غریبه آشنا

کد خبر: ۲۱۹۳۶۳

«تلفن بی‌تلفن، اگه بچه تو می‌خوای ببینی باید...» با سر انگشتان رطوبت زیر چشم را پخش می‌کند. برمی‌گردد به هال، میز صبحانه را می‌چیند. آب گلدان را عوض می‌کند و چند گلبرگ پلاسیده شده را از دور گل‌ها جدا می‌کند.
«کی بهت گل داده؟ منظورش چی بود؟»

گلدان را می‌گذارد روی میز و پشت آن می‌نشیند. انگشتان دستش را دور لیوان چای داغ حلقه می‌کند، گرمای مطبوعی دارد. باورش نمی‌شود، ظهر او هم پشت میز در مقابلش خواهد بود. شاید در کنارش. «برای ظهر گل تازه می‌خرم.» به در آپارتمان خیره می‌شود. «در را که باز کنم، چه کسی را پشت در می‌بینم؟»

جوانی 20 ساله و خندان، موهای مشکی کوتاهش را از فرق وسط باز کرده و به دو طرف شانه زده. با کت و شلوار آبی راه‌راه، یک راه آبی پررنگ و یک راه آبی کمرنگ. یک پیراهن آبی کمرنگ و شاید صورتی کمرنگ. کفش‌های مشکی کشیده و براق و یک سبیل نازک پشت لبش. «سلام مامان.» یکدیگر را در آغوش می‌گیرند...

جوانی 20 ساله کمی جدی، موهای مجعدی که ژل خورده و به بالا شانه زده شده. با کت و شلوار سورمه‌ای رنگ 6 دکمه، پیراهنی کمرنگ و متمایل به نارنجی، کراواتی سورمه‌ای و یک ریش پرفسوری. کفش‌های واکس خورده قهوه‌ای تیره. سلام مادر، دست می‌دهند و یکدیگر را می‌بوسند...

جوانی 20 ساله شیطون و کنجکاو، با موهای قهوه‌ای رنگ با فرق چپ و موهایی که به سمت راست شانه خورده. با یک کاپشن زرشکی تیره و تی‌شرت سفید، شلوار لی و کفش‌های اسپورت و یک کوله و شاید بدون ریش و سبیل. مامان سلام، قربونت برم، سخت همدیگر را می‌بوسند...

صورتش را با دو دست می‌پوشاند. اضطرابش را قورت می‌دهد. میلی به خوردن صبحانه ندارد. باید به فکر نهار باشد و برای خرید بیرون برود. «حیف که نمی‌دونم چی دوست داره.» بلند می‌شود چند لحظه پشت میز می‌ایستد، سپس با قدم‌های کوتاه و پشت سر هم به اتاق می‌رود. در کمد را باز می‌کند و یکی از مانتوهایش را برمی‌دارد و می‌پوشد و شال خاکستری کمرنگی را که به مانتویش می‌آید روی سرش می‌اندازد. خودش را در آینه ورانداز می‌کند.

«کاش زودتر از این آمده بود و با مادر جوان‌تری روبه‌رو می‌شد.» از خانه می‌زند بیرون، این دفعه با دیدن بچه‌های بازیگوش لبخندی می‌زند. چقدر از دیدن مادرانی که دست فرزندشان را در دست داشتند، حسرت خورده بود و به آنها حسودی کرده بود.

آخرین روزهایی که فریدون در کنارش بود، 6 سال داشت. چقدر آنها باهم کلاغ پر، گنجشک پر بازی کرده بودند. کلاغ پر، گنجشک پر، پیشی پر، شغال پر، کفتر پر ...  و بالاخره کفتر پر ... شوهرش پسرش را از او می‌گیرد.
بچه مال پدره، این حق منه، تو فقط بعضی از روزها می‌تونی ببینیش فقط روزهایی که دادگاه ...، حالا بشین هر چی دلت خواست گریه و ... 

آخرین تصویرهایی که از پسرش به یاد می‌آورد، چهره‌ای معصوم و پر اشک است. گریه‌های او هم اثری نمی‌کند.
بیش از چند بار فرزندش را نمی‌بیند و بالاخره او را از آن شهر و دیار می‌برد. « اگه مادر بود که ولت نمی‌کرد ... باید مثل بقیه ... .» پس حالا به یکباره چه شده؟ که پس از گذشت سال‌ها او را به سراغ مادر فرستاده. لبخندی کمرنگ، لب‌های خشک‌اش را از هم باز می‌کند. باید این خاطرات را به دور می‌انداخت و به زیباترین لحظات دیدار فکر می‌کرد.

بوی غذا فضای خانه را پر کرده، میز چیده شده انتظار افرادی را می‌کشد که قرار است دور آن بنشینند. «کی این جا بوده، مهمون داشتی؟ این همه غذا ...» همان‌طور که گلدان را با گل‌های تازه‌ای که توی آن چیده روی میز جابه‌جا می‌کند، برای چندمین بار نگاهی به ساعتش می‌اندازد. زمان چقدر دیر می‌گذرد.

با دوست‌هام بودم. اصلا به تو چه ربطی داره؟ ساعت یک شبه که باشه، مگه کاری داشتی...

اغلب زمانی می‌آمد که او انتظارش را نداشت. فریادش خانه را پر می‌کرد: با کی حرف می‌زدی؟ چرا دیر آمدی؟ کی بود تو خیابون کنارت راه می‌رفت؟ و ...

آنقدرمی‌گفت و آنقدر ایراد می‌گرفت که زندگی را برایش تلخ و سیاه می‌کرد. حتی تولد کودکی شیرین و معصوم هم او را از افکار سیاه‌اش دور نمی‌کند. نمی‌خوای زندگی کنی هری، راه بازه و جاده دراز... در نتیجه جدایی را آخرین راه و بهترین راه می‌بیند. ولی دیگر فکرش را نمی‌کند، که جدایی به اینجا ختم می‌شود...

بین صدای زنگ در خانه و باز شدن در فاصله کوتاهی می‌گذرد. جوانی مقابلش ظاهر می‌شود که بیست و چند ساله به نظر می‌رسد. با پلوور چهارخانه سیاهی که یقه پیراهن سفید چرکمرده‌ای از زیر آن بیرون آمده. شلوار طوسی رنگی که کمی به سیاهی می‌زند و در قسمت زانو جا انداخته. پشت کفش‌های سیاه و نوک‌تیزش را تا کرده. موهای سیاه و کدرش، در قسمت بالای سر سیخ سیخ ایستاده و در پشت سر یک دسته موی بلند روی یقه پیراهن افتاده است. با صورتی که شاید چند روزی است تراشیده نشده و ساک سیاهی در دستش.
.......
.......
با عقب رفتن جوان، دست‌هایی را که برای در آغوش کشیدن او باز کرده تکیه چارچوب در می‌کند. او را نمی‌شناسد، حتی چشم‌هایش را.

س سلام.

سلام پسرم.

دستش را از چارچوب به درون می‌کشد.

بیا تو!

بوی تند سیگار و عرق تنش، قبل از خودش وارد آپارتمان می‌شود. نگاهش در اطراف خانه می‌چرخد. مثل این که چیزی به نظرش مسخره می‌آید، بعد از مکث کوتاهی یکی از مبل‌ها را انتخاب می‌کند و روی آن می‌نشیند و با همان نگاه سر تا پای زن را ورانداز می‌کند.

فریدون،  حالت خوبه پسرم؟

ممنون خوبم، اسم من جواده.

..........

سنگینی نگاه‌های مرد جوان آزارش می‌دهد. تمام جملاتی را که بارها مرور کرده بود تا به او بگوید فراموش می‌کند.
سینی چای را جلوش می‌گذارد. برمی‌گردد به اتاق خواب پنجره را باز می‌کند. پرده از نسیمی که به اتاق راه باز کرده به حرکت درمی‌آید و انتهای آن قاب عکس را از روی میز توالت سرنگون می‌کند. برمی‌گردد و روی یکی از مبل‌ها می‌نشیند، طوری که در تیررس نگاهش نباشد.

کسی تو اتاقه؟

نه، غیر از من و تو کس دیگه‌ای نیست.

می‌خواهد بگوید حمام گرم است اما کلمات از دهانش بیرون نمی‌آیند. اصلا نمی‌داند از چه چیزی باید صحبت کند. پس می‌گوید:

غذا حاضره حتما گرسنه‌ای.

مرد جوان فقط نگاهش می‌کند.

بلند می‌شود و به آشپزخانه می‌رود ولی عبور نگاه او را از قسمت باز آشپزخانه و نشستن نگاهش را بر روی بدن احساس می‌کند. بی‌اختیار دستش به یقه لباسش می‌رود و آنها را به هم نزدیک می‌کند.

این چه لباسی یه پوشیدی؟ نمایش می‌دی؟

شروع به کشیدن غذا می‌کند، صدای هورت کشیدن چای گوشش را آزار می‌دهد «خدایا کمک‌ام کن»!

لحظه‌ای بعد برای خوردن غذا پشت میز قرار می‌گیرند. چشم‌های زن روی دست جوان بیگانه خشک می‌شود.
خدایا، قاشق را مثل بیل دستش گرفته. از خودش شرمنده می‌شود، پس آن همه شیدایی و بیقراری برای دیدارش چه شد. او که آرزوی بوییدنش را داشت چرا در آغوشش نمی‌گیرد. چرا نمی‌تواند او را دوست داشته باشد. چرا هر چه می‌بیند دوست نداشتنی است. روزگار با او چه می‌کند. صدای مرد جوان سکوت را در هم می‌شکند:
پدر گفته بیام پیش شما بمونم تا هم برم میکانیکی یاد بگیرم و هم مواظب شما باشم.چشم‌هایش گشاد می‌شوند. بدنش خیس عرق می‌شود و تمام سلول‌های بدنش به صدا درمی‌آیند و در درون فریاد می‌زنند: «نه! نه! نه»! ولی خیلی آرام می‌گوید: حالا باشه تا بعد.

منیژه اسلامی

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها