در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
ایادی: ببین من اعصاب مصاب ندارم ها. همین جوری پشت به من رو به دیوار مینشینی و به سوالها جواب میدهی.
آناستازیا: واه! خدا به دور. مگه جلسه بازجوییه؟ خیلی هم دلت بخواد من روبهروت بنشینم.
ایادی: خب دلم نمیخواد آقا جان، زوره؟ مجبورم به خاطر پر شدن این چاه ویل ــ منظورم نسله سومه ــ با هر کسی که شد مصاحبه کنم.
آناستازیا: خیلی هم دلت بخواد. فکر کردی من کم درخواست مصاحبه دارم؟ حداقل روزی بیست، سی تا.
ایادی: ببین دخترم بیخیال. همین جوریاش هم دماغ جنابعالی شباهتی تمام به شیلنگ داره. دیگه نمیخواد دروغ هم بگویی. از این درازتر بشه کارت ساخته استها، حالا من هی بگم.
آناستازیا: واه! اون که این پسره... کی بود... هان... پینوکیو بود که دماغش دراز میشد نه من!
ایادی: آره میدونم ولی در عالم فانتزی و رویا بخصوص از نوع قصه و افسانهاش هیچ چیزی بعید نیست. زد و دماغ جنابعالی درازتر شد آن وقت میخواهی چه خاکی بر سرت بریزی؟
آناستازیا: فکر نکنم چیزی از جذابیتهای من کم کنه.
ایادی: همین اعتماد به نفسات منو کشته. حالا سیندرلا کجاست؟
آناستازیا: سر قبرم. چه میدونم کجاست. اصلا واسه چی اسم این دختره بی ریخت را جلوی من میاری؟
ایادی: اون وقت ببخشید اگه سیندرلا بیریخته شما چی هستی؟
آناستازیا: منظورت رو نمیفهمم. واضح حرف بزن. این که گفتی یعنی چی؟
ایادی: هیچی. خیلی مهم نیست. منظورم این بود که به چیزهایی که داری فکر کن. بله... .
آناستازیا: خب میدونی من توی دنیا همه چیز را دارم الا اون لنگه کفش لعنتی رو. همون لنگه کفشی که سیندرلای بیریخت رو به همه جا رسوند. میدونی از اول اون کفش اندازه پای من بود. این را همه میدانند، اما خب اون شاهزاده لعنتی بعدها بهخاطر این که دل سیندرلا خوش بشه با همه قصهگوهای دنیا لابی کرد تا بگویند کفش اندازه پای سیندرلا بوده نه من!
ایادی: عجب آدم بیخودی بوده این شاهزاده ها! هیچ فکر نکردند بعدها یک کسی پیدا میشه، چشمهایش رو مثل من ببنده و دل به دریا بزنه بیاد با تو مصاحبه کنه تا تو از این راز کهنه پرده برداری؟
آناستازیا: نمیدونم. لابد فکر نکرده دیگه.
ایادی (زیر لب:) چه خوشحال هم هست.
آناستازیا: چیزی گفتی؟
ایادی: نه با خودم بودم. حالا مادرت کجاست؟
آناستازیا: رفته خونه اون یکی خواهرم.
ایادی: عجب، پس بالاخره موفق شد یکی از شماها را به خانه بخت بفرسته. باید بهش جایزه بینالمللی پشتکار بدن.
آناستازیا: نه بابا، من و خواهرم آبمون با هم توی یک جوی نمیرفت این شد که مادرم مجبور شد برای اون یک خانه جداگانه بگیره. البته پولش رو سیندرلا داد ولی خب... این جوری شد دیگه.
ایادی: همون... من گفتم کار سختیه... .
آناستازیا: چی؟
ایادی: همین ازدواج شماها و اینا دیگه... .
آناستازیا: فکر نکن من نمیفهمم که داری منو مسخره میکنی ها! نخیر هیچ هم این طوری نیست. اتفاقا همین الان هم خواستگارهای من در خانه مان را از پاشنه درآوردهاند ولی خب میدونی آدمی که قبلا یک شاهزاده خواستگارش بوده دیگه نمیتونه به کمتر از اون خودش رو قانع کنه.
ایادی: آره تو که راست میگویی. ببینم تا حالا از امین آبادی جایی برات مامور... ببخشید خواستگار نفرستادند؟
آناستازیا: چرا اتفاقا چند بار خونه مون زنگ زدند ولی این سیندرلای حسود دست به سرشون کرد.
ببین یک چیزی را میگویم هیچ وقت فراموش نکن. دیگر هیچ وقت اسم آن جادوگر را پیش من نیاور، فهمیدی؟
ایادی: آره بابا حالا چرا داد میزنی؟
آناستازیا: واسه این که باید داد بزنم. هر چی بدبختی میکشم از دست اون جادوگر پیر خرفته. ازش متنفرم، متنفرم.
ایادی: باشه دیگه جلوی تو نمیگم فرشته مهربون... .
آناستازیا: باز که اسمش رو آوردی.
ایادی: بابا گفتم دیگه نمیگم فرشته مهربون دیگه... ای بابا... .
آناستازیا: میکشمت... .
ایادی: فرشته مهربون... فرشته مهربون... هی هی....
در تپش این هفته، ماجرای فریب و تعرض در پوشش عرفانهای دروغین و رمالی را بررسی کردیم
گزارش «جامجم» درباره دستاوردهای زبان فارسی در گفتوگو با برخی از چهرههای ادب معاصر
معاون وزیر بهداشت: