یک تجربه باارزش

کد خبر: ۲۲۵۲۸۶

اوایل ازدواج تصور می‌کردم باید تمام کارها و تصمیم‌گیری‌های مالی و اقتصادی خانواده را خودم انجام دهم؛ اما بتدریج متوجه شدم همسرم می‌تواند یار و همکاری خوب برایم باشد و در بسیاری از موارد، ایده‌های خوب او موجب پیشرفت من شده است.

من در حدود 15 سال قبل پدرم را از دست دادم و مادرم از آنجا که دوست دارد مستقل باشد و کارهایش را به‌تنهایی انجام دهد، گهگاهی با ما تلفنی صحبت می‌کند و گاهی نیز به مناسبت‌های مختلف مانند سال نو، جشن شکرگذاری و... به دیدن او می‌رویم.

خوشبختانه او اصلا اهل دخالت در امور زندگی ما نیست و همسرم از بودن با او احساس بدی ندارد.

چند ماه قبل همسرم با من صحبت کرد و گفت که آخر هفته مشغله زیادی دارد و باید به شرکت برود و از من می‌خواهد که به تنهایی با زنی دیگر به سینما و رستوران بروم.

اول تعجب کردم؛ اما بعد فهمیدم منظور همسرم از آن زن دیگر، مادرم است. پس به مادر تلفن زدم و او را از تصمیمم آگاه کردم. مادرم که فردی باملاحظه است، گفت که دوست ندارد در غیاب همسرم برنامه‌ای داشته باشم؛ اما وقتی گفتم قضیه پیشنهاد الی یعنی همسرم است، او با خوشحالی پذیرفت.

آخر هفته با اتومبیل به دنبال مادرم رفتم و با هم به سینما رفتیم و سپس به رستورانی عالی رفتیم و غذایی خوشمزه سفارش دادیم و کلی به یاد قدیم‌ها و خاطرات دوران مدرسه و شیطنت‌های من با هم گفتگو کردیم.

در موقع شام، مادرم با امید و رضایت خاصی به من نگاه می‌کرد و می‌گفت وقتی بچه بودی، من تو را برای خوردن غذا یا بستنی بیرون می‌بردم و حالا تو مرا آورده‌ای. من هم گفتم، حالا که بزرگ شده‌ام باید تغییراتی در روابط ایجاد شود و این طبیعی است.

در نهایت که خواستم پول میز را حساب کنم، مادرم تعارف کرد که او حساب کند؛ اما من اجازه ندادم و او گفت پس قول بده دفعه بعد را من حساب کنم. من هم قبول کردم.

شب که داشتم او را به منزل می‌رساندم تا خودم هم برگردم، احساس خوبی داشتم. انگار سبک شده بودم و سلول‌های وجودم در آرامش خاصی بودند. مادر هم خیلی سرحال به نظر می‌رسید.

وقتی به خانه رسیدم، دیروقت بود و همسرم به خانه رسیده بود. از من پرسید مادر چطور بود و گفتم هرگز او را به این خوبی ندیده بودم. از همسرم به خاطر این پیشنهاد خوبش تشکر کردم.

مادرم به دلیل روح بزرگی که داشت، هرگز از من چیزی نمی‌خواست و در عوض سعی می‌کرد همیشه و در تمام مراحل زندگی، باری از روی دوشم بردارد. حتی اگر شده از طریق همفکری و امید دادن به من برای باز شدن درهای رحمت الهی.

چند هفته بعد مادرم به دلیل سکته از دنیا رفت. این اتفاق برای او که زنی بسیار سالم و سرحال بود، بعید به نظر می‌رسید؛ اما من خوشحال بودم که در ماه آخر توانسته بودم به طریقی، شب خوبی برایش درست کنم و لبخند را روی لبانش بنشانم؛ اما کاش می‌توانستم کمک دیگری هم به او بکنم.

مساله اینجا بود که یک هفته بعد، پاکتی از رستورانی که با مادر به آنجا رفته بودم، به دستم رسید که در آن کپی صورتحساب به همراه یادداشتی از مادر برایم فرستاده شده بود.

او نوشته بود: برای شام امشب متشکرم؛ اما مطمئن نیستم دفعه دیگری برایم وجود داشته باشد، به همین دلیل وجه شما دو نفر را پرداخت کرده‌ام تا دفعه بعد، تو و همسر نازنینت به یاد من به آن رستوران بروید. امیدوارم بهتان خوش بگذرد. در هر شرایط و هر حالی باشم، سلامتی و خوشبختی هر دو نفرتان را از خداوند مسئلت دارم.این کار او باعث شد فکر کنم تا بار دیگر عجب فردی را در زندگی از دست داده‌ام. امیدوارم خداوند روح بلند او را در پرتو رحمت خود بگیرد.

مترجم : سحر کمالی‌نفر
منبع:inspirationpeak

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها