در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
احساس کرد همراه توفان، پیچیده در خاک و باد، میرود. چند بار سعی کرد فریاد بزند. نتوانست. اشک صورتش را شیار زد. در جا نشست. این چه خوابی بود که دیده بود؟ دستش را روی شکمش گذاشت و نفس عمیقی کشید. زیر دستش چیزی مثل ماهی سر خورد. زبانش را روی لبها چرخاند. به پهلو دراز کشید.
لبخند کمرنگی روی صورتش نشست. با کف دست صورتش را پاک کرد. صدا... صدا... از این گرده به آن گرده چرخید.
در میزدند، بلند شد. از پلههای میان اتاق و حیاط گذشت. چادرش را از روی طناب برداشت. از هشتی گذشت. در را به نرمی باز کرد. دستی پاک نامهای به طرفش دراز کرد. لبخندی صورتش را روشن کرد. در را بست. پشتش را به در داد. چشمانش را بست. نامه را بویید. بوی خاک میداد. چند قدم برداشت و به حیاط آمد. روی تک پله هشتی نشست. در پاکت را باز کرد:
«به یاد خدا
نرگسم! سلام. ببخش که نامهام کوتاه و مختصر است. اینجا برای نوشتن نامه وقت زیادی نیست. همین قدر میگویم که بزودی در کنار تو خواهم بود. در کنار تو و فاطمه.
التماس دعا. حسین»
کنار حوض کوچک حیاط نشسته بود و به آفتاب کمرنگ غروب پاییز نگاه میکرد؛ آفتابی که پنجههای خـسـتـهاش را از روی دیـوار حـیاط بالا میکشید. لباسهای شسته شده روی طناب همراه با نرمه بادی میرقصیدند.7 روز از رسیدن نامه میگذشت. به هر صدای در سراسیمه میدوید، اما...
2 ماه از رفتن حسین میگذشت و او در این شهر غریب تنهایی را مزه مزه میکرد؛ گرچه یادگار حسین با او بود؛ اینجا: زیر سرپنجههایش.
2 سال پیش... غرش هواپیما، صدای بمب یکی ، دو تـا سـه تـا. پرواز خانوادهاش. بیمارستان صحرایی، پرستاری از مجروحان... آشنایی با حسین؛ ازدواج... روزهایی به شیرینی ماه عسل و بعد: رفتن حسین، باز هم تنهایی. گرچه نه تنهای تنها. ماهی کوچکی بود در ظلمات. زمزمه حسین را به یاد آورد. «میدونم دختره، اسمش رو از همین حالا میذارم فاطمه. این یه امانته. خیلی باید مواظبش باشی.»
نگاهش را از لب دیواری که آفتاب از آن پر کشیده بود، گرفت. سنجاق روسریاش را باز کرد. هنوز دستش به روسری بود که صدای زنگ در بلند شد. سنجاق را در مشت گرفت و دوید. لای در را باز کرد. پاکتی و دستی شکاف در را پر کرد. نامه را گرفت و بیبیان هیچ حرفی در را بست. خود را به تنها پله هشتی رساند. نامه در دستهایش میلرزید. لبه پاکت را پاره کرد. کلمات از مقابل چشمانش فرار میکردند.
«یا لطیف
نرگسم! میدانم خسته شدهای از تنهایی، از بدقولی. حالت را نمیپرسم که میدانم در چه حالی هستی!
فاطمه چطور است؟ سلام پدر را به او برسان. دعـاگـوی هـردوی شـمـا هـسـتم. میتوانم تو را در تنهاییهایت مجسم کنم. میدانم که برای من دعا میکنی. برای من! منی که تو را در تنهایی رها کردم. میدانم که تو بزرگواری و مرا میبخشی که اینقدر بـــاعــث اذیـتــت شــدم. مــیخــواهــم صـبــور بــاشــی. میخواهم... هرچند میدانم برای تو کاری نکردم که چیزی از تو بخواهم.
نرگسم! این نامه وقتی به دستت میرسد که شاید دیگر من نباشم. این نوشته در حکم یک وصیتنامه است. فرصتی دست داد تا این کلمات را روی کاغذ، زیر نور ماه، قبل از یک حمله بزرگ، برای تو بنویسم. اگر دیگر مرا ندیدی، برایم اشک نریز؛ زیرا به آرزوی قلبی خود رسیدهام. میدانم که آرزوی تو، آرزوی من است. فاطمه را به تو و تو را به خدا میسپارم و از تو حلالیت میطلبم.
خدانگهدارت. حسین»
قلبش فشرده شد. چشمه اشکش جوشید و بیصدا و آرام، پهنای صورتش را شستشو داد. مقابل چشمانش بیابانی بود بیآب و علف و گردبادی که به پیش میآمد و لباسهای پارهپاره خاکیرنگ را به همراه میآورد. لبهای خشکشدهاش را نالهای بیصدا باز کرد. چیزی کف دستش را گزید. نامه را رها کرد. وقتی به کف دستش نگاه کرد، به اندازه ستارهای خونین بود.
بتول اشرفی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: