در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در این خانهها همیشه جایی برای عکسهای همه فامیل هست. از پدر و مادر بزرگهای مرحوم گرفته تا نوهها و نتیجهها.
اما وقتی وارد خانه زوجی میشوی که سن شان حول و حوش 30 سال است (و پایین تر)، یا دیوارهایی یکدست سفید را میبینی بدون هیچ قابی و عکسی یا پوسترهایی نگاه تو را جلب میکنند که بیشتر نشاندهنده افکار و عقاید هنری و فرهنگی صاحبخانه هستند تا تبار رفته و مانده.
البته خیلیها هستند که میگویند؛ «خب باید از این اتفاقها بیفتد و این طور چیزها کاملا طبیعی است، وقتی توی خانه طاقچهای برای گذاشتن عکس آقاجان و آقابزرگ مرحوم نیست، چطور میشود انتظار داشت که مثل قدیمها این عکسها و قابهای کوچک و بزرگ جایی در زندگی ما داشته باشند.»
این دسته کاملا حق دارند. تقصیر کسی نیست، هیچ کس مقصر نیست، اصلا اتفاقی نیفتاده که کسی را مقصر بدانیم. از قدیم و ندیم گفتهاند چاردیواری و اختیاری، یک نفر میتواند 4 دیوار خانهاش را بگذارد همانطور لخت بماند، یک نفر هم میتواند روی هر دیوار پوستر یک نویسنده یا یک هنرمند... نه اصلا نقشی از یک منظره را بکوبد. فقط نمیدانم چرا آدم توی این خانهها که هی کوچک و کوچکتر میشوند، زیاد راحت نیست.
گاهی وقتها همین طور که روی کاناپه خانه دوستی یا فامیلی نشسته و زل زده به عکس فلان نویسنده، یاد خانه پدر بزرگ یا مادر بزرگش میافتد، سماوری که همیشه به راه بود و طاقچهای که پر بود از عکس. اینجور وقتها آدم تا به خودش بیاید میبیند، که دارد در مورد همین چیزها حرف میزند، همین چیزهایی که جایشان مثل پدر بزرگها و مادربزرگها در زندگی ما خالی است.
جالب اینجاست که همه هم اینگونه وقتها خاطراتشان شبیه هم است. انگار همه پدر بزرگها و مادر بزرگها مثل هم بودهاند و همه نوهها و نتیجههایشان که ما باشیم حالا مثل هم هستیم.
باز هم البته فرقی نمیکند، اصلا این چیزها مهم نیست. گاهی باید بیخیال بود.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: