اثر جهنمی مواد مخدر بر من

از زمانی که مشکلات زیادی شروع شد من رو به مواد مخدر آوردم. مصرف من و اعتیادم به مواد مخدر به 16 سالگی‌ام برمی‌گردد. زمانی که هم‌سن و سال‌های من برای ساختن آینده‌شان درس می‌خواندند و سعی می‌کردند در دانشگاه‌های مهم پذیرفته شوند من مشغول فروش مواد در خیابان‌های شهر بودم. می‌دانستم که این کار عاقبت خوبی نخواهد داشت، اما واقعیت این بود که کار دیگری هم در زندگی‌ام نیاموخته بودم.
کد خبر: ۲۳۴۵۴۷

 پدری نداشتم که درست یا غلط کارها را به من آموزش بدهد و مادرم هم که 5 فرزند کوچک‌تر از من داشت حتی نمی‌دانست که من چه می‌کنم و آیا به مدرسه می‌روم یا نه. برای درآوردن خرج خودم مجبور به همکاری با فروشندگان جزء مواد مخدر بودم و همین کار بود که سبب شد خودم هم به مصرف رو بیاورم. مصرفی که تا اکنون که 25 ساله شدم من را رها نکرده و سایه شومش زندگی‌ام را تباه کرده است. مرگ همسر و 4 فرزندم را به یاد نمی‌آورم. حتی نمی‌دانم که آخرین بار چه زمانی آنها را دیده‌ام. وقتی پلیس به من گفت که به اتهام قتل بازداشت شدم احساس می‌کردم در حال نگاه کردن فیلمی هستم که نقش اول آن را من بازی می‌کنم. باورم نمی‌شد که چه می‌گویند، اما انگار حقیقت داشت. من آنها را بدون آن که متوجه باشم از پا درآورده بودم و همه آن به خاطر تاثیرات مخدر بود. خدا می‌داند که هنوز هم به یاد نمی‌آورم در آن روز شوم چه گذشت و من چطور توانستم حیوان‌صفتی باشم که بتواند اعضای خانواده‌اش را از پا درآورد. من با مرگ آنها هیچ شدم.

«جوشا دارچو» 25 ساله پس از تعقیب و گریز خودرواش با پلیس به دام ماموران افتاد. او پس از دستگیری‌اش عنوان کرد که هیچ چیزی در مورد مرگ خانواده‌اش نمی‌داند، اما سوار شدن او در خودرو همسرش که تنها دو روز قبل، از پا درآمده بود نشان می‌داد که او با آنها در ارتباط بوده است. پرونده مرگ خانواده دارچو که شامل خانم «سامر گاراس» و 4 فرزند 7 تا 3 ساله‌اش می‌شد از غم‌انگیزترین خشونت‌های خانوادگی در تگزاس بود. خانم گاراس به علت خفگی جان خود را از دست داده بود و اثرات روی بدن‌های فرزندانش هم نشان می‌داد که تمامی آنها هم به همین شیوه از پا درآمده‌اند. آقای دارچو که ظاهرا هنگام ارتکاب به جرم اصلا حالت عادی نداشت ساعاتی بعد از ارتکاب به قتل‌ها با یکی از دوستانش تماس گرفت. او گفت که همسرش را یک تنبیه حسابی کرده است و در جواب سوال دوستش در مورد 4 فرزندش نیز عنوان کرد که آنها هنگام وقوع درگیری در منزل مادربزرگشان بوده‌اند. پس از این تماس دوست صمیمی دارچو که متوجه شده بود حرف‌های وی درست به نظر می‌رسد فورا با مادر وی تماس گرفت و ماجرا را عنوان کرد. آنها هر‌‌دو که بشدت نگران شده بودند به منزل این خانواده رفتند. زنگ‌های بی‌پاسخ باعث شد که آنها به فکر اطلاع دادن ماجرا به پلیس بیفتند و در نهایت با باز شدن درهای خانه جسد بی‌جان مادر و 4 کودکش کشف شد. دستور دستگیری «جوشا دارچو» از همان زمان صادر شد اما او که ظاهرا ساعاتی بعد حالت عادی پیدا کرده بود به فکر فرار افتاد. در اولین قدم سعی داشت تا خودرو همسرش را که می‌دانست حتما تحت تعقیب قرار دارد عوض کند. او پس از حضور در منزل یکی از اقوامش از او خواست تا هر طور شده خودرواش را با او تعویض کند اما وقتی با مخالفت وی مواجه شد از صرافت این کار افتاد. چندین ساعت بعد در حالی که او هنوز سوار خودروی همسرش بود به یک ایست پلیس در خیابان رسید. او به علت هراسی که از دستگیر شدن داشت تمام سعی خود را کرد تا بدون مشکوک شدن پلیس از محل دور شود. ماموران که دقتی به پلاک خودروی او نکرده بودند به او اجازه رد شدن دادند اما از آنجایی که او از ترس همچنان از طریق آیینه به پشت سرش نگاه می‌کرد و به جلویش بی‌توجه بود چند قدم دورتر تصادف کرد. ماموران که به این تصادف عجیب مشکوک شده بودند قصد نزدیک شدن به او و خودرویش را داشتند که جوشا پا به فرار گذاشت. فرار کردن او شک پلیس را بیشتر کرد و آنها نیز به سرعت به دنبال او راه افتادند. حدود نیم‌ساعت تعقیب و گریز پلیس با وی در شهر تگزاس در نهایت موجب دستگیری‌اش شد و پلیس خیلی زود با وارد کردن شماره پلاک خودروی وی به رایانه متوجه شد که او مظنون به قتل است و از همان زمان بازداشت شد.

«من 17 ساله بودم که برای اولین بار توسط پلیس دستگیر شدم. آن زمان مواد مخدر همراه نداشتم، اما به خاطر دعوای خیابانی که به راه انداخته بودم و 2 نفر را با چاقو زده بودم باید بازداشت می‌شدم. بعد از آن دیگر رفتن به زندان برایم اهمیتی نداشت و می‌‌‌دانستم باید به این شرایط عادت کنم. زندگی من هیچ نقطه مثبتی نداشت که بخواهم به آن تکیه کنم یا امیدوار باشم و به همین خاطر هم آن را به همان شکل ادامه می‌دادم تا سن 18 سالگی 3 بار دیگر دستگیر شدم که هر بار پس از چند ماه حبس آزاد می‌شدم. تا این‌که با سامر آشنا شدم. او دختر بسیار آرامی بود که برخلاف دیگران با ظاهر من کاری نداشت. او می‌گفت آنچه برایش مهم است صداقت من است که می‌داند هر کاری که می‌کنم هرگز دروغ نمی‌گویم. رفتارش با من متفاوت بود و به همین خاطر به او علاقه‌مند شدم و ازدواج کردیم. اولین فرزندانمان 2 دختر دوقلو بودند که 7 سال قبل به دنیا آمدند. احساس می‌کردم که خانواده‌ای دارم و می‌توانم از این پس ادعا کنم که از مشکلاتی که داشتم دور افتادم، اما هزینه‌های زندگی و اعتیادی که به مواد مخدر داشتم همه جا با من بود. من با فروش ماری‌جوانا زندگیم را می‌گذراندم و چاره‌ای هم جز این کار نداشتم. در طول سال‌ها بارها دستگیر شدم، اما هر بار توانستم به شیوه‌ای از قانون فرار کرده و محکومیت سنگینی نداشته باشم. «سامر» 3 بار دیگر برایمان بچه آورده بود و در حال درس خواندن هم بود.

می‌دانستم هوش خوبی دارد و می‌تواند در رشته حقوق و وکالت که دوست داشت موفق شود، اما هرچه پیشرفت می‌کرد از من دورتر می شد. احساس می‌کردم دیگر دلش نمی‌خواهد به من که یک خلافکار بودم به چشم همسرش نگاه کند. انگار هرچه اطلاعاتش از قانون بیشتر می‌شد، بیشتر و بیشتر از من دور می‌شد. بارها بحث کردیم که به خاطر فرزندانمان باید با هم زندگی کنیم، اما او دیگر زیربار نمی‌رفت و به نظرش من مایه شرم او بودم. می‌دانستم می‌تواند به خاطر جرم‌هایم و اعتیادم ‌ بچه‌ها را هم از من بگیرد. این بود که از او می‌ترسیدم. نمی‌دانم چه وقت و چطور شد که آن عمل وحشیانه را انجام دادم. اما چیزی که می‌دانم اثر این مواد مخدر جهنمی روی زندگیم بود.»

ترجمه: المیرا صدیقی

منبع: کورت‌نیوز

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها