کار مرا راحت میکنند. پیرمرد میگوید 2گلخوردیم و عابر با تعجب میگوید خوردید؟ و او حرفش را درست میکند؛ باباجان استقلال 2 هیچ عقب است ولی هنوز خیلی به آخر بازی مانده.
کفاش است. تمام وسایل کارش در یک جعبه فلزی پشت موتور جا شده و مقابلش چند جعبه واکس، تعدادی بند و ابزاری برای تعمیر، دور تا دورش را کفشهای جور واجور گرفته، دستانش پینه بسته و روی پینهها را سیاهی واکس پوشانده، مشغول کار، اما تمام حواسش به فوتبال است.
فراموش کردهام برای چه به اینجا آمدم. پیرمرد با پسرش کار میکند. جوانی 17، 18ساله که ایستاده بازی استقلال را گوش میکند و نزدیک رادیو دستانش را به هم میکشد تا شاید از سرمای هوا کم شود. از آن دو آتشههای استقلالی است، گزارشگر که فریاد میزند، با هر توپی که از دروازه استقلال دور میشود و هر موقعیتی که مقابل دروازه مقاومت سپاسی از دست میرود دستانش را با عصبانیت به هم میکوبد و گاه ضربهای بر سرش میزند.
چه روزی هم گذرم به اینجا افتاده است! استقلالی که چند هفتهای است دل آبی این پدر و پسر را خوش کرده بود امروز تا این لحظه 2 گل خورده و اعصاب آنها را حسابی به هم ریخته است تا حدی که فراموش کردهاند این سرما را برای کار تحمل میکنند. عجیب است که درخواست چند نفر را برای واکس زدن کفشهایشان رد میکنند و میگویند فعلا کار نمیکنند. میروم تا به کارم برسم، اما در بازگشت در حالی که بازی استقلال و مقاومت سپاسی رو به پایان است دوباره به پیرمرد و پسرش میرسم. ظاهرا نتیجه 3 بر یک است، پسر زانوی غم بغل گرفته و پدرش هم دستکمی از او ندارد. شاگردان پیروانی غم و اندوه را در حق این دو نفر تمام میکنند. بازی 4 بر یک میشود و پیرمرد انگار که به ته دنیا رسیده باشد با عصبانیت رادیو را خاموش میکند و داخل ساکش میاندازد، زیر لب غرولند میکند، از زمین و زمان گله میکند و میگوید قهرمان که اینقدر راحت گل نمیخورد.
عشق به قرمز و آبی در ایران برای خیلیها وصفنشدنی است، اما آیا کسانی که امروز در پرسپولیس یا استقلال حضور دارند، از اهمیت این جایگاه باخبرند؟
به بهانه خرید واکس جلو میروم. به پیرمرد میگویم یعنی استقلال از کار و کاسبی در این سرما مهمتر است؟ با تعجب نگاهی میکند و میگوید: این که مهمتر است یا نه نمیدونم، اما سالهاست وضعیت همین است. بعد از هر بازی با خودم میگویم چه اشتباهی کردم مشتری را رد کردم.
بالاخره چرخ زندگی ما هم این جوری میچرخد، اما دفعه بعد باز هم همین میشود. ما با فوتبال زندگی میکنیم، شاد میشویم، ناراحت میشویم، خلاصه عشق ما فوتبال است. پسرش حرفش را قطع میکند و میگوید حالا جواب جواد را چهجوری بدهیم؟
پیرمرد میگوید: جواد هم پسرم است. پرسپولیسی پرسپولیسی. امشب حتما خوشحال است. وقتی استقلال میبازد، تنها دلخوشیام خوشحالی جواد است. آخر این بچهها هیچ تفریحی جز فوتبال ندارند.
میگویم اگر یک روز یکی از بازیکنان استقلال گذرش به اینجا بیفتد تا کفشش را تعمیر کنی یا واکس بزنی ازش چه میخواهی؟ میگوید هیچی، به خاطر تمام روزهایی که استقلال ما را شاد کرده است مهمانش میکنم. البته بعید میدانم که فوتبالیستهای امروز کار کفششان به تعمیر یا واکس بکشد، آنها به ما نیازی ندارند.
نمیدانم چه بگویم. خداحافظی میکنم و میروم، اما هنوز هم به حرفش و عشق و علاقهاش فکر میکنم، عشق به قرمز و آبی در ایران ما برای خیلیها وصفنشدنی است، اما آیا کسانی که امروز در پرسپولیس یا استقلال حضور دارند، از اهمیت این جایگاه باخبرند؟
آنها اگر با هوادارانشان روبهرو شوند چه میگویند؟ برای دقایقی هم که شده دوستدارانشان را به مهری متقابل، میهمان میکنند یا بیتفاوت از کنارشان میگذرند؟ شاید بد نباشد بدانند که دلخوشی خیلی از آدمها همین پرسپولیس و استقلالی است که امروز آنها ساختهاند.
سارا احمدیان