در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
اما پیش از آن که بروم سراغ نامهها (دقت داشته باشید، میخواهیم برویم سراغ نامهها، بله... ما سرمان برود قول مان هم میرود همان جایی که سرمان رفت، چه فکر کردهاید؟) داشتم میگفتم پیش از آن که بخواهم به کافه کاغذی این هفته بپردازم بگذارید چند خطی برای مردم غزه بنویسم. راستش احساسات ما اصولا اهل برانگیخته شدن نیست، ولی کاری که این صهیونیستها با مردم غزه میکنند ما را که بیچاره کرده است. همه چیز یک طرف اعصابمان برای این بچههایی که بیگناه و بیدلیل این جور قتل عام میشوند، جوری خرد شده که دلمان میخواهد سرمان را بکوبیم به دیوار. دعا کنید این جنگ خانمانسوز هر چه زودتر تمام شود و صهیونیستها برگردند همان خراب شدهای که بودند و دست از سر این بچههای بی گناه بردارد.
و اما نامهها:
رها خانم دخترم کی گفته من به نامه تو جواب ندادم بابا جان؟ اینها حرفهایی است که دشمن به هم بافته، بنده اسم شما را آوردم که هیچ به نامهات هم جواب دادم، حالا شما ندیدهاید آن بحثی جداست. نشان به آن نشان که آخر نامهات هم نوشته بودی رها اسم دختر است!
مارمولک قرمز (به خدا خودش این اسم را گذاشته روی خودش وگرنه ما کی باشیم که بخواهیم از این اسمها روی مردم بگذاریم.) شما را هم خوب یادم هست. شما چرا اینقدر ما را دستکم میگیرید؟ درست است ما بعضی وقتها بنا به مقتضیات آلزایمر میگیریم ولی اگر بخواهیم چیزی یادمان بماند، میماند. چشم، با محسن افشانی هم مصاحبه میکنیم. البته اگر گیرش بیاوریم. حالا کی هست این محسن افشانی؟ یاه یاه یاه، شوخی فرمودیم. خودمان بلدیم!
اوه اوه دیوونه عزیز خودمان (بابا چیه ؟ چرا این جوری نگاه میکنید، به من چه؟ خودش اسمش را گذاشته دیوانه، عجب گیری کردیمها) چه عجب. میگذاشتی صد سال دیگر باقی داستان را برایم میفرستادی. تو خوب است بروی نویسنده ستون داستانهای دنبالهدار شوی. سر یک ماه عذرت را خواستهاند. داستانت خوب بود ولی پایان غمانگیزی داشت. چرا؟ چون اصولا ما هر وقت سرو کارمان به این مامان وروجک میافتد حال و روزمان غمانگیز میشود. بس که این خواهرها به آدم لطف دارند! ما به خدا خیلی چشممان به دنبال نامههای جنابعالی بود ولی چه کنیم شما سالی یک بار یاد ما میکنید. بله... زبان خامه ندارد سر بیان فراق و از این حرفها... بیشتر برایمان بنویس.
سلام علیکم خانم مهناز خانم از ملایر! چه خبرها؟ چه کارها میکنید؟ میبینم که ساکن همدان شدی و... البته من شخصا همدانی نیستم، اما آبا و اجدادم هگمتانهای بودند، ولی به هر حال دلیل نمیشود که روی این پایتخت تمدن و فرهنگ تعصب نداشته باشم! (خودمان کف کردیم از این حرفهایی که زدیم) میبینم که امتحان توی شهر را هم رد شدی و جناب سرهنگ حالت را گرفته! (یاه یاه یاه) بعضیها هم (بخوانید شترگاو) هر پنجشنبه فقط میروند امتحان رانندگی محض گرفته شدن حال شان توسط جناب سرهنگ! ولی از رو که نمیروند هیچ، آستر هم میخواهند. با این پشتکار اگر فقط همین جوری محض خنده دویده بود الان کره زمین را سه چهار باری دور زده بود. به جان خودم کور شوم اگر دروغ بگویم. خب، پس بالاخره بیخیال آن ماجراها شدی. آفرین دختر خوبم! حالا شدی بچه حرف گوش کن! من هم وقتی در خوابگاه بودم نه تنها طبقه آخر را برای سکونت انتخاب نمودم بلکه طبقه سوم تخت سه طبقه اتاق را هم ابتیاع فرمودم، همین جوری برای خنده. آنجا درست مثل یک سلطان بیشاخ و دم برای خودمان حکومتی داشتیم، یادش به خیر. البته یک سال بیشتر خوابگاه نماندم چون مسوولان خوابگاهمان همهشان ضعف اعصاب گرفتند و خودشان را بازنشسته کردند و دیگر کسی نبود که مواظب ما باشد، به خاطر همین خوابگاهمان را تعطیل کردند. خوب گفتی که میخواهی از این دوران بهره ببری. حتما این کار را بکن. چون از آن دورههایی است که دیگر در زندگی آدم تکرار نمیشود باباجان! دست از سر آن دوست بیچارهات هم بردار، باور کن بعدش خدا همچین آدم را تنبیه میکند که خود آدم هم نمیفهمد از کجا خورد. البته این در مورد تو فقط صدق میکندها، من که اگر این شترگاو را بسوزانم هم چیزیاش نمیشود. چون ضربالمثل بادمجان بم را از روی شخص شخیص ایشان ساختهاند! اگر کتکم نمیزنی و دوباره قهر نمیکنی سوالاتت را یک بار دیگر بپرس، جواب میدهیم. دیگر امری، فرمایشی؟
ای ماجراجو؛ جان هر کس که دوست داری دست از این ماجراجوییها بردار و بنشین سر جایت و زندگیات را بکن. نکند میخواهی خدای نکرده کارت به این صفحه شترگاو بیفتد؟ آخر آدم سالم که خودش را الکی الکی مریض نمیکند. من که مخالف هر ماجراجویی از این نوع هستم. از ما گفتن بود و احتمالا از تو هم نشنیدن.
تنهای صدساله از صحن ستاره دفعه دیگر اسمت را خلاصه کن چون این جوری پیش بروی فقط یک پارگراف باید اسم تو را بنویسیم! نامهات را که دیدم اولش فکر کردم یک نفر برایمان رمانی، چیزی فرستاده ولی بعد که دیدم کلی نیشم باز شد و به خودم گفتم آخ جوننامه بلند! داداش جان، ایرادهایی که گرفته بودی، همه ایرادهای خوبی بود ولی قبلا در نسل سوم برطرف شده! تقصیر هم نداری خوب بابا جان، تازه به ما رسیدی دیگر! مثلا آن بخش دخترانه پسرانه را که گفتی، قبلا در همین صفحه کناری (دخترانه / پسرانه) چاپ میشد ولی مثل این که بعدا بچهها گفتند کار جالبی نیست و به خاطر همین تعطیل شد. در مورد عکس بزرگ توی صفحه که تا بحال به اندازه شویدهای روی سرم توضیح دادم و دیگر نمیدهم ولی تو بدان و آگاه باش که قبلا چک و چانههایمان را هم در این باره زدهایم. در مورد موضوع دادن هم که این ستون خانه دوست قرار بود همین کار را بکند ولی ماشاءالله این نسل سومیهای اکتیو، آن قدر استقبال کردند و آن قدر موضوع برایش فرستادند که ما ترسیدیم دعوایشان شود، به خاطر همین فعلا به همان یک موضوع اکتفا کردهایم! باقی پیشنهاداتت هم ببخشیدها، عملی نبود! دستت درد نکند. فعلا تو رکورددار هستی، ببینم نامه بعدیات را چند صفحهای مینویسی!
ترکید، ترکید، هیچ کس هم صدایش در نمیآید. تا اطلاع ثانوی برای باران و مردم غزه، تا میتوانید دعا کنید. خداحافظ... به سلامت...
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: