در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
19 سالم بود که دیپلم گرفتم؛ آن هم به زور معلم خصوصی. خانوادهام خیلی نگرانم بودند. از بازیگوشیها و جاده خاکی رفتنهایم ذله شده بودند و پدرم با این که یک کارمند ساده بود، هرچه در توان داشت خرجم کرد تا دبیرستان را تمام کنم. بعد از آن هم یکراست رفتم سربازی. 2 برادرم دانشگاه رفته و تحصیلکرده بودند و در خانواده این فقط من بودم که به درس و مشق علاقهای نداشتم. پیش خودم فکر میکردم دانشگاه به دردم نمیخورد. دوست داشتم جوانی کنم، با دوستانم به گردش بروم، خوش بگذرانم و...
از سربازی که برگشتم، پدرم خیلی نصیحتم کرد که بچسبم به کار؛ اما اوایل گوشم بدهکار نبود. هر روز با بچهها جمع میشدیم سر کوچه، دوزانو مینشستیم و حرفهای بیربط میزدیم. یک سال به بطالت گذشت تا این که با شلوغکاریهای مادرم، بالاخره سر کار رفتم. پدرم به یکی از دوستانش که در خانیآباد تعمیرگاه داشت، سفارش کرد و من شدم وردست. البته از کار کردن زیاد هم بدم نمیآمد. همین که سر ماه پولی توی جیبم میگذاشتم، برایم لذتبخش بود.
زمان به سرعت برق و باد گذشت و من 24 ساله شدم. دختری بود به اسم نیلوفر که احساس میکردم دوستش دارم. دخترخاله زن برادرم بود و چندین بار او را در مهمانیها دیده بودم. با پدرم صحبت کردم و راضی شد برایم آستین بالا بزند. رابطه ما بهتر از قبل شده بود. از این که میدید سربهراه شدهام، احساس غرور و رضایت میکرد، به همین خاطر هم گفت همه تلاشش را میکند تا از پدر نیلوفر بله را بگیرد؛ ولی نتوانست به قولش عمل کند. پدر نیلوفر جوابش این بود به پسری که نه خانه دارد، نه ماشین و نه کسب و کار، دختر نمیدهد. میگفت شاگرد تعمیرکار هم شد شغل. میگفت نمیتواند دخترش را به کسی بدهد که میداند آینده روشن و درخشانی ندارد. چند بار مذاکره کردیم، حتی برادرم یوسف واسطه شد؛ اما فایدهای نداشت.
از آن به بعد بود که یکهو دیوانه شدم. عقلم را از دست دادم. به خودم قول دادم کاری کنم که دیگر کسی نتواند چنین حرفهایی به من بزند. میخواستم پولدار شوم، خانه بخرم، ماشین آخرین مدل سوار شوم و...
برای آدمی مثل من که از خانوادهای متوسط است، رویای ثروت، بلندپروازی بزرگی است که آخرش به سقوط ختم میشود. خیلی به این فکر کردم که چطور خودم را از چاه تعمیرگاه به بالای برج خوشبختی برسانم. از راه صاف و مستقیم که امکان نداشت، برای همین دنبال میانبر گشتم و بالاخره پیدایش کردم.
دوستی داشتم به اسم هادی. او یکشبه وضع مالیاش را از این رو به آن رو کرده بود و وقتی فهمید من هم دل و جرات ریسک کردن را دارم و میخواهم سری در سرها دربیاورم، دستم را گرفت؛ اما ای کاش دست هر دومان میشکست و آن روز من با هادی همراه نمیشدم. در کار قاچاق دارو بود. در ناصرخسرو کار میکرد. البته نه دستفروشی، عضو یک باند شده و کارش گرفته بود. من هم پابهپای او رفتم، سر یک سال جیبم پرپول شد؛ اما هنوز تا آنجایی که میخواستم برسم، فاصله زیاد بود. باید تلاشم را بیشتر میکردم؛ اما خبر نداشتم خودم را در یک باتلاق انداختهام و دست و پا زدنم حاصلی ندارد، جز این که بیشتر فرو میروم.
سال دوم زندگی جدیدم را سپری میکردم که گیر افتادم. هم من، هم هادی و هم 4 نفر دیگر از بچهها. دادگاه و محاکمه و زندان. بیآبرویی درد بزرگی است. جگر آدم را میسوزاند. این را پدرم گفت، همان روزی که در دادگاه به دیدنم آمد و فهمید حکم 5/2 سال حبس گرفتهام. چشمهایش گود افتاده بود و صدایش میلرزید. 2 برادرم یوسف و حسن، خیلی سعی کردند کارم را درست کنند؛ ولی نتوانستند. جرمی که انجام داده بودم، قابل اغماض نبود. البته خودم هم نمیدانستم یکسری از داروهای پوست که میفروختیم، تقلبی است.
زندان، هزینه سنگینی بود که من برای سربهراهشدن پرداخت کردم. آن موقع دیگر مطمئن بودم باید فکر نیلوفر را برای همیشه از سرم بیرون کنم. به همین خاطر دنبال راهی گشتم که بتوانم از این به بعد سالم زندگی کنم. میدانستم بعد از آزادی، روزهای سختی در پیش دارم. در بند ما چند نفری بودند که به خاطر یک اشتباه افتاده بودند حبس و بعد از آزادی به خاطر مهری که روی پیشانیشان خورده بود، دیگر نتوانسته بودند زندگی آرام و سالمی داشته باشند. پای درددلشان که مینشستم، ناامید میشدم. هر کدامشان به در و دیوار زده بودند؛ اما نه کسی به آنها کار میداد و نه خانوادهشان قبولشان میکردند. دیگر مطمئن شده بودم بیرون زندان، پشت آن میلهها، برای من هرچه هست، عذاب و رنج و زجر است. بچهها بعدها به من میگفتند داستان زندگی من مثل فیلم عروس است؛ اما من آن فیلم را ندیده بودم. راستش فقط سه چهار بار سینما رفته بودم؛ آن هم برای مسخرهبازی و مزاحمت درست کردن برای دیگران. شاید اگر آن فیلم را دیده بودم، هیچ وقت به این راه کشیده نمیشدم یا اگر درس خوانده بودم یا به شرایطم قانع و راضی بودم و سعی میکردم با کار بیشتر کم و کاستیها را جبران کنم و ...
5/2 سال زندان با همین شاید و اگرها و افسوس گذشت. روزی که اسمم را از بلندگو خواندند، هنوز باورم نمیشد محکومیتم تمام شده است. در زندان هر ساعت به اندازه یک سال است. وقتی میروی تو و در پشت سرت بسته میشود، احساس میکنی همه دنیا فراموشت کردهاند. اصلا کسی تو را یادش نیست و باید تا آخر عمر، آن تو بمانی.
از آزادی میترسیدم، از این که مثل یحیی، یکی از همبندیهایم که برای دومین بار دستگیر شده بود، مجبور شوم شبهای اول را خیابانخوابی کنم، هراس داشتم. از این که مثل کامران مجبور شوم تهمانده غذای دیگران را بخورم، وحشت میکردم. رنگم پریده و فشارم افتاده بود. پاهایم میلرزید. انگار که در قیر گیر کرده باشند، بسختی تکان میخوردند. بیرون چه خبر است؟ این سوال هر ثانیه در ذهنم بیشتر تکرار میشد و ترسی را در وجودم زنده میکرد که تا قبل از آن هرگز تجربهاش نکرده بودم.
برادرم حسن، جلوی در زندان منتظرم بود. من را که دید با صدای بلند چند بار اسمم را تکرار کرد و بعد من را در آغوشش جا داد. چه احساس آرامشی بود. ناگهان همه ترس و واهمهام محو شد؛ اما زیاد خوشباور بودم. چند دقیقه بعد حرفهایی را شنیدم که فهمیدم اوضاع چندان هم خوب نیست. البته به آن ترسناکی که در ذهنم تصور کرده بودم هم نبود. پدرم گفته بود فعلا حق ندارم پایم را به خانه بگذارم. یوسف هم پیغام داده بود نمیتواند من را به خانهاش راه بدهد. فقط مانده بود حسن که او هم کم، نیش و کنایه نمیزد و نگاهش از نارضایتی پر بود.
وقتی به خانه برادرم رسیدیم، همسر حسن حتی حاضر نشد برای سلام و علیک از اتاق بیرون بیاید. خودش و 2 بچهاش را زندانی کرده بود تا نکند از من گزندی به برادرزادههایم برسد. شده بودم مثل یک بیمار جزامی که همه از نزدیک شدن به او میترسند؛ ولی همین که خیابانخواب نشده بودم، خدا را شکر میکردم. صبح روز بعد از خانه زدم بیرون. به امید این که کاری پیدا کنم. اول تعمیرگاه محل کار سابقم رفتم؛ ولی اوستا جوابم کرد. بعد به چند تعمیرگاه دیگر سر زدم و نتیجهای نگرفتم.
یک هفتهای میشد که خانه حسن مانده بودم و زنش از این اوضاع ناراضی بود. آخر سر هم به حرف آمد و به برادرم گفت باید من را بیرون کند. جنجال بزرگی بهپا شد و کار به قهر کشید. بالاخره پدرم وساطت کرد، آنها را با هم آشتی داد و من را به خانه خودش برد. مادرم آن روز آنقدر گریه کرد که میترسیدم هر لحظه سکته کند. دو سه روزی طول کشید تا اوضاع کمی عادی شود، البته باز هم نه مثل سابق. 6 ماه تمام دنبال کار گشتم؛ ولی نتیجهای نگرفتم تا این که پدرم پیشنهاد داد ادامه تحصیل بدهم. گفت اگر بروم دانشگاه، اوضاع خیلی فرق میکند. از آن روز به بعد دیگر دنبال کار نگشتم. در 29 سالگی درس خواندن کار سختی است؛ ولی من از عهدهاش برآمدم و در رشته فلسفه در دانشگاه آزاد قبول شدم. خرجش هم خیلی زیاد بود و میدانستم پدرم که تازه بازنشسته شده بود، از پس آن برنمیآید. به همین خاطر فکر تازهای به سرم زد. مقداری ابزارآلات خریدم، بار ماشین پدرم کردم و راه افتادم در اتوبان تهران کرج. به عنوان تعمیرکار سیار کار میکردم؛ ولی همه وقتم را میگرفت. درآمدم بد نبود، البته زیاد هم چنگی به دل نمیزد. خصوصا این که روزهای دانشکده نمیتوانستم سرکار بروم. ترم سوم را ثبتنام نکردم. میخواستم کمی اوضاع مالیام را روبهراه کنم، البته بعد از آن هم دیگر به دانشگاه برنگشتم و انصراف دادم.
از تعمیرکاری سیار تا مغازه زدن در خیابان... برای من راه درازی بود. 3 سال تمام در اتوبانتهران کرج عمر و زندگیام را گذاشتم تا این که توانستم با سهم ارثیه پدریام که تازه فوت شده بود، یک تعمیرگاه اجاره کنم. مادرم در خانه برادرهایم زندگی میکرد. هر هفته خانه یکی. من هم شبها در مغازه میخوابیدم. هر مرحلهای را پشت سر میگذاشتم، خوانی دیگر جلوی رویم بود.
در این بین مادرم بیشتر از خود من اذیت میشد. زندگی در خانه عروس برایش خیلی سخت بود. بعد از یک سال توانستم خانهای اجاره کنم و مادرم را پیش خودم ببرم. او خیلی پیر شده بود و من هم دیگر جوانیام را پشت سر گذاشته و موهایم تکوتوک سفید شده بود. اصرار داشت ازدواج کنم؛ ولی من از این که بخواهم پا پیش بگذارم میترسیدم. مادرم خودش این در و آن در زد تا این که بالاخره دختری را برایم نشان کرد. بیوه بود. شوهرش همان ماه اول زندگیشان در یک تصادف کشته شده و او بعد از آن دیگر از خانه بیرون نیامده بود. چند جلسه با میمنت حرف زدم و به قول معروف، سنگهایمان را واکندیم. به نظرم میتوانست همسر خوبی برایم باشد. این طور شد که بالاخره در 35 سالگی پای سفره عقد نشستم. همین 4 ماه پیش بود که مراسم ساده و مختصری برگزار کردیم و زندگیمان شروع شد. در این مدت همه چیز رو به راه بوده و مشکل خاصی پیش نیامده است. امیدوارم زندگیمان با همین رویه ادامه پیدا کند. الان در فکر این هستم که برای خودم مغازهای بخرم. آرزوهای آدم تمامی ندارد. همیشه پیش خودش فکر میکند اگر این یک مشکل حل شود یا این یک کار را انجام بدهم، دیگر همه چیز حل است و به هدفم رسیدهام؛ اما به محض این که خواستهاش برآورده شد، در تازهای برابرش باز میشود. من هم مثل همه آدمها هستم. آرزوهایی بیپایان دارم، مغازه بخرم، بچهدار شوم، بچههایم را بزرگ کنم، دانشگاه بفرستم، عروس و دامادشان کنم و... میدانم به هیچ کدام از اینها نمیرسم، مگر این که به خدا توکل کنم، صبر داشته باشم و بیشتر کار کنم، البته میمنت هم نقش مهمی در زندگیام دارد.
مرجان لقایی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: