در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
خلاصه قسمت اول:
راوی داستان که حسابدار ارشد کشتی آندان است به «شرلوک»، اسم کوچک «شرلوک هولمز» قهرمان داستانهای پلیسی، شهرت دارد. علتش را چنین عنوان میکند: دو سال پیش، پیتر که یکی از مهمانداران کشتی بود با پاکتی مهر و موم شده حاوی صد دلار نزد او میرود تا آن را برایش در گاوصندوق بگذارد. او داشتن چنین پولی را از پیتر بعید میداند و میپرسد که آن را از کجا آورده. او میگوید آن را به عنوان انعام از مسافران کابین 39 دریافت کرده و قرار است در ازای خدماتش پول بیشتری به او بدهند. پازوس و جیسون، ساکنین کابین 39، با پولهایی که در کافه کشتی خرج میکردند و انعام زیادی که به پیتر داده بودند بسیار دست و دلباز به نظر میرسیدند. آنها یک شب به کافه نمیآیند. فردای آن روز خبر ناپدید شدن پیتر در کشتی دهان به دهان میچرخد. راوی با شنیدن خبر به سراغ کاپیتان میرود و همراه او مشغول پرس و جو از بقیه مهماندارها میشود. در این شماره پایان ماجرا را میخوانیم:
جیسون گفت: خیلی ناراحتکننده است، پیتر مرد مهربانی بود.
و پازوس گفت: حیف شد. او دائما به ما میرسید.
جیسون گفت: حتی تصورش هم برایم دشوار است که او چطور توانسته خود را به دریا بیندازد. خیال میکردم از زندگیاش کاملا راضی است.
سپس پازوس آهی کشید و گفت: نمیدانم آیا او زن و بچه هم داشت یا نه. به هر حال خیلی خوب بود اگر صد دلار به او کمک میکردیم.
من که تا آن زمان به ابراز دلسوزیهای آنها گوش کرده بودم، گفتم: این نهایت سخاوت و بلندنظری شما بوده که قبلا صد دلار به او انعام داده بودید، اما او تنها بود، همسرش فوت کرده بود و بچهای هم نداشت.
پازوس با تعجب به من نگاه کرد و گفت: از کدام صد دلار حرف میزنید؟
«همان صد دلاری که دیروز به او داده بودید. او نزد من آمد و آن را در گاوصندوق گذاشت. اینطور که میگفت قرار بوده اگر خوب به کارهای شما رسیدگی کند، بازهم به او انعام بدهید.»
پازوس زیر چشمی نگاهی به جیسون کرد و گفت: همان صد دلار دیگر. مثل این که کاملا فراموش کردی.
با خود فکر کردم پس به همین خاطر بود که پیتر میگفت آنها چشم و دل سیرند. چقدر زود صد دلار پول را فراموش کردند.
قرار شد کشتی مسیری را که طی کرده بود دوباره بازگردد و به جایی برسد که پیتر برای آخرین بار یعنی پیش از غروب در آنجا دیده شده بود. بسی جای سوال بود که حتی اگر پیتر خودش اقدام به این کار کرده باشد، آیا قادر است بعد از 18 ساعت زنده بماند؟ به هر حال پیش از بازگشت، کاپیتان دستور داد یک بار دیگر هم با دقت تمام کشتی را بگردند، هرچند احتمال وجود او در کشتی بسیار ضعیف بود.
جستجو با عدم موفقیت به پایان رسید. کاپیتان دور زد و کشتی را در مسیر قبلی هدایت کرد. نام پیتر به عنوان فرد ناپدید شده در لیست یادداشتهای مهم روزانه کشتی ثبت شد. قرار شد پلیسFBI و گارد مراقبتی ساحل بعد از بازگشت کشتی به بندر نیویورک راز ناپدید شدن پیتر را مورد بررسی قرار دهند. هرچند این واقعه از شور و نشاط معمول هنگام شام کاسته بود، اما هر چقدر از شب میگذشت، احساس غم و اندوه محوتر میشد. سری به کافه زدم و دیدم جیسون و پازوس در شلوغی کافه سر میزی نشستهاند.
کمی بعد دفترم را که حسابدار سوم آنجا مشغول کار بود ترک کردم و همراه حسابدار دوم به کابین پیتر رفتیم تا لیستی از داراییاش تهیه و تنظیم کنیم.
از تمام وسایل پیتر لیست برداشتیم. حسابدار دوم در یکی از جیبهای کت پیتر یک تکه روزنامه و رسید گاوصندوق را پیدا کرد. گفت: یک طرف این تکه روزنامه درباره سرقت از گاوصندوق و طرف دیگرش خبری است درباره ستاره مشهور سینما.
بعد با لحنی موذیانه افزود: مشکل بتوان حدس زد که پیتر به کدام خبر علاقه بیشتری داشت. البته برای من یکی کاملا روشن است.
تکه روزنامه را به من داد و من نیز آن را با کلیه قبضها به دفتر ثبت منگنه کردم.
سپس چمدانهای پیتر را به دفترم بردیم. حسابدار دوم آنها را جهت نگهداری تا زمان تحویلشان به کنسول آمریکا ، در انبار گذاشت. در این فاصله در گاوصندوق را باز کردم تا صد دلار پیتر را نیز بردارم، اما پاکتی که پول پیتر در آن قرار داشت نبود. دوباره با دقت همه چیز را زیر و رو کردم. بعد با خاطری آزرده به همکارم گفتم: پاکتی که پیتر به امانت در گاوصندوق گذاشته بود گم شده.
حسابدار دوم گفت: شاید همان جا در گوشهای باشد.
«همه جا را گشتم، نبود. مطمئنا پاکت دزدیده شده. از آنجا که در طول ساعات کاری حداقل یکی از ما اینجا بوده، سپس باید دزدی در طول شب اتفاق افتاده باشد. وارد شدن به دفتر کار چندان سخت نیست، بویژه اگر کلید هم بالای چارچوب در بوده باشد. چیزی که عجیب است این است که سارق چطور توانسته در گاوصندوق را باز کند.»
حسابدار دوم گفت: شاید فراموش کردید آن را قفل کنید.
کمکم داشتم عصبی میشدم. با لحنی تند به او گفتم: هرگز عادت ندارم پیش از بررسی قفلها دفترم را ترک کنم.
حسابدار دوم با لحنی خشک گفت: اتفاق یک بار میافتد دیگر.
«اما به نظر من این اتفاق غیرممکن است. حتی یادم است در این 2 روزی که پیتر ناپدید شده، هر وقت به دفتر آمدم در گاوصندوق را با کلید باز کردم. امیدوارم قانع شده باشید. اما واقعا چه بلایی ممکن است سر این صد دلار آمده باشد؟»
دستیارانم به همان اندازه با ناباوری مرا مینگریستند که من آنها را. آیا نباید با وجود اطمینانی که از قفل بودن گاوصندوق داشتم این قضیه را به پلیسFBI و گارد امنیتی ساحل واگذار میکردم؟ از طرفی کفرم بالا آمده بود. آخر میخواستم بدانم چه کسی در گاوصندوق مرا باز کرده و پاکت را دزدیده است.
نشستم تا کمی فکر کنم. لیستی را که از اموال پیتر برداشته بودیم روی میز گذاشتم. در این لحظه بود که خبر روزنامه یا بهتر بگویم تکه روزنامهای که درباره سرقت از گاوصندوق بود به چشمم خورد. ناگهان کنجکاو شدم که چرا پیتر این تکه روزنامه را نزد خودش نگه داشته. آن را برداشتم و خواندم. بخشی از تیتر یک روزنامه بود. تاریخ چاپ آن نیز معلوم بود. به این طریق فهمیدم که روزنامه مربوط به زمان آخرین اقامت در بندر کشور خودمان است.
خبر کوتاه روزنامه را دوبار خواندم. سوءظن عجیبی در من ایجاد شد. فهمیدم که چرا پیتر دقیقا این تکه از روزنامه را بریده و نگه داشته. چرا پیتر ناپدید شده بود و چرا پازوس از صد دلار انعامی که به او داده بودند اظهار بیاطلاعی میکرد و سرانجام فهمیدم که چرا جیسون به پیتر قول انعام بیشتر را داده بود. انگار هر دوی آنها میدانستند که جستجو در کشتی با موفقیت روبهرو نخواهد شد.
شک و سوءظن سراپای وجودم را فراگرفته بود. باید قبل از این که دیر میشد کاری میکردم. ناگهان از جایم پریدم و به طرف در رفتم. هر دو دستیارم ترسیدند.
به آنها گفتم: خیلی فوری باید کاپیتان را ببینم. باید با بیسیم پلیسFBI را خبر کند تا در کریستو بال ملاقاتی با آنها داشته باشیم.
بازجویی از جیسون و پازوس بدون حضور من انجام شد. جیسون که خود را باخته بود داوطلبانه اعتراف کرد.
پازوس به گفته خودش وصله ناجور خانواده بود. او در فضایی ناخوشایند و پرتنش بزرگ شده بود، فضایی که هر روز یک چاقوکشی در آن اتفاق میافتاد. او خانواده و کشورش را رها کرده و به نیویورک آمده بود. در آنجا مشغول تحصیل و سپس به عنوان کارگزار بورس مشغول کار شد. تا آن موقع امکان بازگشت به کشورش برای او وجود داشت. آشناییاش با جیسون از آنجایی شروع شد که یک روز پازوس با او تماس گرفت و درخواست چند میز تحریر برای رئیساش کرد. هنگامی که جیسون جهت تقاضایش شخصا به شرکت پازوس رفت یک نفر که از طرف یک شرکت تولیدی گاوصندوق آمده بود مشغول باز کردن گاوصندوقی بود که قفلش گیر کرده بود. جیسون ادعا کرد که قادر است با چشم بسته آن را باز کند. او موفق به این کار شد، اما با چشمهای باز.
بعد که کار تمام شد پازوس، جیسون را برای صرف ناهار دعوت کرد. در ضمن گفتگوهایشان معلوم شد که تخصص پدر جیسون در جنگ این بود که بیآن که اثری از خود برجای بگذارد گاوصندوقهای جاسوسهای نازی را باز میکرده و مدارک آنها را از آن خارج میساخته. پدرش کارش را بعد از جنگ در یک شرکت تولیدی گاوصندوق ادامه داد. بعد از مرگ او جیسون به نیویورک آمد، با این امید که با کار کردن در شرکت مبل پول خوبی درآورد.
چند شب بعد پازوس و جیسون قرار ملاقاتی با هم گذاشتند و نقشه سرقتی ریختند شبیه همان سرقتی که قبلا در تکه روزنامهای که در جیب پیتر پیدا شد شرحش رفته بود و اکنون آنها به مقصد اسپانیا در سفر بودند تا اوراق بهادری را که در آمریکا نمیتوانستند به پول تبدیل کنند بدون هیچ مانعی در اروپا آب کنند.
رئیس گمرک سانتاترزا دوست قدیمی پازوس بود، معنایش این بود که بار و اثاثیهشان مورد بازرسی و کنترل قرار نمیگرفت. احتمالا به همین دلیل هم با کشتی مسافرت میکردند، وگرنه مسافرت با هواپیما خیلی راحتتر بود.
تا عصر که کشتی بندر را ترک کرد تمام کارها طبق نقشه پیش رفت، اما هنگامی که یکی از چمدانها را باز کردند تا پولهای نقد را از آن بردارند ناگهان سر و کله پیتر در کابینشان پیدا شد. او از این که طبق عادت فراموش کرده بود در بزند عذرخواهی کرد و گفت که فکر کرده آنها روی عرشه هستند و آمده تا رختخوابها را در کابین آنها مرتب کند.
آنها فکر کرده بودند که پیتر داخل چمدان را ندیده اما پیتر به آنها گفت که همه چیز را دیده. او تکه روزنامه را تکان داد و به عنوان حقالسکوت از آنها تقاضای 50 هزار دلار و تعدادی اوراق بهادار کرد. پازوس او را تهدید کرد، اما پیتر در کابین را باز کرد و آنها را تهدید کرد که اگر به او پول ندهند فریاد خواهد زد تا همه از این قضیه باخبر شوند.
پازوس کوتاه آمد و تسلیم شد. فردای آن روز پیتر به آنها رسیدش را که بابت پولی که به حسابداری سپرده بود نشان داد. آنها میتوانستند به راحتی حدس بزنند که چه چیزهایی در آن وجود دارد. پیتر همچنین به آنها فرصت داد که تا کریستو بال تصمیمشان را بگیرند. سپس کابینشان را ترک کرد.
بعد جیسون به بهانه امانت گذاشتن پاکتی نزد من آمد تا ببیند اوضاع از چه قرار است یعنی بفهمد که امانتهای باارزش مسافرین را در کدام گاوصندوق میگذارم.
او آن شب به کافه نرفت تا اطلاعاتی در مورد شیفت کاری دو کشیک شب که هر 20 دقیقه یکبار جایشان را با هم عوض میکردند، به دست آورد.
شب بعد هنگامی که پیتر به کابین 39 سری زد تا ملحفهها را عوض کند پازوس از او خواست، بعد از این که کارش تمام شد دوباره به کابین آنها برود و اوراق بهاداری را که میخواسته از او بگیرد. پیتر گفت که بعد از پایان جلسهشان که ساعت 9 تمام میشود، میآید.
پازوس که خیلی وقت بود انتظار آمدنش را میکشید به محض ورود پیتر با بطری نوشانه ضربهای به او وارد آورد و سپس خفهاش کرد. بعد جسدش را زیر تخت هل داد تا پنهان بماند.
آنها تقریبا سادهترین راه را برای خلاص شدن از دست پیتر انتخاب کرده بودند. کابین 39 در راهروی کوچکی قرار داشت. این راهرو به دری منتهی میشد که به عرشه راه داشت و اغلب رفت و آمدی در آنجا صورت نمیگرفت.
کمی بعد از نیمه شب که روی عرشه کاملا تاریک بود پازوس جسد پیتر را کشانکشان به طرف نردههای کشتی برد و به دریا انداخت. جیسون نیز در این مدت مراقب اوضاع بود. آنها به خاطر مبلغی که پیتر خواسته بود سرش را زیر آب نکرده بودند، بلکه از این میترسیدند که مبادا او رازشان را برملا کند.
حالا که فکر میکنم میبینم که اگر من از قفل بودن گاوصندوق اطمینان نداشتم ممکن بود در آن لحظه پشت میز ننشینم و در نتیجه چشمم به آن تکه روزنامه نمیافتاد، ولی با خواندنش به این نکته پی بردم که علاقه پیتر به حادثه سرقت از گاوصندوق که در روزنامه آمده بود بیدلیل نبوده و سرقت از گاوصندوق کشتی از آن روزنامه الگوبرداری شده بود. سرقت در کشتی نیز درست مثل آن بدون هیچ رد پا و اعمال زور و خشونت صورت گرفته بود.
آنها همانطور که توانسته بودند گاوصندوقی را در وال استریت باز کنند، گاوصندوق مرا نیز باز کرده بودند. وقتی پلیسFBI در کریستو بال راز کشف این حادثه را از من پرسید، روزنامه را نشانشان دادم. پس از این که رئیسپلیس جیسون را وادار به اعتراف کرد به دفترم آمد و با رضایت گفت: بهتر است بنشینید.
من نیز نشستم. ادامه داد: در این مورد که وقتی جیسون به دفترتان آمد با گاوصندوق باز مواجه شد حرفی دارید که بزنید؟
ناباورانه نگاهی به او کردم: من هر روز، هر روز...
او خندید و گفت: جیسون پس از سرقت گاوصندوق را قفل کرده. او میترسیده اگر آن را به همان صورت باز بگذارد شما سریعا متوجه شوید و همه جا را زیر و رو کنید و بدین ترتیب پیتر از گم شدن پاکتش مطلع میشد.
چند ثانیه گذشت. نمیدانستم چه کار باید بکنم. سرم را بالا گرفتم و متوجه نیشخند موذیانه دستیارانم شدم. کم مانده بود از خجالت و ناراحتی آب شوم و به زمین فروبروم!
گفتم: قبول میکنم، اما اگر بپذیریم که یک بار اشتباه کردن در هر کاری قابل اغماض است خوشحالم که این اشتباه از من سر زده و به نتیجه خوبی منتهی شده است. طبعا نام شرلوک را حسابدار دوم بود که روی من گذاشت.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: