گفتگوی توهمی با آن شرلی

چیپس‌هایم برای تو

چشمتان روز بد نبیند. همین جور با دل خرم نشسته بودیم توی تحریریه و داشتیم چیپس و ماست موسیر سق می‌زدیم که دیدیم یک دفعه یک یارویی یعنی یک خانمی در را باز کرد و آمد داخل. حالا ما همین جور هاج و واج مانده‌ایم. نه گذاشت و نه برداشت و گفت این گردن شکسته کجاست؟ تا آمدیم به خودمان بیاییم و فکر کنیم ببینیم کی گردنش شکسته و اصلا چرا شکسته دیدیم همین ایادی مشت بر دهان خورده از زیر میزها سینه‌خیز خودش را رساند به در و زد به چاک. ما هم که آخر معرفت و مرام نه گذاشتیم و نه برداشتیم گفتیم: اوناهاش، داره در می‌ره، بدو خانم، بدو... اگر دلتان می‌خواهد بداند آن خانم کی بود و این ایادی چرا گردنش شکست باقی مصاحبه را بخوانید. دیگر مصاحبه با کسی مثل آن شرلی که تبلیغ کردن ندارد، دارد؟
کد خبر: ۲۳۱۲۰۷

آن شرلی: بس کن ایادی. دست از این مسخره بازیهات بردارد. آخه تا کی می‌خوای این جوری باشی؟ کی می‌خوای آدم بشی؟ کی می‌خوای... .

ایادی: وای منو ببخش مامان بزرگ، قول می‌دم بچه خوبی بشم!

آن‌شرلی: من مامان بزرگ توام؟ آره؟ خجالت نمی‌کشی... .

ایادی: کفشت رو واسه چی درمی‌یاری؟

آن‌شرلی: می‌خوام بزنم توی سرت عقلت بیاد سر جاش.

ایادی: ول کن بابا بی خیال. من اگر عقل داشتم که خودم رو گیر چند تا شخصیت داستانی نمی‌کردم. اونم چه شخصیت‌هایی... همه خل و چل... .

آن‌شرلی: نخیر، مثل این که تا کتک نخوری، آدم نمی‌شی.

خب مصاحبه کن دیگه!

ایادی: باشه، حالا که گریه می‌کنی، بیا بشین با هم مصاحبه کنیم... .

آن‌شرلی: من گریه نمی‌کنم... .

ایادی: آره، باشه، گریه نمی‌کنی. حالا بگو ببینم تو از کی تا حالا این قدر خشن شدی؟

آن‌شرلی: از خیلی وقت پیش. دیگه اعصاب درست و درمون ندارم. هیچ کس نمی‌تونه تحملم کنه، هیچ کس دیگه یک کلمه هم باهام حرف نمی‌زنه.

ایادی: خب اون رو که حق دارند... .

آن‌شرلی: حالا نگاه کن... بعد می‌گه چرا با جون من بازی می‌کنی.

ایادی: حالا چرا هیشکی حوصله‌ات رو نداره. اصلا ببینم شوهرت کجاست؟

آن‌شرلی: مرد!

ایادی: می‌گم کجاست؟

آن‌شرلی: می‌گم مرد.

ایادی: راستکی مرد؟ واقعا مرد؟

آن‌شرلی: اوهوم. همه می‌گفتند دق کرد و مرد.

ایادی: از دست تو دیگه؟ نه؟

آن‌شرلی: بسه دیگه، مسخره نکن. خب من چیکار کنم؟ سال‌های آخر عمرش همه‌اش راه می‌رفت می‌گفت، ای وای این قدر حرف نزن، بیچاره شدم. مخم تیلیت شد ولی من فکر می‌کردم داره شوخی می‌کنه.

ایادی: آره یادمه، تو از همون بچگی‌ات خیلی باهوش بودی.

آن‌شرلی: حالا هر روز می‌رم سر قبرش و باهاش حرف می‌زنم. از صبح تا شب. دیگه بهم نمی‌گه آنه ساکت باش. دیگه نمی‌گه مغزم رو خوردی. آخه بیچاره قبل از من کرم‌ها مغزش رو خوردن دیگه. نمی‌شه که نخورده باشند. بهش می‌گم دیدی مغزت رو من نخوردم، کرم‌ها خوردند، ولی اون هیچی نمی‌گه. همین جور ساکت به حرفام گوش می‌کنه. اینقدر خوبه. من خیلی... .

ایادی: ببین! ببین! یک دقیقه صبر کن... .

آن‌شرلی: ولی خب، می‌دونی راستش رو بخوای نبودنش از بودنش خیلی بهتره. حالا اینو دارم به تو می‌گم برنداری توی روزنامه چاپ کنی. اصلا ضبطت رو خاموش کن ببینم. از این جهت می‌گم نبودنش بهتره که... .

ایادی: ببینم نفست بند نمی‌یاد این جوری یک بند حرف می‌زنی؟

آن‌شرلی: ساکت، دارم حرف می‌زنم. خب بهتره دیگه. خیلی خوبه که یک نفر باشه تو باهاش هی حرف بزنی، هی حرف بزنی و اون هم صداش درنیاد و فقط گوش بده. تازه شده همون چیزی که می‌خواستم. همون شوهر ایده‌آلی که توی کتاب‌ها دنبالش می‌گشتم. اصلا راست گفتند شوهر خوب شوهر مرده است. واقعا چقدر این حرف پرمعنا است. البته دور از جون شما که می‌شنوید... .

ایادی: خدایا منو ببخش و بیامرز، خدایا با قلبی پشیمان از همه آتیش‌هایی که سوزانده‌ام دارم به سوی تو میام، خدایا با اجازه‌ات اشهدم رو می‌خونم و میام... .

آن‌شرلی: هر کی هر چی می‌خواد بگه، من که از این اخلاقم دست بر نمی‌دارم. آخه واسه چی نباید حرف بزنم؟ واسه چی؟ به هر حال آدمیزاد به حرف زنده است، بد می‌گم؟ ...

ایادی: عجب عقلی کرد شوهرت. آهان... آه... ما هم رفتیم لای دست شوهرت. با اجازه شما... .

آن‌شرلی: ای وای ایادی تو چه ات شد؟ نکنه تو هم مردی... ای وای تلفنم کو... الو اورژانس... الو... الو... .

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها