هر چند رحیم متهم ردیف اول، در برابر هیات قضات شعبه 74 دادگاه کیفری استان تهران کشتن صاحبکار سابقش را انکار کرد، اما همدست او به نام سامان ماجرای قتل را شرح داد. سامان اکنون در زندان به سر میبرد و به جرم معاونت در قتل به 10 سال حبس محکوم شده است. او درباره این که چرا علیرغم انکارهای رحیم، براحتی جرمش را پذیرفت، میگوید: «من و رحـیم این کار را انجام دادهایم و حاشا کردن فایدهای نداشت. من از این که در کشتن رستم با رحیم همکاری کردهام بسیار پشیمان هستم و از اولیای دم مقتول عذرخواهی میکنم.»
سامان کمی عصبی به نظر میرسد و مرتب زیپ کاپشناش را بالا و پایین میکشد. او همانطور که سرش را پایین انداخته، میگوید: «اصلا قرار نبود کسی کشته شود. اگر رحیم از قبل به من گفته بود چه نقشهای دارد اصلا کمکش نمیکردم.»
متهم کمی مکث میکند و بعد درباره دلیل همراه شدنش با رحیم میگوید: «در یک حادثه انگشتان دست من قطع شده بود و دیگر نمیتوانستم کار کـنـم. از طرفی بدهکار بودم و مشکلات مالی بدجوری به من فشار میآورد.
رحیم به من گفت از صاحبکار سابقش مبلغ زیادی طلب دارد و اگر کمکش کنم به پولش برسد 50 میلیون تومان به من مـیدهـد. ایـنطـور شد که قبول کردم با رحیم همکاری کنم البته همان طور که گفتم حرفی از آدمکشی نشده بود.»
هدیه 50 میلیون تومانی بابت همکاری در پس گرفتن طلب کمی عجیب به نظر میرسد. «مگر طـلـب رحـیـم از مقتول چقدر بود؟» این را که میپرسم سامان نگاهی به دور و اطرافش میاندازد. دنبال رحیم میگردد تا درباره سنوات و سابقه کارش بپرسد. او را که نمییابد، میگوید: اگر اشتباه نکنم رحیم 12 سال برای رستم کار کرده بود و حق و حقوق زیادی طلب داشت. رستم وقتی او را اخراج کرد، گفت: همه مبلغی که اداره کار تعیین کند او میپردازد، اما ظاهرا بعد زیر حرفش زد و رحیم نتوانست به پولش برسد.
گـفـتــههــای مـتـهــم صـرفـا بـراسـاس ادعـاهـای هـمــدسـتـش اسـت، چـرا کـه او اصـلا رسـتـم را نمیشناخت و از روابطش با رحیم بیاطلاع بود. اعتماد به حرفهای کارگر اخراجی باعث شد سـامان در مسیری گام بردارد که پایانی تلخ و تکاندهنده داشت: وقتی آدم مشکل مالی داشته باشد و از همه طرف فشار به او وارد شود دیگر نمیتواند درست فکر کند و تصمیم منطقی بگیرد. طلبکارهای من پولشان را میخواستند و من آه در بساط نداشتم. آن 50 میلیون تومان میتوانست زندگیام را از این رو به آن رو کند برای همین ترجیح دادم حرفهای رحیم را باور کنم و زیاد وارد جزییات نشوم. پیش خودم فکر کردم او را به گوشهای میکشانیم با تهدید، اتمام حجت میکنیم بعد دوستم طلبش را میگیرد و سهم مرا میدهد. اصلا به بقیه ماجرا که طلب رحیم چقدر است، آیا گفتههایش درباره رستم صحت دارد یا نه و بقیه ماجراها فکر نکردم.
به این ترتیب بود که دو همدست با هم قرار گذاشتند، نقشه کشیدند و دست به کار شدند: «رحیم با صاحبکار سابقش قرار گذاشت. من و دوستم به محل ملاقات رفتیم و سوار ماشین رستم شدیم. کمی که جلوتر رفتیم به یک جای خلوت رسیدیم. نه ماشینی بود، نه عابری. رحیم به جر و بحث با رستم پرداخت. مشاجرهشان بالا گرفت. تا آن موقع من ساکت بودم و دخالتی نمیکردم. پیش خودم گفتم مشکل شخصی است و باید بگذارم خودشان موضوع را حل کنند.»
این مشاجره اما لحظاتی بعد رنگ تازهای به خود گرفت. سامان که عرق سردی روی پیشانیاش نشسته و عصبیتر از قبل شده با صدای زیر ادامه ماجرا را اینطور تعریف میکند: «یکدفعه رحیم سلاحی بیرون کشید ،با دیدن آن ترس و وحشت برم داشت. از او خواستم آرام باشد و خونسردیاش را حفظ کند. رحیم سلاحش را به طرف رستم گرفته بود و هر لحظه احتمال داشت ماشه را فشار بدهد. سرش فریاد زدم که قرارمان قتل و آدمکشی نبود ولی رحیم اعتنایی نکرد و شلیک کرد.»
رستم در جا فوت میشود و بعد از آن دقایقی مشاجره دو دوست که حالا به دو همدست در یک جنایت تبدیل شدهاند، میگذرد اما دیگر برای دعوا دیر شده و آن دو به این فکر میافتند که چطور جسد را پنهان کنند. سامان میگوید: «رحیم جسد را از پشت فرمان به صندلی عقب کشید. بعد با هم به جایی رفتیم که او گفته بود، منطقهای تقریبا بیابانی و متروک. جسد را آنجا انداختیم ولی رحیم گفت ماشین را باید به جای دیگری ببریم.
پرسیدم کجا گفت نزدیکی کارخانه.» بعد از اتمام این مراحل است که رحیم و همدستش از هم جدا میشوند و عذاب وجدان سراغ سامان میآید : انگار تازه فهمیده بودم چه اتفاقی افتاده است . من هیچوقت کار خلاف انجام نداده بودم. تا زمانی که سالم بودم با کارگری مخارجم را در میآوردم و برای پولی که به خانه میبردم زحمت میکشیدم اما حالا یکباره باعث کشته شدن یک انسان شده بودم. در خانه خیلی به این موضوع فکر کردم. عصبی بودم. آن صحنهها یک لحظه هم از جلوی چشمم دور نمیشد. خودم را لعنت میکردم که چرا وارد این ماجرا شدم. ای کاش هـیـچوقـت بـرای آن 50 مـیـلـیـون تـومان وسوسه نمیشدم البته پولی هم در کار نبود و رحیم برای این که بتواند از رستم انتقام بگیرد مرا فریب داد و بازیچه خـودش کـرده بـود. شـب تـا صـبـح بـیـدار ماندم. خانوادهام متوجه پریشانی من شده بودند اما بهانهای آوردم تا کسی متوجه موضوع نشود.
سامان روز بعد از جنایت بار دیگر رحیم را ملاقات کرد، از دلهره و اضطرابش گفت و توضیح داد که چقدر عذاب وجدان دارد اما برای پشیمانی خـیلی دیر شده بود. متهم که همچنان با زیپ کاپشناش بازی میکند، میگوید: «حالا باید به این فکر میکردیم که چه کاری میشود کرد که دستگیر نشویم با هم از نزدیکی کارخانه رد شدیم و دیدم ماموران ماشین را پیدا کردهاند. عده زیادی دور آن جمع شده بودند. وقتی ماشین پلیس را دیدم رنگم پـریـد.
احساس کردم همه بدنم میلرزد و اگر دستگیر میشدم زندگیام به باد میرفت. رحیم گفت: باید جسد را از بین ببریم.
سامان به پیشنهاد دوستش یک گالن چهار لیتری بنزین تهیه کرد و بار دیگر همراه او به محل رها کردن جسد رفت تا جنازه را آتش بزند. او در پاسخ به این سوال که اگر از قتل عذابوجدان داشت و پشیمان بود چرا حاضر شد پیکر مقتول را بسوزاند، مـیگـویـد: «چـارهای وجـود نـداشـت اگـر جسد شناسایی میشد احتمال دستگیریمان بالا میرفت، باید هر طور که شده بود خودمان را نجات میدادیم اما باز هم من نمیخواستم جنازه را آتش بزنم برای همین بنزین را اطراف جسد ریختم و بعد کبریت زدم اگر هدفم سوزاندن مقتول بود، بنزین را روی خودش میریختم.»
تمام طرحها و برنامههای دو همدست برای پنهان کردن جنایت در پایان بیحاصل ماند و سرانجام حقایق آشکار شد. سامان نحوه دستگیریشان را این طور شرح میدهد: «وقتی ماشین رستم پیدا شد چون خونآلود بود پلیس مطمئن شد او را کشتهاند. از طرفی رحیم موبایل رستم را دزدیده و فروخته بود. ماموران موبایل را ردگیری کردند و اول همان مردی را که موبایل را خریده بود گرفتند . او هم اسم رحیم را لو داد و باعث شد او دستگیر شود بعد هم با اعتراف او سراغ من آمدند.»
آنطور که سامان توضیح میدهد، متهم اصلی قبلا قتل را پذیرفته بود اما این که چرا حالا حقایق را پنهان میکند سوالی است که سامان هم جواب آن را نمیداند: «قبلا اعتراف کرده بود او را در خانه یکی از دوستانش دستگیر کردند که سلاحش را آنجا پنهان کرده بود. همانجا موقع دستگیری به قتل اعتراف کرد بعد هم در اداره آگاهی و دادسرا همهچیز را گفت اما حالا میگوید تحت فشار قتل را گردن گرفته در حالی که کشتن رستم کار خودش بود و من هم متاسفانه گول خوردم و با او همدستی کردم.»
سامان و رحیم در این جنایت مرتکب دو جرم جـداگـانـه شـدند، قتل و سوزاندن جسد که در اصطلاح حقوقی به آن جنایت بر میت گفته میشود که هر کدام مجازات مجزا دارد. سامان درباره اتهاماتش میگوید: «قبلا ما را بردند دادگاه عمومی ، آنجا من به خاطر جنایت بر میت به 5/2 سال حبس محکوم شدم البته یک پنجم دیه هم باید به اولیای دم بپردازم. به حکم اعتراض کردم ولی تجدیدنظر اعتراضم را وارد ندانست بعد از آن هم که برای جرم قتل ما را آوردند اینجا، دادگاه کیفری. متهم اصلی رحیم است. من در کشتن رستم هیچ نقشی نداشتم به همین دلیل هم او به قصاص محکوم شد و من هم باید 10 سال در زندان بمانم، 10 سال از بهترین سالهای عمرم را.»
حالا اشک در چشمان متهم حلقه میزند و صدایش به لرزه میافتد: «وسوسه پول و مشکل مالی مرا دیوانه کرد. ای کاش هیچوقت همراه رحیم نمیرفتم. هر مشکلی یک راه حل هم دارد، آدم نباید زود خودش را ببازد و وارد ماجراهایی شود که عاقبتش...»
جملهاش را نمیتواند تمام کند. بلند میشود. وقت رفتن است . به چارچوب در که میرسد لحظهای مکث میکند و از روی شانه نگاهی به میز قضات دادگاه میاندازد و بعد برای رفتن به زندان آماده میشود؛ جایی که باید 5/12 سال از عمرش را در آنجا سپری کند.
داوود ابوالحسنی
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم