گفتگوی توهمی با زکریای رازی

وقتی ایادی سکته می‌کند

همه آدم‌ها توی زندگی‌شان از یک چیزهایی می‌ترسند، مثلا این ایادی مشت بر دهان خورده حاضر است هر روز وسط قفس چند شیر گرسنه ولش کنند، ولی حرفی از آمپول و سرم و این جور چیزها جلویش نزنند. دست خودش نیست. البته نه که فکر کنید این ایادی ما آدم شجاعی است و مثلا از شیر و ببر و پلنگ نمی‌ترسد، نخیر، خودش هم می‌داند که هیچ جانور عاقلی هوس خوردن همچین آدم بی‌مزه‌ای را نمی‌کند. تازه شاید خواص دم مارمولک توی بدن این ایادی هم باشد. همچین بعید هم نیست، ولی عوضش کافی است یک بار حرف آمپول و سرم شود تا رنگ چنان از رخسارش بپرد که انگار 100 سالی هست مرده، حالا فکرش را بکنید این آدم رفته با زکریای رازی کاشف الکل گفتگو کرده، چه شود؛ بخوانید:
کد خبر: ۲۳۹۵۰۶

ایادی: اوه، اوه، اینجا چه بوی الکلی می‌یاد. چه خبره؟ مگه اینجا تزریقاتیه؟ بعد می‌گن چرا اعصاب نداری.

زکریای رازی: این کیست که چنین بی پروا سخن می‌گوید؟

ایادی: تو کیستی که این بوی لعنتی رو اینجا راه انداختی؟

زکریای رازی: گستاخ! خاموش. تمام جهان در برابر این کشف بزرگ من سر تعظیم فرود آورده است، آن وقت تو این گونه سخن می‌گویی.

ایادی: بابا زکریا، چرا زودتر نگفتی کی هستی؟ خوبی؟ چه خبر؟

زکریای رازی: تو هنوز هویت خود را برای ما فاش نساختی؟

ایادی: بابا منم ایادی دیگه. چطوری؟

زکریای رازی: هان ای پسر، تویی. نشناختیمت، بچه‌تر بودی باز یک جورهایی می‌شد تحملت کرد، چرا چنین بی‌ریخت شده‌ای؟

ایادی: دست شما درد نکنه. لطف داری. هیچ کلام ملاطفت‌آمیز دیگه‌ای جز اینهایی که گفتی به ذهنت نرسید؟

زکریای رازی: چرا!

ایادی: خب بگو!

زکریای رازی: کچل هم که شده‌ای!

ایادی: توهم زدی! ما رو با کی اشتباه گرفتی این موهای شلال در شلال رو نمی‌بینی؟

زکریای رازی با خنده: چرا! چرا! دارم می‌بینم. با دید بصیرتی که بعد از مرگ نصیبم شده به خوبی آنها را مشاهده می‌کنم.

ایادی: خنده‌ام گرفته!

زکریای رازی: خاموش! گستاخ!

ایادی: بابا ول کن این حرف‌هارو. بیا دو کلمه با هم اختلاط کنیم دلمون باز بشه.

زکریای رازی: آری ما هم می‌خواستیم بپرسیم برای چه این همه عز و جز کردی ما را ببینی؟

ایادی: راستش زکریا جون! می‌خواستم ازت بپرسم این چی بود اختراع کردی داداش؟ بوش رو که دیگه نگو. اگر بدونی من از بوی این اختراع تو چه خاطره‌های وحشتناکی دارم؟ یه بار رفتم دکتر ... .

زکریای رازی: صبر کن ببینم جوان! منظورت الکل است؟

ایادی: نه منظورم دوچرخه پسرخالمه، خوب منظورم الکله دیگه!

زکریای رازی: تو هیچ می‌دانی با چه کسی حرف می‌زنی؟

ایادی: آره بابا، استاد، زکریا رازی، کاشف اون اسمشو نبر.

زکریای رازی: اینها را می‌دانی و به ما توهین می‌نمایی؟

ایادی: من که توهین نکردم گفتم این اختراعت چیز بی‌خودیه!

زکریای رازی: سوزن بان!

ایادی: سوزنبان کیه دیگه؟ مگه اینجا ایستگاه قطاره؟

زکریای رازی: آه راست می‌گویی، حواسمان نبود، سوزن تزریق کن! بیا.

ایادی: کی هست اینی که می‌گی، چرا با این لحن صداش می‌کنی؟

زکریای رازی: مگر با چه لحنی صدا زدیم؟

ایادی: چه می‌دونم مثل پادشاه‌ها وقتی می‌خواستند جلاد را صدا کنند.

زکریای رازی: فی‌الواقع این که ما صدایش می‌زنیم دست کمی از همان جلاد هم ندارد. البته برای تو فرزند!

ایادی: به جان خودم اگر یک بار دیگه صداش بزنی، اینجا رو روی سر جفتمون خراب می‌کنم. تو فکر کردی چی؟ یه بار می‌خواستند منو آمپول بزنند، جوری به صندلی چسبیدم که با صندلی منو بردن توی اتاق تزریقات، چی فکر کردی داداش؟ الان هم می‌زنم روی اون دنده خلی و دیگه هیچی سرم نمیشه ها!

زکریای رازی: سوزن تزریق کن!

ایادی: الو 110؟ آقا یکی به من کمک کنه.

زکریای رازی (با خنده)‌: سوزن تزریق کن، بیا!

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها