گلنوشا صحرا نورد

باقر و ‌کدخدای‌ خودخواه

کد خبر: ۲۲۵۲۹۴

آقا کلاغه روی اون درخت بلند لانه داشت و روغن را برای زن و بچه‌اش برد. باقر کوچولو با ناراحتی و گریه‌کنان پیش مادرش برگشت و موضوع را برای او تعریف کرد. مادر خیلی از دست و پا چلفتی بودن پسرش عصبانی شده بود.
اره‌ای به دست باقر داد و گفت: برو و ظرف روغن را از کلاغ بدجنس پس بگیر، اگر نداد درخت را قطع کن تا لانه‌اش خراب شود. باقر اره را گرفت و پای درخت رفت و با صدای بلند گفت: آهای کلاغ دزد، ظرف روغن من را پس بده وگرنه درخت را قطع می‌کنم تا خانه‌ات خراب شود. کلاغ از لانه‌اش بیرون پرید و با التماس گفت: دست نگهدار پسرجان.
روغن‌ها را جوجه‌هایم خورده‌اند. تو را به خدا درخت را قطع نکن. باقر در جوابش گفت: پس باید چیزی به جایش به من بدهی. چون من نمی‌توانم دست خالی برگردم. مادرم از دستم بسیار عصبانی است. کلاغ به لانه‌اش رفت و با یک دیگ مسی کوچک برگشت و آن را به او داد. باقر داخل دیگ را نگاه کرد و دید که خالی است. به کلاغ گفت: این دیگ خالی به چه درد من می‌خورد؟ کلاغ گفت: این یک دیگ جادویی است که اگر درش را محکم ببندی و با قاشق 3 بار بر آن بکوبی هر غذایی که بخواهی برایت آماده می‌کند.

باقر با خوشحالی به خانه بازگشت و همه چیز را برای مادرش تعریف کرد. مادر باقر تا دیگ مسی را دست او دید پرسید: این چیه؟ ظرف روغن کجاست؟ باقر تمام ماجرا را برای مادر تعریف کرد. مادر در دیگ را محکم بست و با قاشق 3 بار بر آن ضربه زد و گفت: (عدس پلو) و وقتی در دیگ را برداشت، دیگ جادویی پر بود از عدس پلو با کشمش و گوشت‌های قلقلی درشت و خوشمزه. مادر باقر با خوشحالی گفت: آخ جان دیگر مشکل غذا نداریم.
باید خدا را شکر کنیم و به مردم فقیر هم کمک کنیم و به باقر گفت: برو و همه مردم ده را صدا کن تا از فردا پیش ما بیایند و از این غذاهای دیگ جادویی بخورند.کم کم آوازه دیگ جادویی و غذاهای خوشمزه‌اش سراسر ده را پر کرد و خبرش به کدخدای بدجنس ده رسید و کدخدا تصمیم گرفت هرطور شده دیگ را به چنگ آورد.

در نیمه‌های شب وقتی باقر و مادرش خواب بودند به خانه آنها رفت و دیگ را دزدید. صبح که شد مادر دیگ را روی میز ندید و سراسیمه پیش باقر رفت و گفت: بلند شو... بلند شو پسرم... دیگ نازنینمان را دزدیده‌اند... .

باقر گفت: حتما کلاغ بدجنس آمده و دیگ را برده. فورا رفت زیر درخت و کلاغ را صدا کرد و گفت: ای کلاغ بدجنس چرا دیگ را بردی؟ زود دیگ را پس بده... کلاغ پایین پرید و گفت: صبر کن پسرجان. من دیگ تو را برنداشتم، اما حالا به تو چیز دیگری می‌دهم به شرط آن‌که خوب مراقبش باشی. بعد کوزه‌ای سفالین را به باقر داد و گفت: هر شب قبل از خواب کوزه را از آب چشمه پر کن و بالای سرت بگذار صبح که بیدار شوی کوزه پر از سکه‌های طلاست. باقر کوزه را گرفت و به خانه برگشت وقتی که شب شد کوزه را از آب چشمه پر کرد و بالای سرش گذاشت و خوابید.
صبح که به سراغ کوزه رفت دید که پر از سکه های طلاست... باز هم در اینجا مردم ده را فراموش نکردند و جیب مردم ده را پر می‌کردند از سکه‌های طلا. بازهم این قضیه به گوش کدخدا رسید. اما این بار کدخدا آمد هم کوزه و هم باقر را که در خواب بود دزدید و برد. وقتی که باقر بیدار شد خود را در خانه کدخدا دید و پرسید: من اینجا چه کار می‌کنم؟ برای چی من را به اینجا آوردید؟ کدخدا گفت: تو را آوردم تا ببینم که چگونه این ظرف مسی و کوزه برای تو عمل می‌کند و برای من هیچ چیزی به عمل نمی‌آورد. باقر کمی ‌فکر کرد و بعد گفت: این به دلیل این است که تو فقط فکر خودت هستی ولی ما به فکر همه مردم ده هستیم. تو طمع داری و خودخواهی و هیچ کدام از مردم ده از دستت راضی نیستند.کدخدا که خیلی از این حرف باقر عصبانی شده بود دستور داد که باقر را به زندان بیندازند.
مردم ده که متوجه شدند باقر در زندان کدخدا به سر می‌برد نزد کلاغ رفتند تا از او کمک بخواهند. کلاغ رفت و کوزه‌ای آورد و به آنها داد و گفت: هر زمان که نتوانستید از خود دفاع کنید اسم مردان داخل کوزه را بیاورید تا آنها به کمکتان بیایند. مردم همراه کوزه به نزد کدخدا رفتند و از او کمک خواستند که باقر و دیگ مسی و کوزه آب را به آنها پس دهد. ولی کدخدا مردان قوی خود را فرستاد تا آنان را از محل بیرون کنند. ولی مردم از کوزه کمک خواستند و نه مرد قوی هیکل از داخل کوزه بیرون آمدند و حق کدخدا و مردانش را کف دستشان گذاشتند و باقر و دیگ مسی و کوزه آب را پس گرفتند و از آن به بعد مردم ده با همیاری و همبستگی همدیگر زندگی خوبی را ساختند.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها