رفتیم دبیرستان و اگه حال و هوای شعر و شاعری به سرمون میزد فوقش یه گوشه دفترچه خاطراتمون شعرامون رو هم مینوشتیم اما دبیرستانیهای حالا از نوجوونی وبلاگ درست میکنن و آیدی هک میکنن! حالا شما فکر کنید دنیای دانشگاهیهای اون موقع و الان چقدر فرق میکنه... اینه فرق دنیای جدید و قدیم ما!
صاحبه 23 ساله از زیر آسمان شهر
آخی! یعنی میخوای تو این 23 سال، یه اینقد هم (فهمیدی که چقد؟!!) چیزی تو دنیا عوض نشده باشه؟ ایول بااااااا! پس اگه جای من بودی چی میگفتی که به جای «آخ مااااادر... ماااااادر... مادر» هم میگن: «اُه... دییر بِیبی!!» تغییر و تحول با دانش و تکنولوژی و پیشرفت گره خورده قند و عسل بابا، مهم استفاده درست از تکنولوژی و قدم صحیح برداشتن تو این تغییر و تحولاته. تاااااازه، فک کن، دلمشغولی نسلهای گذشته با دلمشغولی حتی یه نسل بعد یکی بود! چه دنیای تکراری و بدون مکاشفهای میشد؟! هنوز نه میدونستیم فضا و کهکشان کجاست، نه از عهده معالجه یه دلپیچه معمولی برمیاومدیم؛ چه بسا زیر یه عالم پتوی پوستباف خرسیمون هم تو غار خوابیده بودیم تا فصل سرد زمستون بگذره و کاووسی به جای اینکه هی بگه: دیجیتالم کجا بود، هی داد میزد: سنگ چخماقم کجا بود؟! هی میگه سنگ چخماق!! سنگ چخماقم کجا بود؟ (بمیرم واسه خودم که شونصد و شصت و شیییییییییش میییییلیییییووووووون سااااااااال پیش! اونم چی؟ هنوز موبایل دودی هم اختراع نشده بود تا بریم رو کوه واستیم و برای این و اون پیامک حلقهای با طمع فلفلی بفرستیم! با هزااااااااااار بدبختی، ساعتها سر پا میایستادیم تا با نیزه سنگی، روی دیوار غارمون، عکس یه حیوون غولپیکری رو در حال حمله به همسایه بغلی! بِکَّنیم و با کلی سختی و عذاب رنگش کنیم! آتیشم که هنو کشف نشده بود! قبل از غروب آفتاب وامیستادیم خوووووب بهش نیگا میکردیم و تازه میخواستیم از حاصل رنج و عذابمون لذت ببریم که یهدفه یکی با نیزهش میزد وسط شیکممون و با صدای نتراشیده و نخراشیدهای میگفت: «هوهویایا پِسسسَرِبابا! عوضِ اینیویایایا سوسولبازیهایا!! بُررررو بیگیر بخوابابا، فرداهاها میخوایم بریم شکاهارا اروانگوتانِ بال و پر و شاخِ بزرگداروهاها!!» باز خوش به حال تو که قلممو و سطل رنگ رو هم گذاشتی کنار، با یه حرکت ماوس، گرافیک میسازی مممممماااااااه! چه عذابی میکشیدیم ما قدیمیاااااا...!
مدیر مردمی
یه زمانی با خودم فکر میکردم همه آدمایی که مدیر و رئیس میشن، آدمای ریاستطلبی هستن که پا روی شونههای ضعیفترا گذاشتن و رفتن بالا! واسه همینم هیچ وقت دلم نمیخواست رئیسی بشم که دیگه آه کسی رو نشنوم و دلم واسه ضعیفتر از خودم نسوزه و کابوس غرور به وجودم چنگ بزنه. اما حالا میبینم اینطوریام نیست و هستن مدیرا و مسوولانی که دل زیردستاشون رو شاد میکنن. من با تمام وجودم خوشحالم و ممنون از چنین آدمایی که اگرچه در موقعیتهای بالایی هستن، خودشون رو پایین میکشن و جای زیردستاشون میذارن. امیدوارم دنیا پر بشه از چنین مدیرانی.
عاطفه سوری 23 ساله از کرج
گذر از مِهآلودگیگایکاش
من از جاودانگی قطرههای باران به اتاق کوچک خاطرهها کوچ کردهام. با صدای این پرستوها، همنفسِ قاصدکها شدهام تا تو از خستگی لحظههایم با هزار قافله یاسمن مهمان چشمهایم شوی.
آن وقتها از آسمان ستاره میچیدی، نبض گلها بین تپش لحظههایت گم میشد و من زیر سایهی اسم تو پُر از آفتاب میشدم. اُرکیده در مرزهای نگاهت جان میگرفت و پروانه از زیر انگشتانت روی زنبقها طرح میخورد.
آن وقتها قبل از دلشکستگی من بود. کدام شعر را خواندی که عاشقت شدم؟
حالا میان این ثانیهها دودل ماندهام و دلتنگ ساعتهای دلتنگیام شدهام. یعنی هنوز خوابهایم را خواب میبینی؟ یعنی هنوز شعرهایم را از بادهای ترانهخیز دستچین میکنی؟ باور میکنی اگر آسمانت بیستاره شد از ستارههایم به تو میبخشم؟ باور میکنی شاپرکهایم نقاش شدهاند و روی دیوار اتاقت نقش نرگسها را میزنند؟ کاش هنوز به معصومیت بچگانهام میخندیدی. کاش هنوز دلت با نفسهایم ترَک برمیداشت.
حالا من ماندهام و شعر نگاه تو، که هنوز یک بیت از آن را هم ننوشتهای. کاش یکبار هم که شده، برای چشمهایم قافیه میگفتی. کاش روزمرگی آسمانت را به شبمردگی ستارههایم میبخشیدی. کاش امتداد سایههای پشت پنجرهام به تو میرسید. کاش مرا بین «کاش»هایم رها نمیکردی. حیف که نمیدانستم روزی با اشکهایم، چشمهایت را بدرقه خواهم کرد.
نرگس، عاشقترین ستاره
حرفهی پولسازِ تکدیگری
چند وقت پیشا خونوادگی رفته بودیم مشهد. در عرض چند ساعتی که توی صحن بودیم چند نفر از این متکدیان محترم، با انواع و اقسام ترفندها به ما رو زدن که هر بار خواهرم دست به کیف میشد و مبلغی بهشون کمک میکرد اما آخرین نفر، خانمی بود که میگفت توی شلوغی، کیف و طلاها و موبایلش رو دزدیدن. کلی توصیه ایمنی هم کرد که مواظب کیفاتون باشید و بعد گفت پولی در بساط ندارم و میخوام برگردم شهرم، یه مقدار ناچیز چهار هزار تومنی اگه میشه کمک کنید. خواهرم مثل دفعات قبل دست به کیف شده بود که در این اثنا متوجه النگوهای پر زرق و برق و انگشتر پرنگین خانم شدم. پرسیدم چرا طلاهات رو نمیفروشی؟ خانمه که فهمید متوجه ترفندش شدیم، یه خرده بهونه آورد و بعد هم غیبش زد و رفت.
خواستم در تکمیل مطلب آقای جعفری (درباره کمک کردن به کسانی که خودشون رو نیازمند نشون میدن) بگم: کمک کردن کار خوبیه ولی کمکی که باعث پیشرفت و حرکت بشه نه اینکه اونا رو تو حالت قبلی نگه داره و باعث تکرار این عمل و بعد هم به عادتی زشت و شغل دائمی تبدیل بشه.
زهرا فرخی 28 ساله از همدان
نگاه شاعرانه
کسی پرسید: «چرا اینقدر کم حرفی؟» گفتم: «من حرفم را در شعرهایم میزنم» گفت: «پس چرا شعر نمیگویی؟!» گفتم: «شعرهایم را با نگاهم میگویم» گفت: «پس چرا نگاهت بیفروغ است؟» گفتم: «من با قلبم نگاه میکنم که آن هم دارد تند تند میتپد!»
مهدیار از قم
آخ! از این پیچِ کوچه!
اینجا دیگر انتهای کوچه ماست و من به بدرقهنگاه تو آمدهام. باور کن وقتی تو نباشی، با ستارههای اشک، تیرگی نبودنت را میآرایم و غزل بغضآلود خاطراتمان را برای یاسها میسرایم. باور کن هنوز قدمهایت به پیچ کوچه نرسیده، دلم برایت تنگ میشود، ایکاشها جوانه میزنند و بادهای غربت قلبم را میفشارد.
ای کاش باور میکردی که بیتو تنهای تنهایم، که بیتو یاسها نیز با من غریبهاند و عطر اقاقیای کوچهمان هم به فکر عبور از کنار پنجرهی اتاقم نمیافتد. ای کاش در نگاهت غزل رفتن را فریاد نمیزدی.
شبزده عاشق
مَردی که نمیدانست
خواهر بزرگم توی یه شرکت کار میکنه. اومد خونه و تعریف کرد: ناهار خودم و همکارم رو که کنسرو لوبیا و تُنماهی بود گذاشتم توی آب تا بجوشه. کار زیاد بود و ما هم غذا رو فراموش کردیم. دقایقی بعد یکی از آقایون همکار به دنبال بوی سوختگی به آشپزخونه رفت که ناگهان صدای انفجاری فضا رو پر کرد و بعد، چهره آقای همکار: موها، رو به عقب سیخ شده بود و صورتش پر از تکههای گوشت ماهی بود! کنسرو همکار خواهرم توی صورت آقای همکار ترکیده بود!
بهاره رادهوش 20 ساله از اصفهان
(جواب مادرت درباره داستان، همونه که خودت گفتی: «اگه قشنگ باشه» و به شرطی که این توضیح رو بهش اضافه کنی که اصول داستاننویسی هم توش رعایت شده باشه. میدونی که «تعریف» یه «ماجرا»، با «نوشتن» یه «قصه» و عرق ریختن هنرمندانه ذهن واسه «خلق» یه «داستان» چقدر فرق میکنه؟)
اَهَم و فیالاَهَم...!
خیلی وقتها خوندن مهم نیست، مفهوم رو درک کردن مهمه. گریه کردن مهم نیست، خندیدن مهمه. رفتن مهم نیست، موندن مهمه. شنیدن مهم نیست، دیدن مهمه. شروع کردن مهم نیست، خوب تموم کردن مهمه... کدوم یکی از ما میدونه تا کِی میتونیم بخونیم و بنویسیم؟ تا کی میشه گریه کنیم و بخندیم؟ تا کی میتونیم ببینیم و بشنویم؟
میخوام از این به بعد خوب درک کنم، یک دل سیر بخندم و شاد باشم، بمونم و به حرفهای درست عمل کنم، از نو شروع کنم و خوب تموم کنم؛ چون خیلی وقتها فراموش میکنم که وقت نیست و تا همیشه زنده نیستم.
محمد صالحیپور از اهواز
بزرگواری
وقتی پشت تلفن با عصبانیت بهش ناسزا میگفتم، فکر نمیکردم دارم پلهای پشت سرم رو هم خراب میکنم. روزها گذشت و گذشت تا یه روز با خوشرویی اومد و ضامنم شد. قدرت نگاه کردن تو چشاش رو نداشتم. با خجالت گفتم: دنیا خیلی کوچیکه، بابت اون حرفها معذرت میخوام؛ اما او لبخند زد.
سیده لیلا.ج. از آمل
نمایش فرهنگی اقتصادی
تا حالا به زندگیت چرتکه انداختی؟ حساب و کتاب کردی که ببینی تو این مثنوی بلند چیکاره بودی؟ چند سال خواب بودی یا چند ثانیه واسه غم دیگرون گریه کردی؟ چند تا آدم رو از پرتگاه اشتباهاتشون نجات دادی یا چند نفر رو تو منجلاب فرو بردی؟ چند بار زمین خوردی و چند بار بلند شدی؟ فکر کردی چه جوری لحظاتت رو گذروندی تا ببینی سیاهی لشگر زندگیت بودی یا مرد نکونام نمیرد هرگزش؟!...من؟ آره خب، خود منم یه همچی کاری کردم. زندگیم رو بردم وسط آمفی تئاتر دلم و به تماشا نشستم. آخر نمایش، خیلی دلم گرفت. دلم میخواست یه گوشه قلبم بشینم و زار زار به حال خودم گریه کنم...
عاطفه شکرگزار
دفترای دیکته، رو میز
یادش به خیر، دوران دبستان، روزای قشنگ کودکی و ذوق و شوق گرفتن نمره بیست. روزایی که وقتی بیست میگرفتیم، با اینکه میدونستیم بغل دستیمون چند شده، عمداً ازش میپرسیدیم تا اونم همین سوال رو از ما بپرسه و ما هم با افتخار بگیم: بیست. دیکته و مشق شب واسه این بود که غلطهامون رو متوجه بشیم و از روی هر کدوم چند خط جریمه بنویسیم تا درستش رو یاد بگیریم اما حالا یکی نیست بگه از دیکتهای که زندگی بهمون میگه و توی دفتر جوونی مینویسیم چند میگیریم؟
میتونیم خودمون معلم خودمون بشیم و غلطهامون رو پیدا کنیم، زیرشون یه خط قرمز بکشیم، از روشون جریمه بنویسیم تا هم درستش رو یاد بگیریم و هم دیگه تکرارشون نکنیم. اونوقته که میشه مطمئن شد هم خودمون بیست میشیم هم تمام چیزهایی که تو زندگیمونه.
نشمیل نوازی از بوکان
همه مثل هم
اگه هر هفته بگید چرا آدمهایی هستن که حقوق دیگران را رعایت نمیکنن باز هم تکرار نیست، عین تازگی است. اگه هر هفته بگید چرا پدر و مادرهامون حرف دل و نظرات ما جوونها رو درک نمیکنن، یا فرق رفیق و نارفیق چیه، یا چرا صفحه بروبچهها پر از غم و غصه شده و کمتر کسی پیدا میشه که از شادیهاش با دیگران حرف بزنه... هیچکدام تکراری نیست و عین تازگی است. شاید هر هفته ببینید که بروبچههایی با یک موضوع از هفتههای قبل به این هفته آمدهاند و شما هم فکر کنید که ای بابا، این حرف و نامه که تکراری است ولی اصل حرف اینجاست که هر هفته باید یاد بگیریم و متأسفانه یاد نمیگیریم. میخواهیم دیگران یاد بگیرند و دیگران هم همین فکر را درباره ما دارند! فقط شاید بعضیها باشند که یاد بگیرند اما مدتی بعد فراموش میکنند.
محمود فخرالحاج از قم
زنگ قصه
یه روز که شنگول و منگول دیگه بزرگ شده بودن و هر کدوم واسه خودشون سر و همسر و خونه و زندگیای داشتن، مادرشون که حالا حسابی پیر و از کار افتاده شده بود، هوای دیدن جگرگوشههاش رو کرد و بقچه به بغل راهی شهر شد. خانم بُزه رفت و رفت و رفت تا اینکه سیاهی شهر از دور پیدا شد. به شهر که رسید ازدحام و سروصدا و هوای آلوده، خانم بُزه رو کلافه و سردرگم کرد. نشونی خونه بچههاش رو هم که از هر کی میپرسید یا جواب سربالا میشنید یا همه بیاعتنا از کنارش میگذشتن. انگار همه عجله داشتن و با همدیگه مسابقه گذاشته بودن. خانم بُزه که مستأصل و درمانده شده بود، خسته و وامونده گوشهای نشست تا کمی استراحت کنه که دو تا موتورسوار به چشم بر هم زدنی بقچه خانم بُزه رو از کنارش دزدیدن و تو دود و سرب اگزوز ماشینها گم شدن. خانم بزه، متأثر و متحیر و متعجب، وقتی دید کاری از دستش برنمییاد بلند شد و خودش اونقدر گشت و گشت و گشت تا بالاخره خونه بچههاش رو پیدا کرد و با یک دنیا شوق و امید، زنگ خونه شنگول و منگول رو به صدا در آورد. شنگول و منگول که از پشت آیفون تصویری، دستِ خالی و چهره خسته و شکسته مادرشون رو دیدن، بعبعکنان پرسیدن: «کیه»؟ مادرشون گفت: «منم، منم، مادرتون، دروغ نمیگم بهتون.» ولی شنگول و منگول که میخواستن توی این تورم و گرونی به هر طریقی که شده مادرشون رو دست به سر کنن گفتن: «تو که مادر ما نیستی، مادر ما یه بقچه داشت که همیشه همراهش بود و توی اون برای ما و بچههامون غذا و سوغاتی میآورد؛ حالا اگه راست میگی، پس بقچهت کو؟» خانم بزه که پی به منظور بچههاش برده بود با دلی شکسته جواب داد: «یعنی شما اون همه زحمتی رو که برای بزرگ کردنتون کشیدم فراموش کردین؟ باشه، من برمیگردم به دِهِ خودمون که توش یه گرگ بیشتر وجود نداره، اما شما مواظب خودتون باشید تا مثل بقچه نون و سوغاتی من، طعمه خیل گرگها نشین.»
رحیم طاهری از حسنآباد فشافویه
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم