فرات هنوز میگرید که چرا توفیق نداشت، از پیشانی بلند و درخشان خاندان وحیانی رسالت(ع) غبار و عرق را - به تبرک- برگیرد تا روحش صفا یابد و صافیتر و زلالتر شود.
فرات بر خودش میگرید در خودش میگرید که چرا روح روشنش از توجه عاشقان بزرگ خدا در کربلا دور ماند. فرات همچنان سر به سنگ میکوبد، فرات هنوز هم سر به بیابان گذاشته، حیران است که چرا از «گوارایی عطش» عاشوراییان چیزی درنیافت و قطرهای نصیبش نشد.
فرات هنوز هم میگرید...