گمشده

کد خبر: ۲۲۰۹۸۵

نشسته بود زیر سایه درخت توت و با عروسک پارچه‌ای‌اش بازی می‌کرد. رضا و عباس توپ بازی می‌کردند خانم‌جان برایشان چای و پولکی آورد. آقاجان کنارش نشست و روی سرش دست کشید. رضا و عباس به او شکلک درآوردند. محلشان نگذاشت و خودش را به نوازش دست آقاجان سپرد. همان‌جا همان لحظه دست آقاجان از روی موهایش کنار رفت. چشم باز کرد و به او نگاه کرد. سیگار از لب آقاجان افتاد. دستش را روی قلبش گذاشت و خم شد. خانم‌جان جیغ کشید. رضا و عباس مات و مبهوت نگاه کردند.

جلوتر می‌رود روی سکوی کنار در می‌نشیند. پاهای چاق و ورم‌کرده‌اش را دراز می‌کند و زانویش را می‌مالد بی‌حال به دور و بر نگاه می‌کند به خم کوچه. مردمک خاکستری چشمانش لحظه‌ای برق می‌زند. لرزشی خفیف توی تنش می‌دود. «شاید آن جا باشد. ممکن است»

داشت از خم کوچه می‌پیچید که دیواری جلویش سبز شد. یک وجب مانده به دیوار خودش را عقب کشید. به بالا نگاه کرد. دیوار جان داشت. جوان بود. نگاه نرمش توی نی نی چشم‌هایش نشست و مثل موجی توی تنش راه افتاد، به قلبش رسید و قلب لرزید. پاکت سیب کج شد و چند تا از سیب‌ها افتادند و قل قل‌خوران هر کدام طرفی رفتند. نگاهش را به زیر انداخت. جوان خم شد، سیب‌های ریخته بر زمین را جمع کرد و دستش داد. سیب‌ها را که گرفت جوان را دور زد و رفت اما نوازش نگاهش را از پشت سر حس کرد، نه آن روز که هر روز، حتی از پشت در بسته خانه. وقتی دو زن چادر مشکی را دید که دم در با مادر حرف می‌زنند هم آن را حس کرد.

دستش را به دیوار می‌گیرد و آهسته بلند می‌شود. پاکشان ازخم کوچه می‌گذرد. به خانه ته کوچه می‌رسد. خانه قدیمی است و خراب. در چوبی آن پوسته پوسته شده و نیمه‌باز است. توی حیاط پر از آشغال است. جعبه‌های شکسته و کثیف، کارتن‌های پاره در را هل می‌دهد و آهسته داخل می‌شود. هیچ کسی آن جا نیست. شیشه‌ها یکی در میان شکسته‌اند. نیمی از دیوار رو به اتاق ریخته است. از ذهنش می‌گذرد شاید این جا باشد.

قاسم نگاهش کرد. تنش لرزید. جلو آمد و سرش را به دیوار کوبید. زیر چشم چپش زق زق کرد. پیرزن چادر نمازش را به کمرش بسته بود و چشم‌غره می‌رفت. او رد اشک را با گوشه چارقد از صورتش پاک کرد. قابلمه غذا را برداشت، ته دیگ آن را روی یک تکه روزنامه خالی کرد. قابلمه را برد سر حوض و سایید. پیرزن کهنه‌های خیس را از گوشه حیاط برداشت و توی تشت کنار او انداخت، بچه‌ را بغل کرد و دنبال قاسم به اتاق رفت. او با سنگ یخ حوض را شکست. آخرین تکه کهنه را که پهن کرد، دست‌هایش دو تکه گوشت سرخ و کرخت بودند.

از خانه بیرون می‌آید و راه رفته را برمی‌گردد. هوا دارد تاریک می‌شود و او هنوز پیدایش نکرده. اگر می‌دانست کجا گمش کرده راحت‌تر دنبالش می‌گشت. کوچه تمام می‌شود. خیابان کم‌عرض است. مغازه‌ها را یکی یکی پشت سر می‌گذارد. دکان مکانیکی آقارحمان هنوز همان‌جاست. اما کس دیگری با لباس کار آن جا می‌پلکد جوان است و هیکل‌دار درست مثل آقارحمان. اما حتی نیم‌نگاهی هم به او نمی‌اندازد. جلوی دکان دیگر خاکی نیست. اثری از خون هم آن جا نیست.

قاسم دست روی سرش گذاشت و تلو تلو خورد. خون از زیر انگشتانش بیرون زد و ریخت روی زمین خاکی جلوی دکان و خودش تمام قد افتاد روی خون‌های جلوی پای او. آقارحمان آچار را پایین آورد و به قاسم خیره ماند. نفس نفس می‌زد و پایش هنوز روی چادر او بود. او دیده بود قاسم از سر خیابان می‌آید اما آقارحمان پشت به قاسم نشسته بود. نوک پایش را روی چادر او گذاشته و چادر لغزیده بود و نگاه آقارحمان روی اندامش....

مردم دورشان جمع شدند. صدای آژیر آمد و شیون زن‌ها. رحیم به دامن او آویخته بود و زار می‌زد.

کسی چادر خاکی را برداشت و روی سرش انداخت. به چهلم نکشید که پیرزن از خانه بیرونش کرد.

خواست به خانه پدری برگردد. اما دیگر خانه‌ای در کار نبود. رضا و عباس آن را فروخته و سهمشان را برداشته بودند. سهم او را هم دادند. سهم او مادر بود که زمین‌گیر بود و اجاره‌نشین یکی از اتاق‌های خانه همسایه.

از جلوی دکان می‌گذرد. از کنار خانه‌ها رد می‌شود. صاحب خیلی از خانه‌ها را می‌شناسد. اقدس‌خانم هر هفته بقچه لباس‌هایشان را کنار تشت می‌گذاشت و او مشغول می‌شد. ملوک‌خانم هر شب غذا می‌خواست، پا نداشت خودش برود مطبخ چیزی بپزد. او می‌پخت و ته قابلمه را رحیم‌ نان می‌کشید. بچه‌های بدری خانم کسی را می‌خواستند که زیر مادرشان لگن بگذارد و تر و خشکش کند. فخری‌خانم برای جهیز دخترش سرویس گلدوزی شده می‌خواست و او...

آقا کرامت روی قالی نشسته بود. همان‌جایی که تا دو ماه پیش رختخواب مادر پهن بود. تسبیح می‌گرداند روی موهای دختر کوچکش که سر روی زانوی او گذاشته بود دست می‌کشید و زیر چشمی نگاهی به او می‌انداخت.
رحیم با چشم‌های سرخ و مشت‌های گره کرده کنار در نشسته بود و چشم از کرامت بر نمی‌داشت. پسرهای اقدس‌خانم از پشت شیشه نگاه می‌کردند و کر کر می‌خندیدند. اقدس خانم نگاهی به او و نگاهی به کرامت انداخت پاکت نقل را برداشت یکی دهان خودش گذاشت و بعد به رحیم تعارف کرد. رحیم با مشت زد زیر پاکت.
نقل‌ها پاشید توی هوا و پخش شد. خنده روی لب‌ها خشک شد. تا صبح او ماند و بغض شکسته و نقل‌های پخش شده توی اتاق و رختخواب خالی رحیم.

خیابان را طی می‌کند. از جلوی تمام خانه‌های آشنا می‌گذرد.

او توی بیشتر این خانه‌ها رفته. اما حالا نمی‌داند توی کدام خانه برود و دنبال گمشده‌اش بگردد. پیدا کردنش آسان نیست پیدا کردن چیزی که نمی‌دانی کجا گمش کرده‌ای، آسان نیست.

جلوتر می‌رود و داخل بانک سر خیابان می‌شود. مردی که پشت باجه نشسته با دیدنش لبخند می‌زند.

سلام مادر! چیه؟ باز می‌خوای پول بفرستی واسه پسرت؟ مگه یه آدم چقدر خرج داره که ماهی دو بار می‌آیی اینجا؟ چند سال می‌خوای جور پسرتو بکشی؟ یه کم واسه خودت زندگی کن.

رحیم به دیوار تکیه داده بود و زنجیرش را دور انگشت می‌چرخاند.

«ننه سرسختی نکن. یه کم مایه‌تیله کف دست ما بذار بریم جنوب. می‌خوام از اون‌ور آب جنس بیارم کاسبی کنم جون ننه. شایدم رفتیم خارجه همون‌جا موندگار شدیم، درس و مقشمونو خوندیم و آدم حسابی شدیم. جون ننه راس میگم. ده نه نیار آتیشی می‌شم کاسه کوزه تو می‌ریزم به هم‌ها»....!

و او هر چه داشت، داد. رحیم رفت و هر ماه پول خواست و هر بار بیشتر واو هر چه درآورد فرستاد. تا پسرش درس بخواند، مهندس شود، سری توی سرها در بیاورد و آدم شود.

از بانک بیرون می‌آید. آهسته گام بر می‌دارد. دست توی جیبش می‌کند و کاغذی بیرون می‌آورد.

زیر نور بی‌رمق خورشید می‌گیرد و برای چندمین‌بار آن را می‌خواند:

طبق حکم دادگاه... مورخه... رحیم قربانی، فرزند؛ قاسم، به جرم... صبح روز دوشنبه، مورخه... به دار مجازات آویخته می‌شود. بستگان درجه یک نامبرده می‌...
دار مجازات... دار مجازات...

از روبه‌رو دو دختر دبیرستانی بلند بلند حرف می‌زنند و خنده‌کنان سرازیری خیابان را پیش می‌آیند. می‌ایستد و نگاهشان می‌کند. لبخند می‌زند. دخترها قدم آهسته می‌کنند و با نگاه پرسوال نگاهش می‌کنند. می‌گوید:
«مواظب باشین دخترا. مواظب باشین گمش نکنین یه وقت، من گمش کردم. حالا از صبح هر چه می‌گردم پیداش نمی‌کنم. مواظب باشین ننه. خیلی مواظب باشین...

دخترها نگاهی به هم می‌اندازند و می‌زنند زیر خنده:

بیچاره. مخش بدجوری تاب برداشته.

پشت می‌کنند و مسیرشان را ادامه می‌دهند. باز حرف می‌زنند و کرکر می‌خندند. با نگاه بدرقه‌شان می‌کند و راه می‌افتد. باد تندی می‌وزد. برگ‌های زرد را در هوا می‌چرخاند. کاغذ از دستش می‌‌افتد همراه برگ‌ها می‌شود دور می‌شود و دورتر. او همچنان می‌رود، گاهی می‌ایستد به حاشیه خیابان و دیوارها خیره می‌شود. آهی می‌کشد. می‌رود و باز می‌رود.

نیلوفر مالک

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها