حتی نمیدانیم برای کجا مینویسیم یا لااقل من نمیدانم. با این که لااقل سالی یک بار به بهانهای ازشان پرسیدهام؛ ولی یک ربع بعدش یادم نمانده. نهایتش همان سلام ساعت 10 صبح قبل از فیلم اول بوده و همان حالتهای چهره روتین برخوردهای این جوری. میدانم یکیشان که کچل است، دکتر است و معلوم نیست چرا سر از عالم آمپولزنی سینمایینویسی درآورده. امسال که شکر خدا اوضاع خوب بود؛ ولی سالهای قبل که همه همسایههاشان را هم میآوردند و حسابی شلوغ پلوغ بود و دیر میجنبیدی جا پیدا نمیشد، با چندتا از بچهها علی و رضا قرار میگذاشتیم هرکس زودتر رسید برای بقیه جا بگیرد و معلوم است که همان جا. رضا که امسال کلا نیامد. با علی هم دو سه باری بیشتر به تور هم نخوردیم. توی همین یکی دو بار بود که گفت: «میدونی اون پیرمرده کجاست؟.» گفتم: «کدوم؟» و در همان فاصله فهمیدم کی را میگوید. پیرمرد موسفید سرخرویی را که صبحها، اولین نفر وارد سالن میشد و همان طرفهای ما، یکی دو ردیف جلوتر مینشست. عینک کائوچویی نمره بالا داشت. کاپشنش کرم رنگ بود و بیشتر وقتها میانداخت روی دوشش. اگر اشتباه نکنم همیشه تسبیح دستش بود. تهریش هم داشت.
گفتم: «آهان... کجاست؟ امسال خبری ازش نیست.»
و فکر کردم چطور تا آن موقع متوجه عدم حضورش نشده بودم؟
گفت: «مرد. همین چند روز پیش. من هم تازه فهمیدم.»
اسمش را هم گفت؛ ولی باز هم یادم نمانده. بقیهاش هم مهم نیست. ادامهاش بدهم میشود مثل فیلمهای آبگوشتی سانتیمانتال. فقط بعد از آن هر روز به همه آدمهایی که آنجا مینشینند، بلندتر سلام میکردم. حتی پیهاش را به تنم مالیده بودم که یکیشان که چاق و تهیهکننده است و هی اسم و عکسش میخورد این ور و آن ور، مثل همیشه ندید بگیرد و جواب ندهد. فکر کردم حالا که همهمان یک نقطه مشترک داریم، ارزشش را دارد؛ آن هم این است که دوست داریم سمت راست سالن، گوشه ردیفهای آخر آخر بنشینیم. پس همین بهانه خوبی است برای ارتباط.
به همین راحتی. بعدش هر اتفاقی دوست دارد، بیفتد.
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم