نقش‌های‌ماندگار

شخصیت‌های فیلم‌های خوب، همچون انسان‌های واقعی زنده اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی‌شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی‌اند. نقش‌های ماندگاری که به «تاریخ» می‌پیوندند: تاریخ حیات بشر.
کد خبر: ۲۴۵۲۷۵

«بیل» در «چشمان کاملا بسته»1

همسرش را دوست دارد و از عشق او به خودش نیز کاملا مطمئن است. شاید به همین دلیل وقتی آلیس از او وضعیت ظاهری خودش را می‌پرسد بیل بدون اینکه نگاهش کند می‌گوید: «قشنگه، تو همیشه قشنگی» اما چه بسا همین مساله کوچک و نمونه‌های دیگری از این قبیل، آلیس را از عشق او نامطمئن کرده است. گویا بیل نمی‌داند همسرش به توجه نیاز دارد و نگاه عاشقانه و ابراز ظاهری عشق را نباید دست کم گرفت. این عدم اطمینان و این فاصله میان او و همسرش ریشه همه ناآرامی‌هایی است که در آن یک شب ملعون بر او می‌گذرد و به علاوه مساله مهمتری به نام عدم صداقت. بیل آدم صادقی است اما در همان یک شب به خاطر بی‌اعتماد شدن به صداقت آلیس، خودش نیز از صداقت کامل در حرف و عمل به دروغگویی کامل در حرف و عمل می‌رسد. در ابتدا می‌بینیم که وقتی یکی از دخترهای مهمانی زیگلر از او می‌پرسد: «می دونی چه چیز دکترا خیلی باحاله؟» پاسخ می‌دهد: «معمولا خیلی کمتر از اونی هستن که مردم تصور می‌کنن» اما در ادامه با آن نقاب کذایی در آن مهمانی شوم حاضر می‌شود که تا جایی که می‌تواند خودش نباشد! بیل، این دکتر خانواده‌دار بااخلاقی که از فرط اعتماد به همسرش به خود اجازه نمی‌دهد در قبال او غیرت بی‌جا داشته باشد، کارش به جایی می‌رسد که افسار ذهن و خیال خود را چنان رها می‌کند که باوقیحانه‌ترین تصورات ممکن در قبال همسرش آلیس، خود را بی‌نیاز از وفاداری به او می‌پندارد و هم او که در مقابل درخواست ناشایست ماریون، دختر بیمار از دست رفته‌اش آن همه حجب و حیا داشت، بی‌توجه به کارل، نامزد ماریون، که دست کم در ظاهر و موقعیت اجتماعی شبیه خودش است، با تلفن کردن به منزل ماریون، خودش برای تسلیم شدن به خواسته او، پیشقدم می‌شود که البته سرش به سنگ می‌خورد و مثل موارد قبلی موفق به انجام عملی که با شخصیت واقعی او همخوان نیست نمی‌شود. اگر این تصمیم بیل به عمل می‌انجامید و به جای کارل، خود ماریون گوشی تلفن را برمی داشت دیگر براستی چه تفاوتی میان افسر نیروی دریایی خائن ساخته ذهن بیل و خود او بود؟ آیا بیل می‌خواست همان را که معتقد بود افسر بر سر زندگی‌اش آورده بر سر زندگی کارل بیاورد؟ تغییر و تبدیل تا بدین حد؟ بله. و این‌ها همه به خاطر یک چشم بستن. مهمانی شومی که «نیک»، دوست بیل در آن پیانو می‌نوازد، نقطه اوج خودباختگی بیل است. در این جا همه نقاب می‌زنند. یک دروغ و دورویی آشکار. نقاب، برای فرار از هویت راستین خویش. نقاب برای فرار از مسوولیت در برابر عمل بی‌شرمانه خود. نقاب برای باور هویت دروغین خود و با خیال و وجدان آسوده خطا کردن. در اینجا نیک هم اگر مثل بقیه نقاب ندارد در عوض می‌بایست با چشمان بسته پیانو بزند و به چشمانش نقاب داشته باشد. در این جمع شکنجه کردن، اجبار به برداشتن نقاب است. بیل به این جمع تعلق ندارد و اگر هم سر از این جا در آورده به خاطر همان تخیلات دروغینی است که او را در این وجه اشتراک عدم صداقت به این جمع نزدیک کرده است. فقط کافی است بیل چشم هایش را باز کند که این اتفاق نهایتاً رخ می‌دهد. بیل چشم‌هایش را به روی واقعیت می‌گشاید و آلیس هم اگر او را می‌بخشد برای همین بیداری است. آلیس: «مهم اینه که الان چشم‌های ما باز شده و امیدوارم مدت زیادی طول بکشه....»

آزاد جعفری

1 - محصول 1999 آمریکا و انگلستان، کارگردان: استنلی‌کوبریک، بازیگران:‌تام‌کروز، نیکول کیدمن

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها