نقش‌های ماندگار

شخصیت‌های فیلم‌های خوب، همچون انسان‌های واقعی زنده‌اند و اگر در فیلمنامه به اقتضای داستان، زندگی‌شان خاتمه یابد، در دنیای اذهان، نامیرا و ابدی‌اند. نقش‌های ماندگاری که به «تاریخ» می‌پیوندند: تاریخ حیات بشر.
کد خبر: ۲۲۴۷۳۰

ملوک در کافه ستاره

 پیر دختری که عامی‌تر از بقیه است، اما این اتفاقا نقطه قوت شخصیت اوست. اگر سالومه خام است و بلندپرواز و فریبا با تجربه و آگاه اما ناتوان از خوشبخت بودن، ملوک به طور ذاتی و ناخودآگاه آن طور هست که باید باشد و همان‌طور زندگی می‌کند که شایسته است. این دیالوگ پایانی فریبا بیشتر از هر کسی اشاره به شخصیت او و نگاه پاک و ساده‌اش به خوشبختی دارد: «سالومه چه با حسرت از دریا می‌گفت. از امامزاده‌ای که وسط آب بود و آدم‌ها با قایق می‌رفتند طرفش که اگه دریا بود گیاه بود و باد بود و هوای تازه. با دریا‌ دل‌ها بزرگ‌تر می‌شد و آرزوها کوچک‌تر. شاید اگه دریا بود....» و شاید اگر همه می‌توانستند مثل ملوک باشند. با آن حال و روز و شرایط باز هم سرشار از امید باشند و خوشبین و شاد. اگر دیگران هم می‌توانستند خوشبختی را بر خود سخت نگیرند و از آمال و آرزوهای دور و دراز دست بکشند: «ملوک (به خسرو:) هنوز هم می‌خوای بری ژاپن؟ خیال کردی به همین راحتیه؟ اون جا غریبی هست، بی‌پولی هست، تنهایی هست، به غذاشون اعتمادی نیست، زبون آدمیزاد هم که حرف نمی‌زنن... اینجا مادرت هست، خونوادت هستن، حرف آدما رو می‌فهمی، کارم نکردی نکردی، اقلکا زن خوب که می‌تونی بگیری!.»

 از بین این سه یعنی سالومه دم‌بخت، فریبای سیاه‌بخت و ملوک سن و سال‌دار اما بدون شوهر، تنها ملوک است که می‌تواند خوشبختی را لمس و تجربه کند. او فال حافظ را که پدر سالومه برایش گرفته باور کرده و نه فقط به خوشبختی‌اش مطمئن است که همه تلاشش را هم می‌کند تا آن را به دست آورد چرا که حرف پدر سالومه را به ‌رغم مخالفت ظاهری‌اش قبول دارد که در تفسیر شعر حافظ گفت: «می‌گه دیگه باید غم و غصه رو کنار بذاری. خوشی و شادی در راهه ملوک خانم. می‌گه تو که عاشقی ولی خودت هم باید تلاش بکنی. ناامید هم نشی. هرچی تقدیر بخواد همون می‌شه.» اصلا چه بسا کل داستان فریبا، سالومه و ملوک برای پی بردن به ارزش باور ملوک به این ابیات زیبای حافظ باشد: «سحرم دولت بیدار به بالین آمد/ گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد/ قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام/ تا ببینی که نگارت به چه آیین آمد/ ساقیا می‌بده و غم مخور از دشمن و دوست/ که به کام دل ما آن بشد و این آمد/ چون صبا گفته حافظ بشنید از بلبل/ عنبرافشان به تماشای ریاحین آمد.»

 مهربان است و به قول خسرو، نازنین. صاحبخانه خوبی است و با مستاجرهایش خیلی خوب تا می‌کند. به قول سالومه اگر دبی هم بود همچنان صاحبخانه می‌بود. (دبی یکی از آرزوهای دور و دراز سالومه است و شاید بر همین اساس شهر آرمانی‌اش را وسط دریا تصور می‌کند.) از این هم بالاتر پناه مالی و عاطفی مستاجرهایش هم هست. خسرو پول فرارش را از او می‌گیرد و سالومه هم وقتی می‌خواهد پدر را ترک کند قبل از آن با ملوک درد دل می‌کند.

 و بالاخره یوسف گم‌گشته فقط به کنعان سالومه بازمی‌گردد شاید چون از بین این سه زن، تنها اوست که قدرت رویا دیدن دارد. تنها اوست که می‌تواند آخر سر روی زیبای همه رابطه‌ها و آدم‌ها را ببیند و به جای اندوه و اشک بی‌حاصل، لبخند به لب بیاورد.

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها