با علاء میرمحمد صادقی درباره آنان که پول مبارزان انقلا‌ب را تامین کردند

پارتیزان‌های مالی

علاء میرمحمد صادقی از آن دسته جنتلمن‌های اصفهانی است که به همراه گروه بزرگی از تجار که نامشان را کمتر شنیده‌ایم، برای پیروزی انقلاب سر کیسه را شل کردند. علاء که هم‌اکنون 78 ساله است به همراه برادرش بهاء از اصفهان به تهران آمدند و در بازار تهران به آن دسته مذهبی‌هایی وصل شدند که با ابزارهای مالی خاص خود به حرکت‌ های مذهبی که بعد از ارائه لایحه انجمن‌های ایالتی، ولایتی و کاپیتولاسیون به «مبارزه تمام‌عیار» تبدیل شد ، کمک مالی می‌رساندند.
کد خبر: ۲۳۴۵۱۷
برعکس آن گروه از چهره‌های انقلابی که نامشان را زیاد شنیده‌ایم، این وجه از پیروزی انقلاب اسلامی که اتفاقا مهم و کاوش نشده مانده است اقتصاد مبارزه و افرادش در سایه مانده‌اند، اما امروز سوالات بسیاری درباره آنان که پول خود را خرج پیروزی انقلاب کردند و با حمایت مالی از مبارزان و بویژه رهبران آن، موجب شدند آنان بدون دغدغه مالی به پیروزی انقلاب تمرکز کنند، مطرح است.

علاء میرمحمد صادقی یکی از این افراد است و اسامی‌ای را می‌گوید که شاید کمتر نامشان را شنیده باشیم، اما نقششان بسیار مهم، پیچیده و در عین حال در سایه است. به گفته نایب‌رئیس اتاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران، بسیاری از این افراد یا فوت کرده یا در بستر بیماری‌اند و چه حیف از ماجراها و اسرار و تاریخ شفاهی‌هایی که با آنان دفن شود.

ارتباط شما با محافل مذهبی تهران چگونه شکل گرفت؟

من علاء میرمحمد صادقی، متولد 1310 اصفهان هستم که در سال 1326 و در 16 سالگی به همراه برادرم بهاء به تهران آمدیم به قصد مهاجرت و تجارت در بازار تهران حجره‌ای گرفتیم و مشغول به کار شدیم. به خاطر روحیه و خانواده مذهبی که داشتیم جذب جو بازار تهران و محافلی که در آن وجود داشت، شدیم. بازار تهران آن روز کانون مبارزه علیه رژیم شاه بود البته در دهه 1320 مبارزات چندان جدی نبود. صرفا مبارزه علیه فسق و فجور و کاباره‌ها و عرق‌فروشی‌ها و سایر نشانه‌هایی بود که احساسات مذهبی را خدشه‌دار می‌کرد.

در واقع در آن سال‌ها محافلی که در بازار تهران تحت عنوان جلسات مذهبی وجود داشت، به طور خودجوش و از یک احساس خشم نسبت به فساد موجود در جامعه شکل گرفته بود. این را می‌گویم که بدانید فعالیت‌ها نظام یافته، سیاسی و هدفمند نبود. هسته‌ها صرفا کارهای مذهبی می‌کردند و تبلیغاتی هم اگر وجود داشت، تبلیغات دینی بود. اصلا جو بازار تهران این گونه بود و بازاریان متدین، اصناف و تجار چون از نظر مالی از دولت استقلال داشتند، این باعث استقلال رایشان نیز شده بود.

نکته‌ای که در این میان به چشم می‌آید این است که اصولا در زمان پهلوی اقشار متدین سعی می‌کردند به لحاظ مالی به یک استقلال برسند و خودشان، خودشان و طرفداران و اطرافیانشان را تامین مالی کنند. این قید بعدا عامل مهمی برای جذب نیرو برای پیروزی انقلاب شد.

این است که می‌بینید کسانی در بازار تهران و اکثریت اصناف را تشکیل می‌‌دهند که افراد متدین هستند. خب! این افراد انگیزه کافی برای کمک‌رسانی به افرادی که برای آرمانشان فعالیت می‌کنند، را دارند. به همین علت بسیاری از بازاریان با روحانیون چه روحانیون معمولی و چه روحانیون بزرگ و سرشناس رابطه مالی داشتند و با افتخار هزینه‌های فعالیت‌های آنها را تامین می‌کردند.

افرادی همچون شهید بهشتی که مثلا زمانی که در آلمان اقامت داشت، از حمایت چند تن از تجار بزرگ که به خاطر رابطه تجاری امکاناتی در آلمان داشتند، برخوردار بود. سایر روحانیون هم همین طور بودند.

این تجار چه کسانی بودند؟

خیلی متعددند. خیلی از آنها دیگر در قید حیات نیستند و خیلی نیز در بستر بیماری‌اند. تا جایی که حافظه‌ام یاری کند، می‌گویم. مثلا در صنف قماش‌فروشان حاج عباس نوشاد بود. حاج عزیزالله علاءالدینی، حاج عباس تحریریان، لولاچیان، جعفر آقای خرازی، لطفی، حاج ثمر بهادران که این یکی ماجراهای جالبی دارد که خواهم گفت، سید محمد میرفندرسکی که در کار صادرات به عربستان و برخی کشورهای عربی بود و الان مریض و در منزل است، اخوان فرشچی که در کار تجارت فرش بودند، مرحوم عالی‌نسب ، کرد احمدی، محمدعلی نوید، مهندس خاموشی، اسدالله عسکراولادی، سیدکاظم موسوی، نقشینه‌پور، حاج سعید امانی، حاج ابوالفتح، حدیدی، نوبری و... می‌دانید که در سن من به خاطر آوردن این همه اسم چقدر مشکل است. به هر حال افراد متعددی بودند که از راه‌های مختلف به انقلاب پول و کمک می‌رساندند.

این پول‌ها صرف چه کارهایی می‌شد؟

خب ما در انقلاب اسلامی در واقع 2 دوره داریم. دوره اول قبل از سال 1342 و تصویب لایحه انجمن‌های ایالتی و ولایتی و قانون کاپیتولاسیون است و دوره دوم پس از این سال. در سال‌های قبل از 42 کمک‌ها و وجوهاتی که بازاریان می‌دادند بیشتر هدف ترویج احکام اسلام داشت. صرف برگزاری جلسات مذهبی و امورات خیریه می‌شد. کارهای فرهنگی مانند چاپ جزوات، کتاب‌ها، فرستادن مبلغ به نقاط مختلف و غیره، اما این کمک‌ها نظام‌مند نبود. بیشتر هدف انجام کارهای خیر بود مثل سرپرستی ایتام، کمک به خانواده‌های نیازمند و غیره البته برخی حرکت‌های تند هم بود که در مجموع اقبال چندانی نداشت.

مثل حمله به قمارخانه‌ها و کاباره‌ها و راندن افراد از آنجا که در لابه‌لای کارهای فرهنگی انجام می‌شد، اما از سال 42 به این سو که امام خمینی(ره)‌ با آن سخنرانی‌های معروف رسما رهبر انقلاب شدند، نوع مبارزات بازار تهران متفاوت شد. بازار تهران رسما و در جلساتی که برگزار می‌شد، حمایت خود را از امام(ره)‌ به عنوان یکی از نخستین حامیان اعلام کرد.

یادم می‌آید وقتی که این سخنرانی برگزار شد در رو به روی کاخ مرمر جمع کثیری از بازاریان در حمایت امام(ره)‌ شعار دادند و همیشه در تظاهرات و حرکت‌ها بخش عمده افراد از بازاریان بودند.

به تبع این حرکات،‌ حمایت‌ها و کمک‌های مالی هم نظام‌مند و با هدف شدند و برای آن ابزار تامین و توزیع تعریف شد. البته این تعاریف بتدریج شکل گرفت و هر قدر ساواک بیشتر به دنبال شناسایی هسته‌های مالی بود، این هسته‌ها بیشتر خودشان را مخفی می‌کردند.

منتهی بدشانسی ساواک این بود که ما از روش‌های بخصوصی برای توزیع پول استفاده می‌کردیم که به عقل جن هم نمی‌رسید. در واقع نوعی پارتیزانی مالی داشتیم. مثلا اشخاص مورد اعتمادی را داشتیم که در کشور پول توزیع می‌کردند، بدون آن که ردی از خود بر جای بگذارند.

اینها نه به طور سند و مدرکی بلکه به طور مردمی مورد اعتماد تجار بزرگ بازار بودند و وجوهات را می‌گرفتند و بین کسانی‌که خودشان صلاح می‌دانستند، توزیع می‌کردند. دفتر و حساب و کتابی هم در کار نبود، منتهی چون آن افراد مورد اعتماد بودند و با یک انگیزه انقلابی و دینی کار می‌کردند،‌ می‌دانستیم پول‌ها را در جایی که صلاح انقلاب باشد، ‌خرج می‌کنند. این بود که ساواک معمولا در شناسایی این روش‌های تامین مالی ناکام می‌ماند.

یکی از این افراد شخصی بود به نام حاج ثمر بهادران که در بندر ماهشهر بازرگان بود. او کار و زندگی‌اش را در جنوب رها کرد و آمد تهران و کارش این بود که از تجار معروف پول می‌گرفت و برای انقلاب خرج می‌کرد. کسی نمی‌دانست این حاج ثمر با پول‌ها چه می‌کند و کجا خرج می‌کند، مراجعاتش هم زمان مشخصی نداشت.

می‌آمد و به افراد سر می‌زد و به تناسب پول می‌گرفت. یکی دیگر از این افراد سیدمحمد میر فندرسکی بود که در کار صادرات به عربستان و برخی کشورهای عربی بود. هر کدام از بازاریان به تناسب ارقامی را به اینها می‌دادند.

پول بازار صرف مبارزات مسلحانه هم می‌شد؟

بله. اما مورد زیاد نبود. بیشتر ما نقش پشتیبانی‌کننده از افراد انقلابی مانند مبارزین و روحانیون را برعهده داشتیم. مثلا به خانواده‌های زندانیان مبارز کمک می‌کردیم. حالا یا کمک بلاعوض یا وام. اما این که گفتید مبارزات مسلحانه. بله. مواردی بود که مراجعه می‌شد. مثلا همین پدر مرحوم ابوترابی فرد یک روز آمد پیش من و رقم هنگفتی پول برای مبارزات مسلحانه و پارتیزانی طلب کرد. حالا ما چون در بازار بودیم علاقه نداشتیم مستقیما با کسانی که تحت تعقیب یا در زندان بودند، ارتباط داشته باشیم.

چون معتقد بودیم اگر سر شاخه‌های مالی حمایتی از بین برود، مبارزه مشکل می‌شود. این بود که گفتم این نوع مراجعه مستقیم شما به بنده، منبع پول را مشخص و کل مجموعه مالی را آسیب‌پذیر می‌سازد. کافی است یکی از اعضای آن شبکه پارتیزانی را ساواک بگیرد و اعتراف کند که پول را از چه کسی گرفته است. دیگر کل شبکه یک به یک لو می‌رفت. این بود که بنده با دلیل و استدلال این را به‌آن مرحوم گفتم و ایشان نیز پذیرفت.

اشاره کردید که برای پول رسانی به انقلابیون شبکه‌های مخصوصی وجود داشت. به ماهیت این شبکه‌ها اشاره کنید.

همان‌گونه که عرض کردم بخشی از توزیع پول ما توسط پارتیزان‌های مالی انجام می‌شد. اما بازوی اصلی، صندوق‌های قرض‌الحسنه بودند. مثل صندوق قرض‌الحسنه جاوید که چند بار پلمب شد. ساواک که زندانیان سیاسی و خانواده‌های آنها را تحت نظر داشت،‌ چند بار به چک‌ها یا حواله‌هایی که در دست این افراد بود، مشکوک می‌شود و رد حواله را که می‌گیرد به صندوق جاوید می‌رسد که مقر اصلی‌اش در بازار فرش است که فکر می‌کنم هنوز هم آنجا باشد.

ریختند و صندوق را پلمب کردند. صندوق‌های مخفی دیگری هم بودند که چندان رسمی نبودند و از طریق غیررسمی پول را در میان خانواده‌های زندانیان سیاسی،‌ روحانیون، متدینین نیازمند و غیره توزیع می‌کردند.

این اواخر که انقلاب داشت به پیروزی می‌رسید تدارکات انقلاب و موادی که برای تبلیغات و پخش اعلامیه لازم بود مثل کاغذ و مرکب و دستگاه‌های چاپ و غیره، توسط این شبکه‌های مالی تامین می‌شد. البته اشاره کنم که انجمن رسمی هم وجود داشت که نامش «انجمن کمک کاران» است.

این انجمن توسط افرادی چون آقای لولاچیان، جعفر آقای خرازی، لطفی و غیره تاسیس شده بود که هدف رسمی‌اش کمک به ایتام بود اما در کنار آن و در خفا به متدینین هم کمک می‌کرد. جالب آنجاست که این کمک‌ها در زمانی انجام می‌شد که اصولا هیچ کدام از طرفین مالی یعنی پول‌دهنده و پول گیرنده اصلا فکر نمی‌کردند انقلاب شکل بگیرد و پیروز شود، بلکه صرفا یک پوشش حمایتی مالی تحت لوای صندوق‌های قرض‌الحسنه شکل گرفته بود که افراد را حمایت کنند تا وضع از آن که هست، بدتر نشود. بعدا که انقلاب شکل گرفت این صندوق‌های قرض‌الحسنه به صورت یک شبکه درآمدند که وظیفه تامین مالی انقلاب را برعهده گرفتند و انصافا خوب هم کار کردند.

البته در این میان به یک نکته هم اشاره کنم که انقلابیون برای تامین نیازهای مالی خود به تولید درآمد نیز فکر می‌کردند که یکی از این راه‌ها که دوگانه سود داشت، تاسیس مراکز آموزشی فرهنگی بود.

یعنی هم درآمد و هم آموزش افراد انقلابی. نمونه‌اش مدرسه رفاه است که اشخاصی چون شهید رجایی، شهید باهنر، شهید بهشتی، ‌آقای هاشمی رفسنجانی در کنار تجار معروفی چون اخوان فرشچی که تاجر فرش بزرگی در آلمان بود و شهید بهشتی یک مدتی را که در آلمان بود، از امکانات ایشان استفاده می‌کرد و آقایان توکلی و شفیع این مدرسه را ساختند.

این مدرسه با این سرمایه ساخته شد و در مقاطع مختلف تا دبیرستان به صورت انتفاعی دانش‌آموز می‌گرفت که البته از اقشار مختلفی از متدینین بودند. بعدا ساواک به فعالیت‌های این مدرسه مشکوک شد و مقطع دبیرستان آن را تعطیل کرد اما در سایر مقاطع با مزاحمت‌های مختلف اجازه داد کار شود که البته می‌دانیم این مدرسه بعدا به یکی از کانون‌های انقلاب تبدیل شد و در دوران مبارزه و پس از تشریف‌فرمایی امام‌(ره)‌ مدتی محل اقامت ایشان بود.

آیا روحانیون سرشناس نیز توسط بازار حمایت مالی می‌شدند؟

بله. حالا به طور مستقیم یا غیرمستقیم. اکثر آقایان زمانی که زندانی بودند به راه‌های مختلف ما به‌آنها کمک می‌رساندیم یا مانند مورد شهید بهشتی از امکاناتی که تجار داشتند استفاده می‌کردند. البته تجار با کمال افتخار این کمک‌ها را می‌کردند.

البته وجوهات شرعی هم بودکه به دست روحانیون می‌رسید اما بازاریان برحسب وظیفه چه از نظر پول و چه از نظر تهیه امکانات و تدارکات مبارزه و همچنین شبکه‌های مالی که در صندوق‌های قرض‌الحسنه تشکیل شده بود، به روحانیون سرشناس کمک می‌کردند. مثلا وقتی که امام (ره)‌ پاریس بودند،‌ خب، افرادی که می‌خواستند به پاریس بروند یا رفت و آمد داشته باشند، اینها هزینه‌هایشان تامین می‌شد.

اینجا من یک نکته بگویم که خیلی مهم است و در تاریخ ثبت شود و آن این است که شخص امام (ره)‌ هیچگاه از کسی پولی دریافت نمی‌کردند. حتی در پاریس که بالاخره معلوم بود انقلاب پیروز می‌شود،‌ خیلی‌ها می‌آمدند تا پولی پرداخت کنند اما ایده‌شان این‌طور بود که از هیچ‌کس پولی نمی‌پذیرفتند و سعی داشتند همان اقامت‌شان در فرانسه با کمترین هزینه انجام شود حتی من خودم که چند بار به پاریس رفتم و از دوستانی که بودند، سوال کردم،‌ همه می‌گفتند ایشان هیچ پولی را نمی‌پذیرند و اگر طرف خیلی اصرار می‌کرد گفته می‌شد در تهران به آسید صادق طباطبایی که نماینده یکی از روحانیون بزرگ بود، تحویل شود تا برای انقلاب هزینه شود.

تمام هزینه‌های امام(ره)‌ شخصی یا از محل‌های در اختیار ایشان بود. واقعا هزینه‌ها در پاریس پایین بود، حالا اشخاص بسیاری بودند که با هزار مصیبت از اروپا و آمریکا آمده بودند و بالاخره جا و غذا می‌خواستند.

یک ساختمانی را مقابل محل اقامت حضرت امام‌(ره)‌ اجاره کرده بودند که افراد را آنجا اسکان می‌دادند و غذا هم بیشتر آبگوشت و غذاهای بسیار ساده بود. منظورم این است که نهایت پاکیزگی مالی در زندگی و اطراف حضرت امام(ره)‌ وجود داشت و دارد که حتی از یک چنین کمک‌هایی که با جان و دل برای انقلاب پرداخت می‌شد، پرهیز می‌کردند.

درباره نقش شما در ماجرای بیمه کردن هواپیمای حامل حضرت امام(ره)‌... .

در این باره چیزی نمی‌گویم. از من نخواهید.

چرا؟

چون اینها نباید گفته شود. خیلی از مسائل و جزئیات کارهای پولی و مالی را نباید بگوییم. چون صاحبان این کارها راضی نیستند. آن ماجرا را هم در همان حد اشتباه شد که در یک مصاحبه لو رفت. اما دیگر به آن نمی‌پردازم. این یک عهد و قرار است. بین یک عده‌ای باید محفوظ بماند و شما هم دیگر نپرسید.

بسیار خوب!‌ حالا برسیم به اوایل انقلاب؛ در اوایل انقلاب شما چه می‌کردید؟

خب!‌ من بیشتر عمرم بعد از انقلاب را از کارهای دولتی دوری کردم. چون کار من و امثال من تجارت است و تجارت هم باید بماند. تازه فرصتی شد که به کارمان برسیم و تجارت کنیم. این بود که علی‌رغم دعوت اکید شهید رجایی برای احراز پست وزارت‌بازرگانی نرفتم. اما به همراه عده‌ای از کار‌کشته‌ترین افراد به ارایه مشاوره‌های اقتصادی به شهید رجایی پرداختیم. اما این مساله هم پایدار نماند اما کار اصلی و فعالیت‌ اصلی من در اطاق بازرگانی آغاز شد و تا به امروز که نایب رئیس اتاق هستم، ادامه دارد.

هنوز شش روز از پیروزی انقلاب نگذشته بود که با دستخط مبارک امام (ره)‌ به عنوان عضو کمیته منتخب امام خمینی در اطاق بازرگانی و صنایع و معادن ایران منصوب شدم، اما مهم‌تر از آن، فعالیتی بود که تحت عنوان کمیته‌ای با نام کمیته تنظیم اعتصابات منتخب امام خمینی (ره)‌ انجام شد. هنوز انقلاب به طور کامل پیروز نشده بود که دیدیم اعتصاباتی که در کشور شروع شده دارد مردم را نسبت به انقلاب بدبین می‌کند.

مثلا در مقطعی توزیع‌کنندگان نفت در کشور اعتصاب کرده بودند و روشن بود مردم در وسط زمستان بدون سوخت مانده بودند. ما به این نتیجه رسیدیم که این اعتصابات باید تنظیم شود، یعنی آن اعتصابی که به رفاه و مسائل مستقیم مردم برمی‌گردد، لغو و آن که برنمی‌گردد اتفاقا برای پایان یافتن هر چه سریع‌تر حیات رژیم گذشته تقویت گردد. از سوی دیگر ما با تحریکاتی از سوی کمونیست‌ها و توده‌ای‌ها یا منافقین مواجه بودیم که به صورت بحران کارگری کارمندی درآمده بود و داشت مساله ایجاد می‌کرد.

به نمونه بامزه‌ای اشاره می‌کنم. زمانی که دولت موقت مهندس بازرگان تشکیل شد، آقای صدر به عنوان وزیر بازرگانی تعیین و به محل وزارتخانه‌اش رفت. اما چند ساعت بعد خبر رسید کارمندان وزارتخانه که چندین ماه بود حقوق نگرفته بودند، وزیر را تا پرداخت شدن حقوق‌شان گروگان گرفته‌اند!‌ ایشان به ما زنگ زد و ما در همین اتاقی که الان داریم با هم صحبت می‌کنیم نشسته بودیم و گفت که بالاخره من گروگان هستم و در حساب وزارتخانه هم پول نیست.

حقوق معوقه کارمندان آن زمان مجموعا حدود پنج‌میلیون تومان می‌شد. ما مقداری پول در حساب اطاق داشتیم. سریع رفتیم چک کشیدیم و حقوق‌ها را دادیم تا آقای وزیر از اسارت بیرون بیاید! این را گفتم تا بدانید جو اوایل انقلاب چگونه بود و اگر آن کمیته را تشکیل نمی‌دادیم واقعا انقلاب ضربه می‌‌خورد.

و سوالی که در این میان باقی می‌ماند این است که چرا شما و همکارانتان مانند آقای اسدالله عسکراولادی و برخی دیگر هیچ‌گاه پست دولتی در دولت‌ها را نپذیرفتید؟ حالا که انقلاب پیروز شده بود، ایفای نقش در آن لازم نبود؟

ببینید، ماها تاجر هستیم و بازرگان. ما به مستقل بودن عادت کرده‌ایم و نمی‌توانیم کار دولتی انجام بدهیم. اصولا شاید این‌‌‌طور بگویم که روحیه ما این‌‌طوری نبود که وزیر و وکیل بشویم. ما برگشتیم سرکار خودمان و حالا برای این‌که از جریانات دور نباشیم در محلی که به کارمان ارتباط دارد و با حکم امام (ره)‌ هم منصوب شده‌ایم، ادامه فعالیت دادیم.

در میان برادران عسکر‌اولادی هم حبیب‌الله که به خاطر مسایل انقلاب، تجارت نتوانست بکند، فقط مدتی وزیر بازرگانی شد. می‌دانید که حبیب‌الله جز کاسبی کوچکی که در رشته حبوبات در خیابان سیروس سرای جواهری راه انداخت آن هم به خاطر فعالیت‌های انقلابی‌اش تعطیل شد، کار دیگری نکرد.

با این حال او به همراه حاج سعید امانی و آقای لبافی معتمد امام (ره)‌ در بازار بود و بعد از مدتی فعالیت در دولت، ترجیح داد کار سیاسی‌اش را در همان موتلفه پیگیری کند و از کار دولتی و وزارت و وکالت و غیره دور بماند. اصولا به قول امروزی‌ها نوع علایق و بافت شخصیتی ما به این کارها نمی‌‌خورد. این بود که ترجیح دادیم پس از پیروزی انقلاب در جایی دیگر و به گونه‌هایی دیگر فعالیت کنیم، شاید مثمر‌ثمرتر باشیم.

سیدعلی دوستی موسوی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها