در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
«حاج کاظم»در «آژانس شیشهای»
مکه نرفته اما حاجی است، چون بچه خیبری است. اهل نی، هور، آب. ساکت است. دود ندارد، سوز دارد. از اصغر میخواهد موتورسوارها را برگرداند چون معتقد است دود آنها امثال او و عباس را خفه میکند. با این حال قیاس خودش را دارد. به قوانین و مقررات جدید پایبند نیست و خوب تعجبی ندارد اگر به اعتقاد عباس، آژانس را با میدان مین اشتباه گرفته که کسانی را که داوطلب نیستند شاهد گرفته است. حاجی دلایل خودش را دارد. «خدایا تو رو به جان فاطمه کمکم کن. کمکم کن زبونم گره نخوره و بتونم دلایلم رو بگم.» یک جا که به احمد اینطور مـیگـویـد: «دلـیـلـش زمونه و دوری و مشغله شماست.» غیرتی که دارد خشک میشود دلیل دیگر است و تکلیف شاید مهمترین دلیل. تکلیف حاجی دفاع از عباس است همانطور که تکلیف دیگران محاکمه او به جرم این دفاع. «هر کس در این نظام، وظیفه و تکلیفی به گردن داره، من هم تـکلیفی به گردن داشـتـم. من هیچ اعتراض و شکایتی نسبت به اشخاصی که ممکنه تا چند لحظه دیگه من رو مــورد هـدف قـرار بدن، ندارم. اونا به وظیفه خودشون عمل کردن و من هم.» حاج کاظم در عمل هم این را ثابت میکند وقتی عدهای را همراه سرگرد و عدهای را هم همراه احمد بیرون میفرستد تا به این وسیله از انجام وظیفه این دو تقدیر کرده باشد. حاج کاظم شخصیت پیچیدهای دارد و دلایل خودش را. «فاطمه، فاطمه خوبم، تا وقتی جنگ بود من نبودم، جنگ تموم شد فشار زندگی چنان فشارم داد که باز شما رو درک نکردم، میمونه دو یادگار مشترک؛ ابوذر و سلمان. میدونم دوره کاظمها سر اومده، پسرانم باید رنگ و بوی تو رو داشته باشن. به اونا تفهیم کن که پدر نمیتونست عباس رو نادیده بگیره. اگه عباس از آرمانی فرمان میگیره که فراتر از قواعد جنگه چرا من، تو چنین شرایطی اون رو تنها بذارم و اون رو دست کسایی بسپارم که فراموشش کردن؟»
حاج کاظم قاتل نیست. وقتی میخواهد به تهدیدش جامه عمل بپوشاند و رئیس آژانس را با خود بـه اتـاق میبرد نه فقط او را نمیکشد بلکه کوچکترین صدمهای هم به او وارد نمیکند در حالی که هم او اول بار به مقدسات حاجی توهین کرد و باعث و بانی این ماجرا شد. «رئیس: ببینم، مگه برای اون هشت سال کشت و کشتار از من اجازه گرفتی که الان حق و حقوقت رو از من میخوای؟ برو این وظیفه رو از همون کسایی بخواه که اون رو بهت تکلیف کردن.» اما حاج کاظم بزرگتر و مهربانتر از آن است که بخواهد از هموطن انتقام بگیرد.
حاج کاظم خودش هم جانباز است اما کمترین توجهی به ترکشی که در کمرش است، ندارد. مهم نیست خودش فراموش شده باشد و برخلاف آنچه به عباس اظهار میکند دیگر ارج و قرب و اعتباری نزد دیگران نداشته باشد. او نگران عباس است و هر چه میکند برای اوست. برای تکلیف و وظیفه. برای خودش نیست. «من اگه به خاطر خودم بود اصلا اصرار نمیکردم.» حاجی برای عباس از جانش مایه میگذارد، اما چه سود ،وقتی زمانه زمانه غفلت است و امثال عباس قربانیان محتوم این فراموشی تلخ... .
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: