او را دوست داشتم

کد خبر: ۲۱۹۳۶۸

وقتی ‌پس از انجام معاینات مختلف نهایتا جواب آن آماده شد و به دستم رسید دنیا پیش چشمم تیره و تار شد.نتایج نشان می‌داد که مشکل اصلی ‌از من است و من هرگز نخواهم توانست پدر شوم.

پاملا اوایل سعی ‌می‌کرد مرا آرام کند و با من همدردی ‌کند اما من از نگاه او می‌فهمیدم چقدر از این بابت ناراحت است و رنج می‌کشد.

 ما به مدت 5 سال تمام شیوه‌های ‌درمانی ‌ممکن را امتحان کردیم تا شاید جواب بدهد اما نتیجه همیشه منفی‌ بود. فکر آوردن بچه فرد دیگری ‌نیز برای‌من غیر قابل قبول بود. پس نهایتا 3 سال قبل با ناامیدی ‌تصمیم به جدایی ‌از پاملا گرفتم.

تصور می‌کردم بدین ترتیب او درگیر من نخواهد بود و می‌تواند زندگی ‌خوبی‌که می‌خواهد برای ‌خود درست کند.
پاملا بیشتر فکر می‌کرد من به دلیل افسردگی‌ ناشی ‌از ناتوانی ‌خودم دیگر به زندگی ‌خوش بین نیستم و توانایی ‌ادامه زندگی‌ مشترک را ندارم. خیلی ‌آرام و دوستانه از هم جدا شدیم.

من که خیلی ‌منزوی ‌و گوشه‌گیر شده بودم ساعات کاری‌ام را زیاد کردم و فقط از شرکتی ‌که در آن کار می‌کردم به منزل می‌آمدم تا از خستگی ‌به خواب روم.

اما هر چه بیشتر می‌گذشت دوری‌ از پاملا بیشتر عذابم می‌داد. اما با خود می‌گفتم کاری ‌که کردم بیشتر از همه به نفع پاملاست پس باید تحمل کنم.

پس از مدتی ‌به این فکر افتادم که از دور شاهد زندگی ‌پاملا باشم و به این صورت لحظاتی ‌خود را از افکار ناراحت‌کننده دور کنم.

شنیده بودم که پاملا نیز مدتی ‌بسیار افسرده بوده اما بعد با شرکت در انجمن‌های ‌هنری‌ و ورزشی ‌وقت خود را با دوستانش می‌گذراند.

چندی ‌قبل توسط یکی ‌از آشنایان شنیدم که پاملا تصمیم دارد با مرد دیگری‌ ازدواج کند.

این موضوع رنج و درد جدیدی‌ برایم ایجاد کرده بود اما به هر زحمتی ‌بود با آن کنار آمدم.

فقط دلخوشی‌ام این بود که در مسیر رفت و آمد‌های ‌او قرار بگیرم و به طوری‌که مرا نبیند او را ببینم. بعد تصمیم گرفتم حداقل مراقب باشم تا مرد جدیدی‌که وارد زندگی ‌او شده هرگز او را ناراحت و اذیت نکند. پس هر گاه که می‌توانستم سعی ‌می‌کردم از رضایت و خوشحالی ‌پاملا اطلاع حاصل کنم و دلخوش باشم که قرار است خوشبخت شود.

یک روز که از سر کار بر می‌گشتم و از نزدیکی ‌منزل آنها رد می‌شدم صدای ‌داد و فریادی ‌بلند را شنیدم. این صدای ‌پاملا بود که فریاد می‌زد «دروغگو . دیگر نمی‌خواهم تو را ببینم»

این صدا مرا دیوانه کرد. من به خاطر خوشبختی ‌او از خودم گذشته بودم و حالا نمی‌توانستم تحمل کنم که کس دیگری‌ او را اذیت می‌کند.

من سراسیمه به طرف در منزل هجوم آوردم و وقتی ‌دیدم در قفل است با تیرآهنی ‌که در نزدیکی ‌آنجا بود به در کوبیدم تا شکسته شد و خود را به داخل منزل انداختم. می‌خواستم مطمئن شوم پاملا سالم است اما همسرش که فکر کرد من دزد هستم با عصبانیت با چاقویی ‌به طرفم حمله کرد و قبل از این‌که بگذارد حرفی ‌بزنم با وجود این‌که پاملا داد زد <اینکار را نکن> چاقو را در پشت من فرو کرد.

دیگر چیزی ‌نفهمیدم تا این‌که وقتی ‌به هوش آمدم خود را روی ‌تخت بیمارستان دیدم.

درد زیادی ‌داشتم اما وقتی ‌دسته گل پاملا را روی ‌میز کنار تختم دیدم تمام ناراحتی‌ها و دردهایم را فراموش کردم. من واقعا او را دوست داشتم و نمی‌توانستم ناراحتی‌اش را ببینم!

 ترجمه ها :‌سحر کمالی‌نفر
منبع:new post online

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها