

باید می‌پذیرفتم که من با ورود با منزل مادر، آزادی، آرامش و استقلال او را نیز تا حد زیادی گرفته‌ام و با وجود این که مدت‌هاست از خانه دور بوده‌ام و مستقل شده بودم و در اجتماع کار می‌کردم هنوز باید توافق و هماهنگی با نزدیکان را بیاموزم.

فهمیدم که وجود من هم محدودیت‌هایی برای زندگی دقیق و منظم مادر ایجاد کرده؛ اما او مرتب سعی می‌کند با بیان نظراتش به من کمک کند نه این که من را تحت کنترل بگیرد.همین که فهمیدم او قصد کنترل مرا ندارد، آرامش بیشتری به من داد تا بتوانم راحت‌تر از در کنار او بودن لذت ببرم و بگذارم او هم راحت نظراتش را بگوید و در ضمن در فکر پس‌اندازی برای این که دوباره مستقل شوم بیفتم؛ زیرا در آینده نیز مسوولیت زندگی خود و پسرم را دارم و نباید هرچه درآمد دارم در لحظه خرج کنم تا احساس امنیت بیشتری نسبت به آینده داشته باشم؛ حق با مادر بود.

مترجم:‌ سحر کمالی‌نفر
منبع:‌CSmonitor

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها