در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
در آنجا گرفتار توطئه گرسیوز، برادر افراسیاب میشود و به دستور افراسیاب و به دست «گروی» سر از تنش جدا میکنند و در تشتی زرین نزد افراسیاب میفرستند.» این همه داستان سیاوش در خلاصهترین شکل ممکن است که بیشک در کنار داستان رستم و سهراب، یکی از بزرگترین تراژدیهای اسطورهای ایران محسوب میشود.
اسطورهای که از ظرفیتهای زیادی برای اجرای صحنهای برخوردار است و نمایش «اسبهای آسمان خاکستر میبارند» از همین ظرفیت بهره برده است. اما این نمایش نه گنجایش و ظرفیت پرداختن به همه این داستان را دارد و نه آن را ادعا میکند. بلکه چارچوب شکلگیری درام خود را در قلب این اسطوره بنا میکند و به روایت پارهای از این داستان آنجا که سیاوش آزمون آتش را از سرمیگذراند میپردازد. در واقع نمایش از جایی شروع میشود که سیاوش در تردید رفتن یا ماندن و یا گریختن، سرانجام تصمیم میگیرد دل به دریا بزند و تن به آتش بسپرد؛ زیرا در راستی و پاکی خود تردید ندارد؛ که هر که پاک باشد، آتش پاک نیز در وی اثر نخواهد کرد.
در متن و اجرای این نمایش به مقولههای «دو» گانه متعددی برمیخوریم. ازواجی که در نهایت، مخاطب را به انسجام و وحدت رهنمون میسازند و در عین وحدت و یگانگی یکدیگر را تکمیل میکنند: دو بازیگر، دو زبان، دو تصویر از آسمان در دو طرف صحنه (که میتوان به دو دنیا تعبیرش کرد) و... از همه مهمتر اینکه در این نمایش با دو مفهوم اسطوره و مدرنیته در کنار هم روبهرویم. محتوایی که از اسطوره برخاسته بهگونهای مسالمتآمیز در کنار و خدمت تئاتر مدرن قرار گرفته است. به دیگر سخن زبان نمایش هم در متن و هم در اجرا به طور همزمان ریشه در اسطوره و مدرنیته دارد.
این نمایش به تماشاگر میآموزد که در دنیای امروز برای بیان اسطوره باید سیکلی طی شود که در آن سیر تطور زمانی از گذشته به آینده طی شود نه برعکس. نویسنده نمایشنامه با درک این مفهوم تلاش میکند اسطوره را به زمان حال احضار کند و با تماشاگر معاصر با زبان خودش سخن بگوید. او در جستجوی یافتن زبان سومی برای برقراری ارتباط در ورای زبانهای حاکم بر صحنه است. زبانی ساختارشکن که در آن سخنان دو بازیگر ایرانی و فرانسوی به گویش و تعاملی جدید در صحنه تبدیل شود. بر همین اساس اسطوره نیز تعریف رایج سنتی خود را از دست میدهد و رنگ مدرنیته به خود میگیرد. سیاوش این نمایش با آن پهلوان حماسهساز جنگاور و پیل پیکر شاهنامه فردوسی به اندازه هزار سال فاصله دارد و به هیچ وجه اسطوره نیست. او همچنان که خود در ابتدای نمایش میگوید: «چه انتظار بیهودهای از سیاوش و این داستان ناتوان»، بر زمینی و آسیبپذیر بودن خود صحه میگذارد. از همین روست که کارگردان برای ایفای نقش سیاوش به سراغ بازیگری میرود که بیش از آنکه ابعاد حماسی و مظلومیت و پاکی سیاوش را به نمایش گذارد، بر اضطراب و تشویش و تردیدهای درونی او متمرکز شده و به وجه دست یافتنی و ملموس و امروزی این شخصیت پرداخته است. ناگفته پیداست که معجونی که در درونی کردن و تصاحب نقشها تجربه دارد با این نقش نیز زندگی کرده و توانسته در مراحل مختلف تمرین با او انس بگیرد و در صحنه به خوبی از عهده اجرایش برآید. ورونیک سکری نیز که پیش از این در گروه تئاتر پیتربروک در فرانسه نقش افلیای نمایش هملت را بازی کرده و از این حیث حرفهای محسوب میشود نیز به خوبی باریتم بازی معجونی هماهنگ شده و هر چند زبان فارسی نمیداند و طبعا به اندازه معجونی با اسطورههای ایرانی آشنایی ندارد، بازی یکدست و بینقصی ارائه میدهد.
گروه منسجم نمایش «اسبهای آسمان خاکستر میبارند» با متنی که برای همین اجرا و در جریان تمرینها شکل نهایی خود را به دست آورده و با برخورداری از الهمانهای تئاتری و نمادسازی که ریشه در اسطوره دارد در اجرا به تجربهای از تئاتر دست زده است که تازه و امروزین است. شیوهای که به نظر میرسد بتواند چشمانداز جدیدی از تجربه تئاتر برای سازندگان و مخاطبانش ایجاد کند. تجربهای در شکلگیری متن و اجرا که میبایست در تئاتر ایران دوباره تکرار شود.
رامین فناییان
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: