لیاقت زندگی را نداشتم

«من از کاری که کرده‌ام پشیمانم. از اتفاقی که رخ داد و از رفتار زشت و وحشیانه‌ای که کردم پشیمانم. خدا می‌داند که هر روز و هر شب به این اتفاق فکر می‌کنم. به این فکر می‌کنم که اگر آن شب تاریک و شیطانی آن اتفاق نیفتاده بود اکنون چه زندگی داشتم. آرزو داشتم هر ‌آنچه که اتفاق افتاده است خواب و خیالی باشد که بزودی پایان خواهد یافت و همه چیز به شکل سابق خود باز می‌گردد. دلم می‌خواست این طور باشد، اما انگار زندگی بازی بدی با من کرده است که باید تا پایان عمر تاوان این بازی سنگین را بپردازم. بازی زندگی با من به باختن من انجامید و من همه چیز خود را از دست دادم. در میان همه آن چیزهایی که دیگر آنها را ندارم از دست دادن همسرم برایم از همه چیز سخت‌تر است. همسری که می‌توانستیم با هم زندگی خوبی داشته باشیم، اما یک لحظه رفتار وحشیانه من و از دست دادن کنترلم سبب شد که برای همیشه او را از دست بدهم. نه‌تنها او را از دست دادم بلکه باید تا پایان عمرم زندگی را از پشت میله‌های زندان نگاه کنم. گذران عمر در زندان مرگ تدریجی است. این روزها همیشه آرزوی مرگ می‌کنم. آرزوی مرگی که می‌تواند مرا از عذاب وجدان کاری که انجام داده‌ام نجات دهد.»
کد خبر: ۲۲۵۶۹۶

آقای دیوید گیرش 42 ساله، سال گذشته به اتهام به قتل رساندن همسر 49 ساله‌اش خانم «جولی باتلر» دستگیر شد. وی متهم است با ضربات بسیار محکمی که به سر همسرش فرود آورده است سبب خونریزی مغزی و در نهایت مرگ وی شده است. آقای گیرش که قبل از ازدواج با خانم باتلر چندین بار در کلاس‌های کنترل خشم شرکت کرده بود مدعی است شب وقوع حادثه نیز کنترل خود را از دست داده و اصلا نمی‌دانسته که چه رفتاری از خود نشان داده است. وی ادعا می‌کند که زمانی‌که ماموران پلیس باوجود مدارک علیه وی او را مجاب نکرده‌اند که خودش قاتل همسرش است به شدت عصبانی بوده و بی‌صبرانه منتظر دستگیری قاتل همسرش بوده است.
ادعاهای آقای گیرش از نظر پزشکان و روان‌شناسان که روی وی مطالعه کرده‌اند درست به نظر نمی‌رسد. از نظر آنها درست است که وی مشکلات رفتاری و عصبی در گذشته داشته است اما به نظر می‌رسد شب حادثه او کاملا بر خود مسلط بوده و از روی عمد دست به قتل همسرش زده است. همسری که به خاطر شوکه شدن از رفتارهای وحشیانه شوهرش هرگز نتوانسته بود از خود دفاعی کند و زیر لگدهای این مرد جان خود را از دست داد.

«ما دو سال قبل با هم آشنا شدیم. رابطه ما پس از دیدارمان در منزل یکی از دوستان مشترک‌‌مان آغاز شد. جولی به من گفت که از ازدواج اولش یک دختر 24 ساله دارد و به تنهایی زندگی می‌کند. من هم در ازدواج اولم شکست خورده بودم و علت آن هم رفتارهای عصبی من بود. نقاط مشترک که بین ما وجود داشت سبب شد که خیلی زود احساس کنیم که می‌توانیم یکدیگر را خوشبخت کنیم و بنابراین خیلی زود تصمیم به ازدواج گرفتیم. جولی به من گفت که پس از متارکه با همسر اولش بر اثر فشارهای عصبی که به او وارد شده بود بیش از حد سیگار می‌کشید و حتی چندین بار هم به دنبال استفاده از مواد مخدر رفته بود. او قرص‌های آرام‌بخش زیادی مصرف می‌کرد که به عقیده خودش توانسته بود آن را ترک کند. می‌دانستم که او هم مثل من سختی‌های زیادی در زندگیش کشیده است و می‌توانیم یکدیگر را خوشحال کنیم. 6 ماه بعد از آشنایی‌مان ما ازدواج کردیم و ایده‌ای را که در ذهنمان پرورانده بودیم را عملی ساختیم. ما رستورانی افتتاح کردیم که محل آرزوهایمان بود. از ماه‌ها قبل در مورد تاسیس این محل با هم مشورت کرده و برنامه‌ریزی‌های دقیق انجام داده بودیم. می‌دانستم که با پشتکاری که «جولی» دارد می‌توانیم موفق شویم و اشتباه هم نمی‌کردم. همان بحث‌های کوچک و گذرایی هم که در زمان آشنایی داشتیم پس از ازدواج و تاسیس این رستوران از بین رفت.

ما در تفاهم کامل به سر می‌بردیم و کار رستوران هر روز بهتر می‌شد. 2 ماه پس از افتتاح رستوران درگیری‌های ما شروع شد، ساعات کار من و جولی با هم تفاوت داشت و اصلا ارتباطی با هم نداشتیم. بحث بر سر نحوه اداره کردن این محل مدام بین ما بالا می‌گرفت و مشاجرات‌مان شروع شده بود. چند هفته بعد از طریق دختر «جولی» متوجه شدم که او باز هم خوردن قرص‌های آرامبخش را شروع کرده است. برایم قابل تحمل نبود. این قولی بود که او به من داده بود و زیر قول زدنش اصلا برایم توجیهی نداشت. می‌دانست که از این کارش بسیار بدم می‌آید و به همین خاطر توانسته بود آن را از من مخفی کند. مصرف قرص توسط او باعث گیجی و پریشانی‌اش می‌شد و در شرایطی که خیلی خوب کارمان گرفته بود اصلا نباید این اتفاق می‌افتاد. چندین بار به او تذکر دادم که می‌دانم از قرص‌ها مصرف می‌کند و باید این عادت زشتش را کنار بگذارد اما اهمیتی به حرف‌هایم نمی‌داد. انگار تنها برایش مهم بود که رستورانی که همیشه آرزویش را داشت تاسیس کند و اکنون که این اتفاق افتاده بود دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود تا این که شب حادثه فرا رسید. من بعد از رفتن تمامی مشتری‌ها ساعت حدود یک صبح از او خواستم تا بنشیند و با هم حرف بزنیم. اما بعد از آن دیگر چیزی به یاد نمی‌آورم. آخرین صحنه‌ای که دیدم بدن نیمه‌جان همسرم روی زمین بود که خون زیادی از سرش می‌رفت. فورا با پلیس تماس گرفتم. گیج بودم و نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. تصور می‌کردم که لحظه‌ای بیهوش شده‌ام و وقتی به هوش آمده‌ام با جسد او روبه‌رو شده‌ام. پلیس به محل رستوران ما آمد و او به بیمارستان منتقل شد. از سوالات ماموران چیزی نمی‌فهمیدم و پاسخی برای آنها نداشتم تا این که ساعاتی بعد در حالی که در بازداشت به سر می‌بردم آنها اصل ماجرا را برایم روشن کردند. من در حالتی دیوانه‌وار و عصبی همسرم را به قتل رسانده بودم.»

آقای گیرش پس از تماس با پلیس اعلام کرد که فردی به رستورانش حمله کرده و همسرش را به شدت مجروح کرده است. پس از انتقال جسد در حالی که این مرد از هرگونه اطلاع از مرگ همسرش ابراز بی‌خبری می‌کرد ماموران متوجه دوربین مداربسته در رستوران شدند. بازبینی دوربین در حالی که در محل بسیار مناسبی جا گرفته بود خیلی زود ماجرا را فاش کرد. نوار ویدئویی نشان می‌داد که آقای گیرش بعد از چند دقیقه صحبت با همسرش ناگهان عصبی شده و شروع به فشردن گلوی همسرش کرده است. وی که انگار از مرگ او مطمئن نشده بود با چند ضربه میله آهنی وی را از پا در آورد و سپس برای حدود 15 دقیقه بر روی یکی از صندلی‌های رستوران نشست و سپس با پلیس تماس گرفت. او قاتل بود و شکی برای ماموران وجود نداشت. «من لیاقت آن زندگی را نداشتم.»

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها