آن روز کمیسر کلود وینسلت به عادت همیشگی روزهای پایان هفته بعد از خاتمه کار تصمیم گرفت به خانه دخترش و امیلی دامادش برود و به همین خاطر از پیش سفارش یک پیتزا خانوادگی را به پیتزافروشی چارلی داده بود که تا 10 دقیقه دیگر آن را تحویل بگیرد، اما از بخت بد کمیسر، درست در لحظهای که کلاهش را بر سر گذاشت، با تلنگری به در اتاق، کارآگاه جک پالین همکار جوان کمیسر سراسیمه تو آمد و خبر داد:
کمیسر، خیلی معذرت میخواهم، همین الان گشت پلیس خبر داد که در محله ریورساید، یک زن جوان به طرز فجیعی به قتل رسیده است.
کمیسر در جای خود میخکوب شد، نگاه تندی به کارآگاه جک پالین کرد که بیچاره جک یکباره رنگ از رویش پرید.
بجنب کارآگاه معطل چی هستید؟
کارآگاه جک پالین بلافاصله از اتاق بیرون رفت تا ماشین کمیسر را روشن کند تا به اتفاق به محله ریورساید بروند. کمیسر در حالی که به در آسانسور نزدیک میشد به ستوان دیلون گفت: زنگ بزن به پیتزافروشی، آدرس خانه دخترم را بده و بگو پیتزا را آنجا ببرد. بعد به خانه دخترم زنگ بزن و عذرخواهی کن و بگو که چه اتفاقی افتاده است.
منشی کمیسر، خانم الیزابت دیلون که در طول صحبتهای کمیسر خبردار ایستاده بود، سری تکان داد و با صدای رسا جواب داد: بله قربان. بیرون هوا برفی بود. کمیسر رو کرد به کارآگاه جک پالین گفت:
از کی برف میآید؟
دقیقا 70 دقیقه پیش، یعنی ساعت 18 و 30 دقیقه.
ولی هوا خیلی تاریک نیست.
ولی قربان این نور چراغها و خیابان و نئونهای مغازههاست. و الا هوا ساعت 18 کاملا تاریک میشود.
کمیسر نگاه کنجکاوانهای به کارآگاه جک که شق و رق پشت رل نشسته بود، کرد و گفت:
پس هواشناس هم هستید؟
من نه قربان، پدرم هست، خوب من هم کم و بیش با هواشناسی از کودکی آشنا شدم.
کمیسر سری تکان داد و گفت: تا محله ریورساید، چند کیلومتر است؟
قربان 11 کیلومتر، اما خیلی نمیشه تند رفت، فکر کنم نیمساعتی تو راه باشیم.
کمیسر سیگاری روشن کرد و سپس کمی شیشه اتومبیل را پایین داد و دیگر چیزی نگفت تا به محله ریورسایه رسیدند. در آنجا سروان پیتر جامپ کلمبیایی که افسر گشت پلیس است منتظر کمیسر بود و به محض این که ماشین کمیسر را دید، جلو دوید و بی آن که منتظر پرسش کمیسر باشد، شروع کرد به شرح دادن ماجرا. سروان پیتر جامپ گفت:
ساعت حدود 18 و 45 دقیقه در حال گشت در محله ریورساید بودیم که پیرزنی مکزیکی از ساختمان 403 بیرون آمد و آشفته و پریشان جلو ماشین ما را گرفت و خبر داد:
در طبقه سوم آپارتمان 405 زن جوان سفیدپوستی به قتل رسیده است. تحقیقات ما از این زن مکزیکی که صاحب این آپارتمان سه طبقه است، نشان میدهد که در طبقه اول این آپارتمان این زن که ماریا نام دارد و 57 ساله است به اتفاق شوهر پیرش بنجامین 63 ساله که از دو پا فلج است زندگی میکند. ماریا، طبقه دوم خانه را به زوج میانسالی که آنها هم اهل مکزیک هستند و در کارخانه ریسندگی الفا کار میکنند اجاره داده است. در زمان حادثه این زن و شوهر هنوز از محل کارشان به خارج برنگشته بودند.
کمیسر که همراه کارآگاه جک پالین و سروان پیتر جامپ اکنون به طبقه دوم آپارتمان 405 رسیده بود، هنگام گزارش سروان پیتر جامپ، گاه و بیگاه نگاهی به سروان میکرد که یعنی گزارش را ادامه بدهد.
سروان جامپ ادامه داد: طبقه سوم در اختیار یک جوان مکزیکی که در ضمن خواهرزاده ماریاست، قرار دارد. اسمش دون خوان است، 24 سال دارد و برقکار ساختمان است.
کمیسر پرسید: دونخوان، الان کجاست؟
خانه نیست، خالهاش ماریا میگوید او هر روز ساعت 8 صبح از خانه به محل کارش میرود.
کی برمیگردد؟
6 بعدازظهر.
الان ساعت چند است؟
کمیسر 20/8 دقیقه.
هنوز نیامده؟
خیر قربان.
کمیسر سپس وارد آپارتمان طبقه سوم شد و بعد از نگاهی به وسایل آپارتمان که یک سوئیت 45 متری بود به حمام رفت و در وان با جسد زن جوان سفیدپوستی که به نظر میرسید باید اهل بلوک شرق باشد، روبهرو شد.
سروان پیتر جامپ گزارش داد:
کمیسر، پزشکی قانونی پس از معاینه اعلام کرده که مرگ به علت خفگی است.
عمدی یا غیرعمدی؟
دکتر اشتراوس همانطوری که دیدید در حال بررسی و مطالعه روی همین مساله است.
کارآگاه سپس دستکش دستش کرد و به آرامی دستهای جسد دختر را معاینه کرد و رو به کارآگاه پالین کرد و گفت:
به نظر نمیرسد که مواد مخدر مصرف کرده باشد.
بله قربان، دکتر اشتراوس هم، همین را میگوید. کمیسر سپس به هال برگشت و پرده پنجره را کنار زد. پنجره را باز کرد. بیرون، همچنان برف میبارید.
اسم و مشخصات این دختر را پیدا کردهاید؟
در این موقع سروان پیتر جامپ گزارش داد:
بله کمیسر. زن جوان دیانا سیمپسون نام دارد و 21 ساله است. گذرنامهای که در کیفش بود نشان میدهد 4 ماه پیش با ویزای توریستی از ورشو به آمریکا آمده است. کمیسر سپس رو کرد به دکتر اشتراوس و پرسید:
به نتیجهای رسیدهاید؟
دکتر در حالی که پکی به سیگار برگی که به لب داشت، میزد، سرفهای کرد و گفت:
تا چند دقیقه دیگر مشخص میشود.
سپس دکتر اشتراوس رو به دستیارش کرد و گفت:
دکتر نیومن، چی شد؟ کند عمل میکنی، بجنب.
دکتر نیومن جواب داد: خفگی در آب وان نبوده، مقتول ابتدا خفه شده، سپس جسدش را در وان قرار دادهاند تا وانمود شود در وان خفه شده است.
چطوری؟
مثلا مقتول در حالی که در وان پرآب بوده، دچار ایست قلبی شده است.
کمیسر از دکتر اشتراوس و همکارش تشکر کرد و به اتفاق کارآگاه جک پالین و سروان پیتر جامپ از پلههای طبقه سوم پایین آمدند. کمیسر در طبقه دوم مکثی کرد و سپس راه طبقه اول را پیش گرفت و به ورودی ساختمان رسید. دم ورودی پیرزن صاحبخانه که ماریا نام داشت تکیه به قاب در داده بود و مشغول سیگار کشیدن بود. ماریا به محض این که صدای پای کمیسر و همراهانش را شنید سراسیمه برگشت به طرف آنها و به کمیسر گفت: کمیسر چه اتفاقی افتاده است؟
هنوز اتفاقی نیفتاده است.
آخر آن دختر خانم که در وان است.
بله! شما چه فکر میکنید؟ خودکشی کرده؟
حتما!
چرا اینقدر با اطمینان میگویید؟
چون دلیل دیگری ندارد.
یعنی ممکن نیست، در حالی که در وان پر آب بوده، یکباره سکته قلبی کرده و مرده باشد؟
چرا! چرا!
یا این که، کی قبلا او را خفه کرده باشد، بعد جسدش را در وان پرآب گذاشته که رد گم کند.
ماریا که هاج و واج مانده بود و تقریبا رنگش تغییر کرده بود، جواب داد:
فکر نمیکنم، کی باید این کار را کرده باشد؟
شما بگید!
من؟ از کجا بدونم!
کمیسر گفتگو با ماریا را ناتمام گذاشت، از پلههای خروجی آپارتمان پایین رفت، گشتی در حیاط زد، نگاهی به پلههای آهنی اضطراری ساختمان انداخت و سپس به کارآگاه پالین گفت:
چراغ قوهات را به من بده.
پالین به سرعت این کار را کرد، کمیسر چراغ قوه را روشن کرد و سپس با دقت به آثار جای پایی که روی پلههای اضطراری انداخت و بعد رو کرد به سروان جامپ و گفت:
برو طبقه سوم در کابین دستشویی را باز کن آنجا یک جفت کفش طوسی رنگ بندچسبی است با خود بیاور، گزارش انگشتنگاری و تحقیقات دکتر اشتراوس را هم بگیر!
کمیسر دوباره برگشت به طرف در ورودی ساختمان جایی که ماریا همچنان مشغول سیگار کشیدن بود، کمیسر گفت:
خانم ماریا فکر میکنید چرا خواهرزادهتان دون خوان تا این ساعت برنگشته است؟
نمیدانم کمیسر، شاید به سینما رفته است. بله به سینما رفته او معمولا شبهای شنبه را که فردا و پس فردایش تعطیل است به سینما میرود، بله به سینما رفته است.
در این موقع سروان جامپ از طبقه سوم پایین آمده بود. کفش آدیداس چسبی طوسی رنگ و گزارش دکتر اشتراوس را با خود آورده بود. کمسیر نگاهی دقیقتر به کفشها انداخت و سپس گزارش را مطالعه کرد و آنگاه رو کرد به ماریا و گفت: دون خوان شبهایی که به سینما میرود، ابتدا از سر کار به خانه میآید و بعد به سینما میرود؟
ماریا جواب داد: گاهی میاد، گاهی نمیاد و یکراست به سینما میرود.
کدام سینما؟
همین سینما، نبش میدان، سینما پارامونت!
کمیسر رو کرد به کارآگاه جک پالین و گفت:
سریع به سینما پارامونت بروید و اگر دونخوان در سینما بود دستگیرش کنید و اگر نبود با پلیس منطقه تماس بگیرید مشخصات دونخوان را بدهید تا او را دستگیر کنند.
شما خواننده عزیز فکر میکنید کمیسر کلود وینسلت به چه دلیل دونخوان را قاتل دختر جوان دیانا سیمپسون میداند. کمیسر برای متهم کردن دونخوان چند دلیل دارد. هفته آینده دلایل آن را بخوانید.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم